مصاحبه با مادر مصطفی کريم بيگی جان باخته ی روز عاشورا

مادر مصطفى كريم بيگى : مصطفى من ايرانى بود و به ايرانى بودنش افتخار ميكرد و براى ايران و بخاطر آزادى كشته شد
مصاحبه اى كه در زير مى آيد شرح درد ورنج مادريست در فراغ و دورى فرزند , فرزندى كه درراه آزادى ايران زمين جان باخت
– با سلام و تشكر از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد ,حالتان خوب است ؟
-چه حالي،چه خوبي،ميتونه خوب باشه با اين استثمارى كه ما شديم،بچه هاى ما را با دست خالى توى خيابان گرفتن زدن،كشتن،بخاطر يك اعتراض ساده بچه هايمان را با تير زدند
– مصطفى متولد چه سالى بود؟
-او26 ساله بود,متولد 1ارديببشهت 62 بود. و6 ديماه ( عاشوراى 88) شهيد شد.او كار ميكرد,در مغازه كار ميكرد,ديپلم گرفته بود,ولى اگر باهاش صحبت ميكردى,به اندازه يك ليسانس و فوق ليسانس سواد داشت,پاك و نجيب بود,همه اطرافيان اين را ميگفتند,از همه نظر پاك بود,باور كنيد،نه اينكه او پسرم بود اين را ميگويم،خير همه ميگفتند.
– ميتوانيد كمى از خصوصيات اخلاقى و ويژگى هاى مصطفى براى ما بگوييد؟
– مصطفى بچه بسيار آروم,زحمتكش و دوست داشت كه خودش خرجى خودش را در بياورد و آدم مستقلى بود, از استقلال خودش خوشش ميامد,او كتاب خيلى دوست داشت,بچه بسيار پرى بود,با اينكه ادامه نداد تحصيلاتش را اطلاعات عمومى اش خيلى كامل بود,هوش بسيار بالايى داشت,درسش خيلى خوب بود و با نمره هاى قبول ميشد,او بسيار بچه خوبى بود,الان من ميگويم فكر ميكنيد كه چون من مادرش هستم ميگويم,اما هميشه ميگفتم كه عاقبت به خير بشوى,او رضايت پدر و مادرش برايش خيلى مهم بود,توى كار خير كمك ميكرد,به همه كمك ميكرد,اگر در آمدى در مياورد حتماً به مستمندان كمك ميكرد.براى مستمندان چيزى ميگذاشت كنار,ميگفت كه اگر هم كمك ميكنى,به شكلى باشد كه گويا ماهيگيرى به نفر ياد بدهي، نه اينكه به او ماهى بدهى,در حدى كه كسى عادت نكند به كار گدايي،نفرات را با اين ديدگاه كمك ميكرد،ميگفت كه بايستى به كسى كه نيازمند هست كمك كرد، گدا زياد نكنيم,بايد كار ايجاد كنيم,اما متأسفانه اينها كارى ميكنند كه گدا زياد شود.مصطفى اهل تجملات زندگى نبود,آزاديخواه بود,به هيچ گروهى وابسته نبود,فقط آزادى ايران را ميخواست.هدفش اين بود,ميگفت كه بايد يكسرى خون بريزد,تا اين مملكت درست بشه,همه تظاهرات و اعتراضات را جلو دانشگاه ميرفت و شركت ميكرد،او به اين راه معتقد بود كه بايستى مردم آزاد باشند،او به آزادى معتقد بود.
– آيا او در اين روز تصادفى در مراسم شركت كرده بود و به تظاهرات رفته بود؟
– خير اوائل شكل گيرى اعتراضات هميشه ميرفت,تاسوعا هم رفته بود,شب گفت فردا هم ميروم,عاشورا هم خداحافظى كرده وصبح رفت,گفت مامان اگر من را گرفتند,كشتند,اصلاً سراغم نيايى,اگر دستم را ببرند,اگر هم هر شكنجه اى مرا بكنند,من دردم نميايد,اما اگر تو بخواهى التماس بكنى و زانو بزنى در مقابل اينها اينها مرا درد ميدهد،به همين دليل نميخواهم گريه تو را ببينم ,همشه اين را ميگفت كه اگر مرا گرفتند,دنبالم نيا،چون نميخواهم مقابل اينها كوتاه بياييد كه من را آزاد كنند.او واقعاً به آزادى اعتقاد داشت.
