«بهاره مقامی»، شقايق پرپر شده ی ایران از تجاوز جنسی در زندان سخن می گوید

بهاره مقامی شقایق پرپر شدۀ ایران از تجاوز جنسی در زندان سخن می گوید
جهان زن – آنچه در زیر می خوانید فریاد شجاعانۀ گل زیبای کشورمان بهارۀ زمستان زدۀ این سرزمین اشغال شده توسط متجاوزین مقدس! شقایقی پرپر شده توسط سربازان گمنام امام زمان است، وقتی درد او را که درد هزاران دختر و پسر مورد تجاوز قرار گرفته در زندان های جمهوری اسلامی است می خوانیم نفرت بی کران نسبت به حاکمان جمهوری اسلامی، این جانیان حیوان صفت تمام وجود آدم را فرا می گیرد اما باز غرورانگیز است که چنین شقایق هائی هستند که با شجاعت درد جانکاه خود را فریاد می کنند، بر ماست که در کنار آنها باشیم، باید به این شقایق های له شده نشان دهیم که همدردشان هستیم، از درد و غم و احساسات لگدمال شده شان انرژی بی پایانی به دست می آوریم تا قاطعانه با این سبعیت لجام گسیخته بجنگیم، با سنت ها و فرهنگ عقب مانده ای که قربانی را مذمت می کند به جای آن که متجاوزین بی شرم را محکوم کند دست و پنجه نرم کنیم و برای ایرانی مبارزه کنیم که انسانیت پاس داشته شود، بهاره مقامی شقایق پرپر شدۀ ایران از تجاوز جنسی در زندان سخن می گوید:

نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم اما گل های پرپر! از سبزه می نویسم و از جوانه اما جوانه های له شده در زیر لگدمال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبائی و از هر چه که زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جوئی، از نامرد می نویسم، بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده که بخواهم به امید آن نامم را پنهان کنم، همۀ آنهائی که روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همکار و هم قطار، همه و همه را از دست داده ام، همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را، حال که جلای وطن کرده ام می خواهم برای یک بار هم که شده دردم را با کسی قسمت کنم، از همۀ دوستان دیگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنویسند، بنویسند که بر آنها چه گذشته، اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند با اسم مستعار بنویسند، بنویسند تا تاریخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم، تا آیندگانی که در آزادی در ایران زندگی خواهند کرد بدانند که این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جان های سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه کمرهای شکسته و زانوان خمیده.

کمر پدرم شکست، وقتی فهمید خرد شد، مادرم یک شبه انگار صد سال پیر شد، برادرم، برادرم که هنوز هم روی آن را ندارم که به صورتش نگاه کنم و او هم نگاهم نمی کند تا مرا بیش از این نیازارد انگار مردیش را از او گرفتند، وقتی فهمید از مرد بودن خودش هم بیزار شد، وقتی فهمید که نامردهائی هستند که از مردی فقط نرینگی را دارند، ناموس و عفت و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معناست، من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم “بابا آب داد”، “آن مرد می آید”، “آن مرد نان دارد” مرد برایم آن نان آور مهربان بود، او که منتظر بودم بیاید حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و درهم کشیده از هوس کور، بوی تعفن عرقش یک لحظه هم از خاطرم نمی رود، همیشه ترسم از این است که بیاید، نیمه شب ها با ترس آمدنش از خواب می پرم، با کوچکترین صدائی همۀ وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بیاید؟ هر لحظه آمادۀ فرارم، شب ها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشک و آه به شب.

خانه مان در کارگر شمالی بود، با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم که دستگیرم کردند، زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان یغما را، بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پایشان، بعضی ها کمرشان، بعضی ها هم مثل من روحشان خرد و خمیر شد، له شدم، انگار انسان بودنم از من گرفته شد، بهار بودم، مرده ام حالا ، شقایق له شده ام، از کسانی که این نامه را می خوانند می خواهم که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده با او مهربانتر باشند، همدرد باشند، بدبختی من و امثال من این است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یک فرد نیست، به کل خانواده یا حتی خاندان اوست، فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطرۀ اشک مادرش قلبش از نو می شکند، فامیل و دوست و همسایه که هیچ همه با آدم قطع رابطه می کنند! خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به کرج اما آنجا هم دوام نیاوردیم!

مأموران که سریع آدرس خانۀ جدیدمان را پیدا کردند زیر نظرمان داشتند، می آمدند سر کوچه مان می ایستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند! همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن کردیم، پدر و مادرم سر پیری آوارۀ کمپ پناهندگی شده اند، به جرأت می توانم بگویم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدیدتر از درد جسمی آن بود! خیلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند! قسم به هر چه که برایتان عزیز است خنده دار نیست، رنج و عذاب یک خانوادۀ ساده، بی آبرو شدن یک دختر یا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نیست، آنها که تجاوز می کردند می خندیدند، سه نفر بودند، هر سه ریشو و کثیف، بد لهجه و بد دهن، به همۀ فامیلم فحش می دادند، با این که خودشان دیدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زیرش را امضا کنم! دیگر خجالت نمی کشم که این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده که هیچ به آن افتخار هم می کنم! گفتند: جنده! گفتند: جنده امضا کن! گفتم: من معلمم امضا نمی کنم، گفتند: ما سه تا شاهد عادل داریم که دیده اند تو یک شب با سه نفر خوابیده ای!

گفتم: من هم بیش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اینجا کشیده شده تقصیر شماست، پوزخند زدند که خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود! ناموس برایشان تا این حد بی معنی بود، نجابت تا این حد پوچ، ندیده بودند، نداشتند، همۀ زن ها برایشان جنده بودند، زن که هیچ به مردها هم رحم نمی کردند، انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند که جز به کثافت کشیدن همۀ زیبائی ها کاری بلد نبودند، می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش می دهند، این جانورانی که من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند! خدا به داد آن بیچارگان برسد که باید عمری را با این درنده خویان بد صفت سر کنند، دندان های جلویم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگیم ویران شد، می دانم که دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیک باشم و به او اعتماد کنم، می دانم که سرزمینم مردان غیور دردآشنا هم زیاد دارد اما برای من دیگر مرد و نامرد یکی شده است!

زندگیم دیگر به عنوان یک زن به پایان رسیده، انگار مردۀ متحرکی بیش نیستم اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم، می نویسم: معلم بودم جنده شدم! حالا هم نویسنده ام، می نویسم بهار بودم، با این که خزان شدم حالا زیباترم! جندۀ زیبایم! بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخرۀ خاص و عام شدم، محکوم به تنهائی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گیسو بریده و شکسته دست و خونین چهرۀ مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جندۀ آزادیم! می دانم که من تنها نیستم، صدایشان را می شنیدم، در بندهای مجاور، وقتی که مثل یک جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم می شنیدم که نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند، از همه همدردانم می خواهم که بنویسند، دردشان را هر جوری که می توانند فریاد بزنند چون این از همان دردهائیست که به قول هدایت مثل خوره روح آدم را می خورد، بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند، بدانید که تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریکیم، این زجرنامه طولانی تر از اینهاست اما برای حالا آن را با یک حرف به پایان می برم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ای است: تو که خودت را پدر همۀ ملت می دانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز کردند، تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟

بهاره مقامی – فروردین ۸۹- آلمان

4 پاسخ

  1. doste aziz khahare man to shiftarin dokhatare iaran zamini ghavi bash midonam ke nemitonam darket konam hich kas nemitone darket kone men be onvane ye doste kochik behet eftekhar mikonam

  2. دوسته عزیزم ایان ایراه سگای خدمت گذارش بی وفان درکت می کنم خواهرم دادشت برات نمی تونه دادشی کنه اما هرجا هستی بدون قلب من برای تو و مثل تو میتپه

  3. عزیزم… منم مثل تو هستم. و خیلی های دیگر که هستند… و ما زنده ایم هنوز… و آینده مال بچه های ماست… تنها نیستی نازنین… می نویسم

  4. درود بر تو بانوی با شرف ایرانی.مطمئن باش این پست فطرتهای بی شرف بالاخره تقاص پس میدن.احساس همدردی من رو پذیرا باش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: