گریه نمی کنم تا بغض ام نجاتت دهد

گریه نمی کنم تا بغض ام نجاتت دهد شادی آریاوند مادر نزدیک شد، بلند و مهربان، لابلای پارچه سیاه صورتش زیباتر مادرانه شده بود. لبخند شاملو بر لبانش جراحی شده و رخساره ناگزیر بود که لبخند را باور کند، آنقدر که مبادا مادر بشکند، خم شود ، گریه کند.

تو نمی دانی زن بودن چه دردی دارد!

شادی آریاوند برای عزیزی خاطرت قلم را که سال هاست از هراس تنها تر شدن رها کرده ام از گنجه بی اعتقادی بیرون می آورم تا بگویم٬ تا بنویسم ٬تا فریاد بزنم بغض خفته در گلو را.

فاحشه دعایم کن!

فاحشه دعایم کن! شادی آریاوند به خدای من دست نزنید! من بارها قبله ام را عوض کرده ام و هر بار با شک. اما این بار یقین کردم که خدای من در توست. در توئی که تن می فروشی. حماسی اش نمی کنم، نه برای لقمه نانی از بهر سیر کردن جوجه های دهان گشادِ [...]

دیالکتیک تنهایی؛

دیالکتیک تنهایی؛ شادی آریاوند پاهایم را می اندازم روی میز و سیگار را آتش می زنم، می روم در حجم خالی خیال که حتماﱟ وقتش رسیده. سکوت در فضا می چرخد و من را نعشه تنهایی می کند،چه اغوا یی می کند این سکوت!

کوچک زیباست، کوچک حقیر نیست!

شادی آریاوند وقتی چیزی می نویسم ممکنه تحولی ایجاد کنه اما این تغییر بیشتر مختص خودمه. صداشو که شنیدم گویشی خاص بود گویشی که سعی در متمایز شدن داشت هر چند در نهایت هویتی نداشت اما من روجذب کرد کلمات در هوا یله نمی شد دهان خیلی باز نبود و صدا نجوا گونه.به چشمهاش کاری [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 50 مشترک دیگر بپیوندید