وقتی بازی تمام شد!

وقتی بازی تمام شد! ( سمیه تیرتاش ) آن شب توی خوابگاه همه بی قرار بودند و خوابشان نمی‌برد، فردا روز اول دانشگاه بود و قرار بود جشن شروع سال تحصیلی داشته باشیم و در پی آن معرفی استادان و خوردن نخستین ناهار در سلف سرویس دانشگاه، همۀ اینها هیجان انگیز بود مخصوصاً برای ما [...]

نخستین بوسه

نخستین بوسه ( سمیه تیرتاش ) “وقتی لب‌هایش را روی لب‌هایم گذاشت همه‌چیز رو فراموش کردم.” این جملۀ کلیشه‌ای را همیشه توی کتاب‌ها می‌خواندم و بقیه‌اش را خودم تصور می‌کردم، خدا می‌داند چه تصاویر دلپذیری در ذهنم شکل می‌گرفت و مرا به دنیای رؤیاها می‌برد، دنیای نوازش‌های عاشقانه و هماغوشی مهرآمیزی که همه‌اش لطیف و [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 50 مشترک دیگر بپیوندید