– ميتوانيد نحوه شهادت مصطفى براى ما بگوييد ؟
– ساعت 9.5-10 صبح رفت بيرون,ساعت 11 با اوصحبت كردم,گفت كه توى خيابان هستم و شلوغ است و بعد از آن ديگر نتوانستم با او صحبت كنم.ظهر عاشورا, يك تير به پيشانى سمت چپ زده بودند توى خيابان,زير پل كالج,در خيابان نوفل لشاتو,فقط يك تير خورده بود مصطفى ، البته به پدرش در پزشكى قانونى نشانش داده بودند.پزشكى قانونى اول گفت كه مصطفى از پل افتاده بعد گفتند كه مصطفى را هُل داده اند ,بعد گفتند كه تير خورده,ولى ما را بازى ميدادند,مصطفى تير خورده بود,بعد از13 -14 روز هم كه تير خورده بود,براى خاكسپارى كه رفتيم از سر مصطفى هنوز خون ميامد,مگر ميشود بعد از اينهمه روز هنوز خون بيايد,از سرش ,نفرى كه رفته بود توى قبر تلقين بخونه,دستش پر خون شد و گريه كنان بيرون آمد
جسد مصطفى راهم مأموران خودشان به بهشت زهرا آوردند,6 ديماه به درجه رفيع شهادت نائل شد ودر 21 ديماه خبر شهادتش را فهميديم و 23 ديماه هم ما مصطفى را به خاك سپرديم,قبل از آن بدنبالش ميگشتيم,فكر ميكرديم كه اوين است ..
فقط ميخواهم كه صداى ماها را به همه برسانيد,چون بچه ما فقط آزادى را ميخواست.
– شما چگونه از خبر شهادت مصطفى مطلع شديد ؟
– من 15-16 روز از او خبرى نداشتم,موبايلش خاموش بود,يا در دسترش نبود,بعد هم خاموش شد,يكبار از موبايل مصطفى زنگ زدند,ولى حرف نميزدند,صداى مشخصى مياميد,فكر كرديم كه دراوين است,پدر و خواهرش رفتند,اوين,ببينيم كه آيا اوين هست يا نه؟ اما هيچى نميگفتند,تا اينكه از طريق ديگه اى گفتم اقدام كنم، رفتم گفتم بچه ام گم شده و از اينطريق رفتم سراغ او را بگيرم.بالاخره وقتى رفتم بدنبال گم شده دنبالش بگردم,همه جا مأموران هم خيلى بد با من برخورد كردند, يكى از مأموران به من ميگفت خانم برو,برو بچه ات را توى جوب پيدايش كن! الان دراز كشيده توى جوبها ! ,من خيلى ناراحت شدم،گفتم كه شما بچه من را ديدي؟,كه الان ميگويى اون توى جوبه,او نازك تر از گل بود … تا اينكه عكسش را نشون دادم رفتم اداره آگاهى تا اينكه مرا بردند سر اجساد مجهول الهويه,كه بروم جسد بچه مو پيدا كنم,رفتم بچه مو پيدا كردم.( گريه و شيون مادر…..)
بعد از 15 ,16 روز پسرم را در سرد خانه پزشكى قانونى خلاصه پيدا كردم,حالا هم دو بار است كه دخترم را تهديد كرده اند,نميدونند كه بچه من بخاطر آزادى جونش را داد و من و خانواده ام در اين راه كشته ميشويم,اگر هم بشه,بچه ام,دخترم و خودم را هم بكشند,من ديگه نميخواهم اين زندگى رو,دخترم را هم تهديد كردند كه پيدايت ميكنيم,ايميل برايش ميايد و اينكه پيدايت ميكنم و پدرت را در مياوريم,چندين بار تا كنون او را تهديد كرده اند،او هم ميگويد كه من هم مانند برادرم مرا بكشند،ساكت نمينشيم.
ما البته عقب نمى نشنيم, جون پسرم را گرفته اند، من هم كه نميايم خاموش باشم.
– خانم بيگى هر جوانى آرزوهايى دارد آيا مصطفى از آرزوهاى خود براى شما گفته بود ؟
– اگربگويم ,شايد فكر كنيد كه من اغراق ميكنيم,او هيچ آرزويى نداشت,فقط آزادى ايران را آرزو ميكرد,او به هيچ گروهى وابسته نبود فقط ازادى خواه بود.فقط آزادى خواه بود،اميد و آرزويش آزادى مردم ايران بود.
س.اگر خاطره اى از مصطفى داريد بفرماييد.
ج.لحظه لحظه هاى بودنم با مصطفى براى من خاطره است,چون او پسرى نبود كه كوچكترين ناراحتى در دل من يا پدر و ياخواهرش بگذاره,به همين دليل خواهرش چندين بار كه تهديدش كرده اند,اما بااين حال ميگويد كه همين طور كه برادرم رفت,من هم ميروم,لحظه هاى زندگى با مصطفى براى ما هميشه خاطره بوده و به همين دليل هم خواهرش همين را ميگويد,هيچ بدى از مصطفى نديدم,همه لحظاتش خوب بود,خدا شاهده من كوچكترين ناراحتى از مصطفى نداشتم,با همه ما راه ميامد,با من با خواهرش با پدرش,هميشه براى اينكه ما را بخندونه ما را شاد نگهداره ,هيچ وقت نميخواست ما ناراحت بشويم,از علائق خودش ميزد كه با ما باشه,حتى راضى بود با دوستاش بيرون نره و با ما باشه و ما را شاد كنه.
