برلین ماه و مهتاب دارد

برلین ماه و مهتاب دارد
نسرین بصیری
13 جون، یکی از آن شب های ملایم تابستانی است که نیمه های شب هم می شود با یک تی شرت آستین کوتاه و دامن و دم پایی آهسته در خیابان های برلین راه رفت . در این شهر، همیشۀ خدا باید شب ها بلرزی، حتی اگر روزش آفتابی باشد و ظهر دما سنج 32 درجه را نشان بدهد باز شب باید ژاکتی چیزی همراه داشته باشی. از کافه رستوران لاباتئا در محلۀ شارلوتن بورگ یا «ایرانستان» برلین، سلانه سلانه به طرف خانه می روم که در همان «ایرانستان» قرار دارد. سر راهم از جلو «دویچه اپر» یعنی ساختمان «اپرای آلمان» رد می شوم . کنار اپرا یک تابلوی سنگی قرار دارد که مجسمۀ 3 مرد بر آن حک شده . دو مرد ایستاده، دست مردی دیگر را که واژگون است و سرش نزدیک زمین، از پشت گرفته اند. دو مرد با چیزی شبیه باتوم دارند مرد واژگون را کتک می زنند. این تابلو یاد آور واقعه ای تلخ است که دوم جون سال 1967 جلو اپرا رخ داده.

در این روز شاه به تماشای اپرا رفته بود و گروهی از دانشجویان برلینی جلو اپرا دست به تظاهرات می زنند . پلیس برلین آتش می گشاید و یک دانشجوی آلمانی بنام «بنو اونه زورگ» بر اثر اثابت گلوله جان خود را از دست می دهد.

واقعۀ تلخی است اما من با دیدن تابلو ، که در چند قدمی خانۀ ما قرار دارد، در این شب زیبا و مهتابی نکتۀ مثبتی کشف می کنم. شاید گپ و گفتی دلپذیر با یک دوست قدیمی و نوشیدن شربت خوش طعم، با نعنا و لیموترش، سر حالم آورده است . چون احساس رضایت می کنم از اینکه در سرزمینی زندگی می کنم که اگر پلیس خلافی کرد ، سیاستمداران، اگر چه با تاخیر، اجازه می دهند که تابلویی در قتلگاه نصب شود و یاد قربانی خشونت دولتی زنده بماند.

تابلو را هنرمند آلمانی «آلفرد هردلیکا» چهار سال پس از واقعه ساخته امادولت 23 سال بعد اجازۀنصب آنرا صادر کرده است.

پس از سیر نگاه کردن تابلویی که دست کم هزار بار از جلوش رد شده ام به این فکر می کنم که اگر روزی جمهوری خشونت در ایران برچیده شود آیا عملی هست که در محلی که معترضان جان باخته اند تابلویی نصب شود؟ آنوقت در هر گوشۀ شهر دیواری سنگی به عرش می رسد و فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما ناچار خواهند شد در جنگلی از یادمان مرگ و زشتی و خون و خشونت زندگی کنند. دوست دارم شهرمان گلباران شود و هر جا خون انسانی شریف ریخته باشد دیواری بسازند و گل سرخ رونده بکارند طوری که تمام سطح آنرا بپوشاند و تابلویی بر دیوار نصب کنند که نام آن گل از دست رفته بر آن حک شده باشد.

برلین و تهران جز واقعه سفر شاه و مرگ «بنو اونه زورگ» فصل مشترک های دیگری هم دارند.

درست ده ماه پس از نصب تابلوی «بنو اونه زورگ» در کنار اپرا، قتل دیگری در برلین رخ می دهد و بار دیگر تهران و برلین را با خون و خشونت به هم می دوزد . میکونوس رستورانی است که در محلۀ ویلمرزدورف قرار دارد و چهار نفر از مخالفان حکومت به دستور سران حکومت ایران در آن به قتل می رسند . به یاد دارم وقتی شهر داری، به درخواست آزادیخواهان و خانواده قربانیان این فاجعه جلو رستوران تابلوی یادبودی بر افراشت حکومت ایران چه قشقرقی بر پا کرد!

برلین و تهران اشتراکات دیگری هم دارند که آزار دهنده نیست. هر دو پنج حرف دارند و هر دو به نون ختم می شوند.

نقطۀ اشتراک دیگر؛ وقایع روز یکشنبه 22 خرداد امسال است. هر دو شهر در این روز شلوغ بود؛ بهتر است بگویم قیامت بود . در هر دو شهر مردم به خیابانها ریخته بودند و در هر دو جا جمعیت به یک معنا لباس مبدل پوشیده بودند

در تهران نیرو های سرکوبگر دولتی لباس شخصی تنشان کرده بودند و خیابان ها را قرق کرده بودند و تظاهر کنندگان در پیاده رو ها در نقش کسانی که دارند پیاده روی می کنند و خرید می روند ظاهر شده بودند.

در برلین مردم به خیابان ها ریخته بودند تا شادی کنند و در جشن کارناوال فرهنگ ها شرکت جویند. بعضی ها لباس مبدل پوشیده بودند و کلاه گیس رنگی بسر داشتند و چهرۀ کودکانشان را نقاشی کرده بودند. از تمام گوشه های شهر و خیابان برای لذت بردن و شادی کردن استفاده شده بود. صد ها «سن» کوچک و بزرگ با میکرفن و بلند گو های قوی ساخته بودند و خوانندگان و گروه های موسیقی بر آن پایکوبی می کردند. کامیون های حامل گروه های موسیقی در رفت و آمد بودند و در محلۀ ترک نشین کرویتس برگ که مرکز جشن بود از هر کافه و رستورانی صدای موزیک و فریاد های شادی بگوش می رسید. خرابه ای که معلوم بود بزودی قرار است در آنجا ساختمانی بر پا شود تبدیل شده بود به دیسکوو مردم در پناه بوکس های قوی طوری پایکوبی می کردند که انگار بر ایوان قصری مجلل می رقصند .

شهروندان ترک و تایلندی و تونسی و شیلیایی و غنایی هر کدام در گوشه ای بساط خوراکی هاشان را پهن کرده بودند و غذا های سرزمین شان را به برلینی ها تعارف می کردند. صف کباب و چای و کوفته و انواع و اقسام کوکتل ها دراز بود و بعضی ها زینت آلات و دیگران لباس هایی را که در هیچ فروشگاهی یافت نمی شد، عرضه می کردند. شهر پر از غریو شادی بود. اگر آدم می خواست دوستی را پیدا کند که در ده قدمی آدم ایستاده ناچار می شد ده دقیقه جمعیت را هل بدهد تا راه خود را بسوی او باز کند.

دست در دست دوستی داشتم که از ایران به دیدنم آمده بود. می ترسیدم در میان جمعیت همدیگر را گم کنیم. دوست دیگری که او هم به تازگی از ایران آمده میهمان ما بود اما به دلیل قرار ملاقاتی که داشت همراه ما نیامده بود. قرار بود زنگ بزنیم و ببینیم به ما می پیوندد یا نه. هر سه ما صبح آنروز پشت کامپیوتر و لپ تاپ هامان نشسته بودیم و اخبار ایران را دنبال می کردیم. دوستی که همراه ما نیامده بود هدی صابر را از نزدیک می شناخت و سر صبح با شنیدن خبر حالش دگر گون شد ومیگرن گرفت. دیگری دلش برای دخترش شور می زد که مبادا در تظاهرات بلایی به سرش آمده باشد.

ساعت پنج و شش بود که برای دیدن کارناوال به محلۀ کرویتس برگ رفتیم. در میان فریادهای شادی جمعیت راه می رفتیم . چهرۀ دوستم در هم بود . هر چه به دخترش زنگ می زد موبایلش جواب نمی داد و می ترسید بلایی سرش آمده باشد. بالاخره چهره اش در میان عربده های یک خوانندۀ ترک گشاده شد و خبر داد دخترش حالش خوب است. البته از دیدن «کارناوال» در برلین راضی بود و با اینهمه غمی عمیق بر چهره داشت. وقتی آدم حالش گرفته است، در میان آدم های شاد و سر خوش حالش خراب تر می شود. کار درست را دوست دیگرمان کرد که خبر داد، از سر قرار مستقیم به خانه می رود . دوستی که همراهم بود بعد از مدتی اعتراف کرد چه فکری از ذهنش گذشته است. گفت از یکطرف خوشحال است که مردم می توانند اینهمه خوش باشند و شادی کنند و از جانب دیگر احساسی دارد شبیه اینکه «کوفتشان بشود» . چرا مردم ما نباید بتوانند یک صدم اینها خوش و بی خیال و شاد باشند. چرا دختر و پسر های ما نمی توانند توی خیابان آبجوشان را بخورند و دست در دست هم برقصند . به این فکر می کردم که چطور 27 سال توانستم این تضاد و دوری از سرزمینم را تحمل کنم و چرا در شکاف میان تهران و برلین فرو نرفته ام و خرد و خمیر نشده ام ؟ چطور می شود هم در تهران و هم در برلین بود و دچار روان گسیختگی نشد ؟ دو شهری که با خون و خشونت و جنون پیوند خورده اند و تنها نقطۀ اشتراک شان پنج حرف است و یک نون.

یک پاسخ

  1. اگرچه من بعضی اوقات مایوس می شوم از سکوت مردم ایران اما مطمئنم نسلی خواهند امد که فعلا پدران و مادرانشان جوانند و بعنوان دانشجو فعالند و این نسل خیلی روشن تر و فعالتر از نسل قبل خواهند بود و برای زندگی کردن خود و لذت بردن از زندگی خود به میدان مبارزه می ایند و این سیستم فاشیستی را برای ابد نابود می کنند و دیگر در ایران سیستمی نخواهد امد که بنام مذهب به مردم ظلم کند .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: