به جرم همبستگی با هاله، هدی صابر را هم کشتند!

جهان زن ـ هاله را هفته ی پیش با ضربات مشت و دیر رساندن به بیمارستان به شهادت رساندند. و امروز هدی صابر را که در همبستگی و در غم او دست به اعتصاب غذا زده بود را با بی توجهی آگاهانه به شهادت رساندند. این شیوه ی جدیدی برای از بین بردن کسانی است که استبداد را بر نمی تابند و برای رسیدن به آزادی از جان خود مایه می گذارند. اما این شیوه ی رذیلانه ی کشتار مخالفین، خشم و نفرت از استبداد وحشی را در دل مردم می کارد و همبستگی و همدردی مردم را با خانواده های این جان باخته گان تشدید می کند. در این غم بزرگ در کنار خانواده ی هدی صابر هستیم. ادامهٔ نوشته

رضایت را می شد در چهره همه دید

رضایت را می شد در چهره همه دید
یکشنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰
در پیاده رو به پشت سر که نگاه می کردی می دیدی موج جمعیت در حال حرکت اند. همه بودند،‌ زن و مرد و پیر جوان. خیلی فضای خوبی شده بود. دیگر آنقدر جمعیت زیاد بود که لباس شخصی ها اصلا دیده نمی شدند. تو این زمان تقریبا حرکت در پیاده روهای شرقی به بالا و در پیاده روهای غربی به پایین رعایت می شد. حس خیلی خوبی بود. واقعا جمعیت خیلی زیاد بود و تمام طول پیاده روها به صورت یکنواخت مملو از جمعیت معترضین بود. به علت زیادی جمعیت احساس امنیت خوبی حاکم شده بود. … ادامهٔ نوشته

امروز جوانه امید دوباره در دلم سبز شد

امروز جوانه امید دوباره در دلم سبز شد
آیدا ـ یکشنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰
خیابان عباس آباد٬ صدای بوق ماشین ها به علامت اعتراض ۲۲ خرداد
ویراژ موتورسواران لباس شخصی‌ در پیاده روها برای ایجاد رعب و وحشت
یک فیلم ۸ دقیقه از ۲۲ خرداد ۹۰
زنده باد هر کی خوش غیرته… هر کی امروز اومد و شونه بالا ننداخت و نگفت: ای بابا…. حالا مگه با رفتن من و تو چیزی عوض می شه … زنده باد نسرین های ستوده ،عیسی های سحر خیز، بهاره های هدایت و خیلی های دیگه ای که امروز به احترامشون اون همه آدم تو پیاده روهای ولی عصر سکوت کرده بودن و خواست شون آزادی اونا بود…. زنده باد عشق که هنوز نمرده تو دل این مردم با صفا…. ادامهٔ نوشته

يادگار سرانگشتان رنجور زن سوزن دوز

يادگار سرانگشتان رنجور زن سوزن دوز
مهتاب و سوزن دوزي در قاسم آباد بمپور
نويسنده: آوا واحدي
براي تهيه فيلمي مستند از «مهتاب» و بلوچ دوزي به قاسم آباد بمپور رفتيم. حس عجيبي بود. انگار داشتيم براي به جا آوردن آيين و تجربه حضوري كه تا هميشه با ما باشد، به نقطه يي در مرز واقعيت و خيال سفر مي كرديم. هريك با هزاران فكر در سر مي رفتيم تا يادگار ساليان سال سر انگشت رنجور زن سوزن دوز بلوچ و چشمان كم سو شده او را ببينيم. ادامهٔ نوشته