– خانم كريم بيگى در آخر اگر كلام نگفته اى داريد ازشما خواهش ميكنيم كه بگوييد .
– دلم ميخواهد كه پيغام مرا به همه بدهيد,پيغام من به تمام مادران شهدا,مادران مجروحين,مادران زندانيان,ما بايد همديگر را بشناسيم,بايد همديگر را پيدا كنيم وهمبستگى ايجاد كنيم و يك ديوار نفوذ ناپذير ايجاد كنيم,براى اينكه ما همديگر را مى فهميم,اگر اين ديوار را درست كنيم,اينها بيشتر از ما ميترسند تا اينكه تك به تك باشيم,اين پيغام مرا بدهيد,الان خيلى خانواده ها هستند ,بچه هاشون را كشته اند,ميترسد بگويد كه بچه ام را كشته اند,ميگويد كه خانم حرف نزن!,ترس دارند،ميگويم كه چرا حرف نزنيم و دادخواهى ن كنيم. بچه ما را كشته اند! چرا نبايد حرف نزنيم
هيچ فرقى نميكند,ميگويم كه اين كه زندگى نيست,اين نكبت است,من مرگ با عزت را ميخواهم,پسرم هم همين را ميخواست,او را چندين بار زده بودند,گرفته بودند,باتون خورده بود,پسر من ترسو نبود,شجاع بود,روى پشت بام هم ميرفت و همه را تشويق به ايستادگى و آزاديخواهى ميكرد,همه او را ميشناختند.
من فقط يك مصطفى از دست نداده ام,من مصطفى ها از دست داده ام,همه جوانان بچه هاى من هستند,مصطفى من ايرانى بود و به ايرانى بودنش افتخار ميكرد و براى ايران و بخاطر آزادى كشته شد,او به هيچ گروهى وابستگى نداشت,از شما خواهش ميكنم كه پيغام مرا به مادران عزا دار و به مادرانى كه مجروح دارند و به مادران زندانى ها بگوييد كه ما بايستى همديگر را پيدا كنيم و همان ديوار نفوذ ناپذير را ايجاد كنيم. ما كه نميتوانيم همديگر را پيدا كنيم,مگر اينكه از طريق شما پيدا كنيم و همديگر را اينطورى ميتوانيم پيام فرزندان شهيدمان را برسانيم.
بعد از شهادت مصطفى از من پرسيدند كه ميخواهى ديه بچه ات را بگرى يا خير؟ من هم اين جواب رو داده بودم و شما اين رو منعكس كنيد كه ديه بچه من آزادى ايران است!
يكى از علائق مصطفى اين بود كه من و خانواده اش دنباله رو راهش باشيم,ما هم تا جون داريم و خون در بدن من هست,حتى اگر جون منو بگيرند,جون دخترمو بيگيرند,جون پدرشو بگيرند,تا جون داريم ما هستيم.من ميگويم كه همه مادران هستند,همه مادرانى كه بچه هايشان را از دست داده اند هستند,ما نميترسيم از هيچى,ميخواهند دست منو ببرند,ميخواهند قلب منو از سينه ام در بيارن بيرون,ولى من راه مصطفى را ادامه ميدهم.
مصطفى روز مبعث بدنيا آمد,تولدش را دو روز ميگرفتم,هم 21 ارديبهشت هم روز مبعث ,چون روز مبعث بدنيا آمد,اسمش را مصطفى گذاشتم,مصطفى يعنى برگزيده,خدا هم برگزيده هاى خود ش را ميبرد .تاريخ مرگش هم دو روزه هم روز عاشورا هم ششم ديماه ,يعنى دو روز به دنيا آمد ودو روز هم رفت.ببخشيد اگر زياد حرف زدم,داغ دلمون زياده….
– باتشكر از شما بخاطر وقتى كه دراختيار ما قرار داديد.
– من ممنون هستم كه شما وقتتون را به ما داديد و ياد ما ميكنيد,من اين را به جرأت ميگويم كه آرزوى بچه من آزادى است,آزادى ايران و آزادى زندانيان كه آنان را از پارسال تا حالا زندون كردند.هستند مادرانى كه 11 سال است دنبال بجه هايشان هستند,بچه هايشان كجاست,خون بچه من براى آزادى ايرانه و من به همه هم گفته ام كه ديه بچه من آزادى همه است.
كانون حمايت از خانواده هاى جانباختگان و بازداشتى ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: