فاحشه دعایم کن!

فاحشه دعایم کن!
شادی آریاوند
به خدای من دست نزنید!
من بارها قبله ام را عوض کرده ام و هر بار با شک. اما این بار یقین کردم که خدای من در توست. در توئی که تن می فروشی. حماسی اش نمی کنم، نه برای لقمه نانی از بهر سیر کردن جوجه های دهان گشادِ چشم درراهت، که شاید برای چکمه ای، زیوری یا عطری که حسرتش مستت می کند. خواسته ای که دور بود برای تو و به آن ها آنقدر نزدیک که از داشتن تمام نداشته های تو از خود به خودکشی می رسیدند.
اما مردن آسان است، مگرنه؟
زندگی کردن با این تن، با این جنازۀ زیبا که هر روز بَزَکش می کنی و به مصاف زندگی می فرستی، سنگین تر است. پشت صحنۀ این فیلم زندگی چیست؟ که من نمی دانم و در بهت خندۀ تو، مانده ام که هنوز می خندی.
من نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم به جِدّ نمی دانم که فرق کلیه فروختنِ با افتخار برای جهیزیۀ دخترکی که در نهایت از فقر سر بزیر است، با تن فروختن چیست؟ مگر دادوستد سنتی به غیر این دارد که ما از شقیقه های لکاته غیرت شرّه می کنیم؟ مرا درک نمی کنید که او را درک کردم که راست می گوئید.
من زن های زیادی را می شناسم که در آستانۀ فصل سرد، که نه در میانۀ برف زمستان که طره های سیاه جوانی شان را برف پوشانده، اما هنوز نمی دانند رضایت در خاطرۀ ازدواج یعنی چه؟ و من درک می کنم تو را که قبل از اینکه دیرشود، سرنوشت می نویسی از سر برای خودت، تو چه می شناسی کرسلِوف شاعر روسی که به یقین باور داشت روایت “همرهی شرط است اندرکارها” ماهی و قو و خرچنگی گردونه ای را می کشیدند و هر یک به مقتضای طبیعت خویش به سوئی و گردونه همچنان پابرجا.
و تو خط می کشی و نقش می بندی و طنازی می کنی هر کدام به سوئی که شاید سرنوشت تو ازسر نوشته شود که نمی شود.
عزیز، تو در درون مقدس مآبانه جلوه نمی کنی که به باور خلق بتازی و اعتقاد حراج کنی. تو تنها در کار داد و ستد تن پاره ای که من نمی دانم فرق بین فروشنده و خریدار چیست؟ که در ارزش کرۀ زمین به جز چند مکانی در شبه قاره هند که فواحش مقدس اند، تنها کسی که پول می ستاند مجرم است و پلید.
سال های کودکی گذشت و من به نوجوانی رسیدم. در جوانی عقده باز کردم و از جامعه پرسیدم روسپی به چه هیبت است که من تاکنون روسپی ندیده ام. غافل از این که در این کلان شهر زادگاه من، قریب بیشتر آدم های در رفت و آمد، در محور نگاه من، یا خریدارند یا فروشنده و تنها اسم بعضی ها، فاحشه می شود اما من فاحش می بینم، دیگری هم پول می دهد.
خدایا!! چه جهنمی است این دنیا، به این خدا دیگر دست نزنید، دیگر جای دستی نمانده که تو هم در خط ایستاده ای. برو زاهد بر منبر فروختن شرافت، در همان منبر زهد خود که ما اینجا فقط جنازۀ بَزَک شده ای را چوب حراج زده ایم که تو، که او را فاحشه می خوانی تا ابد روحت پلید به دستمالی باور و اعتقاد بشریت می ماند. او این تن را جا می گذارد یا برای همیشه خاک می شود و سر از تخم دیگری بر می آورد یا به تشّرُف ملکوت می رسد که آن جا که نمی دانم کجاست، شاید دروغ سنج ها ریاکار نباشند.
به تو غبطه می خورم فاحشه، من تمام زندگیم در ممیزی ارزش ها گذشت، زیبا تنی داشتم مستعد پرواز که از خود دریغ کردم و مانده ام مبهوت تو که با چه شجاعتی برای چندرغاز پول توجیبی من که هر روز به طریقی حرامش می کنم چنان بر تن خود می تازی که من از خودم، از باکره گی دست نخورده ام چندشَم می شود. خدای من تو، به این جماعت که به نره گی خود می نازند بگو گناه از من نیست، گناه از ارزش های شماست که سال هاست از ترس باختن خود در برابر طنازی زیرکانۀ زنانه ای، او را قلم گرفته اید غافل از این که زنی که شب ها با او سربه یک سر می گذارید قبل از غروب آفتاب به همان شهوت گرفتار بوده که تو بودی. و تو رئیس خانه آخرین فردی هستی در عالم، که از این ماجرا خبردار می شوی. “به جهل مرکبی” و همسرت دوات شهوتش را در همان مرکب جهل تو می زند و حماقت بر در و دیوارمأمن امن خانۀ خیالی ات می نویسد.
چه زیباتر می شوی وقتی به ریش ارزش ها می خندی و در کنار ضدارزش ها لذتی را تجربه می کنی که من حتی خوابش را نمی بینم. دعایم کن فاحشه که به برکت اسلام زن ها که پیش از این تاجر و جنگاور و خدیجه و هند بودند به اندرونی رانده شدند و داشتیم بزرگ مردی که تمام ایدئولوژی مارکس را از بَر بود اما کتابی زائدۀ تخیل خود در وصف دختر ۱۷ ساله محمد و همسر علی “فاطمه، فاطمه است” را وقیحانه مکتوب کرد و یک جا تمام جلوه های بشری و روشن نگری خود را با زنده کردن فرقه ای سیاسی غالب بر مردم که لعاب مذهب برش زده اند دوباره احیاء کرد و خود را بی اعتبار و مردمی را که می رفت تا با حقیقت بیشتر آشنا شوند دوباره با دُمِ مکار خرافات گره زد و با همان طناب به هبوط فرستاد که حاصلش می شود من.
من که خود را پاکیزه و طاهر می دانستم. اما چنانکه زمان ثابت کرد فصل سردی فرارسیده و تن من دیگر تبدار نیست و از تب و تاب مهتاب و نجوا و عشق بازی افتاده.
دعایم کن فاحشه! من سُر خورده ام. در کلام مادربزرگم که هر روز به من می گفت: دخترکان شایسته، بلند نمی خندند و حسرت سیرخندیدن بلند در آغوش گرمی، چهره ای جدی و غیرزنانه به من داد. من در ادبیات وعلوم تاختم و تو در بسترهای زیادی مانور دادی.

کی می گوید من برنده شده ام؟
من زن به دینا آمده ام. انتخاب کردم که زن باشم و اینک از زن بودن هیچ نمی دانم. تنها افکاری هرزه در من پرسه می زنند که تو چه تاخت و تازی می کنی در بستر سرد مرد مغمومی که دین و دنیایش را یکجا فروخته و تو طاهر و سربلند از این نبرد بیرون می آئی که تنها تن را جلوه نمودی نه باور و اعتقاد عوام را.
اشتباه می کنم. به خدایم دست بزنید! لمس کنید ضدارزش را که ارزش های شما همان اندازه توهم و زائیده منفعت طلبی هوشمندانه مردان است و من صفحه را ورق زده ام و به خواندن روی دیگر زندگی مشغولم.

11 پاسخ

  1. این دختر چقدر زیبا می نویسد ،اما مهم تر از آن اصل مطلب میباشد که بهش پرداخته هست.

  2. این جهان زن هست یا جهان فاحشه ها.

  3. ajab zibast.meci shady jan

  4. م.ح.راحل, در آگوست 22, 2010 در 4:48 ب.ظ. گفت: Edit Comment

    واقعاً زبان از بيان شيوايي و رسايي اين مقال عاجز است.

  5. زيبا نوشتى شادى جان، عالى

  6. vaghean az khundanesh lezat bordam, ziba bud.

  7. واقعا زیبا بود شادی جان امیدوارم همیشه تو کارهات موفق باشی من کاملا با تو موافقم و همدرد

  8. با فمینیسم مخالفم؛ دلایلم بماند… اما پس از سال ها از یک نویسنده زن امروزی ایرانی متنی خواندم که برایم تاثیر گزار و قابل درک بود و مرا به نوشتن دیدگاه واداشت! موفق باشید و امیدوارم در نوشته هایتان گرفتار زوائد امروزی نشوید.

  9. آذر

    درود! زيبا بود! دستمريزاد! اين زيبايي قلم و نگارش برايم دو چندان شده وقتي كه مي بينم شادي عزيز به موضوعي پرداخته كه فرهنگ عقب مانده مردسالارانه حاكم بر جامعه ما آن را بر نمي تابد.
    در انتظار نوشته هاي جديد.

    موفق و پايدار باشيد.

10 پاسخ

  1. من که خوشم اومد از این نوشته ی بی پروا و اعترافی هر چند کمی دیر . ولی معتقدم توی وضعیت دخترانی مثل تو همونقدر هم خودتون مقصرید که مردها. مثلا اینجا رو بخون بد نیست : http://anti-virgin.blogfa.com .

  2. از نظر من یک فاحشه ممکن است یک آدم باشد، ولی یک انسان نیست. همانند اینه که بگیم کسی برای نیاز به عطر و خواسته اش دست به دزدی بزند. چرا؟ چون توان خرید رو نداشته و میخواسته اش.
    نمیگم یک دزد هم انسان نیست که دزدی هم درجه داره…
    متن زیبایی بود ولی با محتواش همدرد نیستم

    • امیر جان از نظر من هر باوری مقدس است اما من به شک افتادم که شاید شما پول می‌دهید به جای اینکه پول بگیرید ؟؟برای همین همدرد نمیشوید،من مرد فاحشه بیشتر از زن فاحشه میشناسم ،این بحث چالش طولانی‌ می‌طلبد که در حوصلهٔ این چند خط نیست ،اما نظر شما محترم است ،ما در جهان زنان کسی‌ را قلم نمیگیریم

    • اول خواستم نوت برداری کنم آخرش دیدم تمام مقاله را باید بردارم پس در آرشیوم باأجاز کپی کردم .

      و چه به زیبائی واقعیت جامعه را بیان کردی دست مریزاد
      عزیز، تو در درون مقدس مآبانه جلوه نمی کنی که به باور خلق بتازی و اعتقاد حراج کنی. تو تنها در کار داد و ستد تن پاره ای که من نمی دانم فرق بین فروشنده و خریدار چیست؟

  3. دوست من خوش نوشتی وگرم وتازه نگاه می کنی اما…امان از قضاوت که عادت اباواجدادیمان است ودامیست مهلک برسر راه اندیشه.برقرار باشی

  4. اين نوشته را بايد قاب كرد و به ديوار ذهن بسپاريم تا شايد چراغي باشد در اين تاريكي …
    آفرين به ذوق .

  5. hame tan foroshi mikonim.yeki vojdan-digary sedaghat-in ham az tanz haye zendeghanie mast.rooh foroshi mojaz vali tan forooshi khalaf ast.mozoet jaleb bood .tabrik

  6. سلام بشما خانم شادی که واقعن مغز خوانده خودتونو به چالش باخودش !!!! با جمله های زیبا و شاعرانتون که بصورت نوشته ای در اوردین و سبک نوشتنتون ، منی که بعضی اوغات زمان جوانی به شعرهای خود و نوشته های خویش میبالیدم را شرمنده کردید.
    دوست هنرمند ، سبک نوشتن شما برای حقیری چون من که سالها بدور از وطن بوده و تنها با خواندن کتابهای شاعران ایرانی و گه گاهی نوشته های پراکنده از برخی نویسندگان ایرانی که بدستم میرسید سعی در ایرانی بودن خویش و حفظ ادبیات ایرانی در وجود خود را نگاه داشته ام.
    چند زمانی کوتاه است که بخواندن مقالات وبلاگهای ایرانی ، نه تمامی انها ! شروع کرده و جهان زن نیز مدتی کوتاه میباشد که به ایمیل من فرستاده.
    چابلوسی نمیکنم چون از چابلوسی بسی زاریم ، اما شما با قلم خود آنچنان تابلوی زیبایی آفریده اید که سزاواری تقدیر و نگه داری آن در قابی ساده و سنگین بر روی میز هر آنکه مدعی نویسنده بودن را میکند دارد.
    امید به آن دارم که هم میهن غریب خود را لایق دوستی خود دانسته و اگر زمانی به شهر غریب من آمدی مهمان این کلبه خرابه ما باشی.
    به هم میهنی مثال تو افتخار میکنم خانم عزیز.

    فرهاد آرین
    هم وطن شما در غربت

  7. shadi azizam masruram az inke to ro khahare khodam seda konam.matne zibaii bud va anche az dele an birun miamad haman chizi ast ke ghalbe zanano mardaneman be an da aamaghe ghalbe khod moaataghedanad amma be ebraze an tars darand.aknun man mesle to midanam ke donya ba hameye zeshtihayash be che kalami zibast!!!!moghadas ast aateghade har adami va monavar ast har fekri ke dar masire haghighi betabad!!!!
    har chand moataghed be nejabatam amma hich kodameman khodaye digari nistim ke hokm dahim pas har tani baraye khod moghadas ast ta khodaye an tan bar oo mitabad.

  8. [...] و هم برای دسترسی بیشتر شما بتوانید به آن مراجعه کنید . http://jahanezan.wordpress.com/2010/08/26/thmin-122/   فاحشه دعایم کن!شادی آریاوندبه خدای من دست نزنید!من [...]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 50 مشترک دیگر بپیوندید