نگاهی به رمان «احتمالا گم شده ام» نوشته سارا سالار

گفتگو با سارا سالار به بهانه انتشار رمان«احتمالا گم شده ام »
پیچیده نویسی را دوست ندارم
علی شروقی
«احتمالا گم شده ام» اولین رمان سارا سالار است که اخیرا منتشر شده.راوی این رمان زنی است که در حین اتوبان گردی گذشته اش را با دوستی به نام «گندم» به یاد می آورد.رمان ریتم تندی دارد و مدام بین گذشته و حال راوی در رفت و آمد است.به بهانه انتشار این رمان با سارا سالار گفتگویی کرده ام که می خوانید.
یعنی برای نوشتن این رمان اتوبان گردی می کردید؟

نه،این تجربه را قبل از اینکه تصمیم به نوشتن این رمان بگیرم داشتم.یعنی از زمانی که داستان کوتاه می نوشتم.پسرم مهد کودک می رفت و از خانه ما تا مهد کودک خیلی راه بود.این ذهنیت درباره اتوبان و بیلبورد و رادیو از همان موقع شکل گرفت و هنگام نوشتن این رمان از آن استفاده کردم.

 با راوی اول شخص مشکلی نداشتید؟

به این خاطر این سوال را میپرسم که در ایران انتخاب راوی اول شخص یک جور خطر کردن است.چون خیلی ها او را با نویسنده یکی می گیرند. من نگران این ماجرا نبودم.البته طبیعی است که وقتی با نظرگاه «من-راوی » می نویسی چنین فکری پیش می آید ،ولی برای من خیلی مهم نبود که کسی چنین فکری بکند.قصدم این بود که این داستان را بنویسم و مطمئن بودم تنها فرمی که به درد روایت این رمان می خورد ،نوشتن با نظرگاه «من-راوی» است.به نظرم اگر این داستان را سوم شخص روایت می کرد اصلا این طور که هست در نمی آمد.

در این رمان ،ارتباط راوی با «گندم» ،طوری روایت شده که شخصیت «گندم» یک حالت نمادین و غیر واقعی پیدا کرده است.وقتی رمان را می خواندم احساس می کردم «گندم» بیشتر یک شخصیت خیالی و تجسم آرزوهای سرکوب شده راوی است.آیا خودتان هم چنین نگاهی به« گندم» داشتید؟

من دلم میخواست نوعی حالت شک و تردید بین واقعیت و خیال برای خواننده به وجود بیاید.یعنی هم این طور به نظر برسد که «گندم» واقعا وجود دارد و هم حضورش طوری باشد که انگار بخشی از خیالات راوی است.اگر این حالت به وجود آمده باشد ،من به خواسته ام رسیده ام.من خودم وقت نوشتن این داستان درگیر این مسئله بودم که واقعا چه مرزی بین واقعیت و خیال وجود دارد.چون فکر می کردم بعضی از چیزهای خیالی هم می توانند جزئی از واقعیت وجود آدم باشند همانطور که بعضی از واقعیت ها هم خیالی به نظر می رسند. می خواستم این مرزها در رمان خیلی مشخص نباشد.چون واقعیت و خیال در نهایت آن چنان فرقی هم با هم ندارند.«گندم» چه وجود خارجی داشته باشد و چه بعدی از بعدهای وجود خود راوی باشد،به هرحال دغدغه ذهنی این آدم است و این برای من مهم بود نه مشخص کردن واقعی یا خیالی بودن او.

می گویید به عمد خواسته اید مرز خیال و واقعیت را مشخص نکنید اما گاهی «گندم» بیش از آنکه چیزی بین خیال و واقعیت باشد،بیشتر خیالی به نظر می رسید.

خب،بخشی از این قضیه به ناخودآگاه من بر می گردد ولی درگیری ذهنی ام این بود که مرز خیال و واقعیت را مشخص نکنم.

به نظر می رسد رابطه راوی با «گندم» بیشتر بر پایه یک جور عشق و نفرت شکل گرفته نه بر پایه دوستی صرف.

بله،همانطور که در زندگی واقعی هم پیش می اید که با آدم هایی روبه رو می شویم که هم دوستشان داریم و از قدرتهایی که دارند لذت می بریم و هم به این خاطر که خودمان در حد آنها نیستسم ممکن است از آنها بدمان بیاید.

در رمان هایی از این دست معمولا شهر ،مجال بیشتری برای ایفای نقشی موثر در رمان پیدا می کند.چرا در رمان تان از تمام ظرفیتهای شهر استفاده نکرده و تنها به سراغ بیلبوردها و رادیو رفته اید؟

این بیشتر به جنس زندگی راوی رمان بر می گردد.کسی که بیشتر با ماشین این ور و آن ور می رود طبیعتا زیاد لابه لای مردم نیست .زندگی آدم هایی که ماشین دارند بیشتر در اتوبان می گذرد و بنا بر این بیشتر با همین بیلبوردها سر و کار دارند نه با چیزهای دیگر.شهر به دلیل نوع زندگی راوی در همین حد برایش مفهوم داشته نه بیشتر از آن.

کارکرد داستانی این بیلبوردها یا جمله هایی که از رادیو شنیده می شوند چیست؟آیا اصلا کارکردی مد نظرتان بود یا فقط به عنوان رنگی از پس زمینه از آن ها استفاده کردید؟

قصد خودم این بود که کارکرد داشته باشند .برای همین بیلبوردها و شعارهای رادیویی را انتخاب کردم و تصادفی در داستان نیاوردم.دوست داشتم از ترکیب این ها ذهنیتی از جامعه و انسانی که در این شهر زندگی می کند و وضعیت اجتماعی و سیاسی خودمان ،ارائه دهم.البته خودم نمی توانم بگویم این ذهنیت در داستان چقدر ساخته شده است.

راوی این داستان،بر عکس بعضی از داستانهای زنانه سعی نمی کند خود را به طور مطلق از زندگی روزمره جدا کند و در برابر آن قرار بگیرد.او ادمی است که در عین گرایش های نا متعارف،حدود را رعایت می کند و گاهی لحظه های خوشایند زندگی اش از دل همان زندگی روزمره بیرون می آیند .یعنی از دل اتفاق های نامتعارفی که از جنس زندگی روزمره هستند نه جدا از آن.

خوشحالم اگر این داستان توانسته است چنین معنایی را برساند.خیلی دلم می خواست قصه آدمی را بگویم که دارد زندگی عادی اش را می کند.چون فکر می کنم در زندگی همین لحظه ها و اتفاقات کوچک مهم هستند.اتفاق هایی که گاهی متوجه شان نیستیم.مثلا گاهی ممکن است هیچ خوشگذرانی ای لذت نوشیدن یک استکان چای را به آدم ندهد.راوی داستان من آدمی است که با اینکه شرایط اقتصادی اش بد نیست و به نقطه امنی از زندگی رسیده است در درون خود احساس خلاء می کند.آنچه باعث این احساس می شود لزوما یک امر خیلی مهم و کلی نیست.گاهی ادم فکر می کند حتما باید اتفاق خیلی مهمی بیا فتد تا احساس خوشبختی کند در حالی که چنین نیست.

فکر نمی کنید تغییر حال حاصل از لحظه های کوچک بیش از حد موقتی و گذرا هستند؟

در مورد این داستان به طور مشخص،باید بگویم که شخصیت این داستان یک روزه تغییر نکرده است.این شخصیت سالهاست که ذهنش درگیر است و داستان ،از نقطه اوج این درگیری آغاز شده است.یعنی این شخصیت یک پروسه ای را طی کرده و تنهایی هایی را تحمل کرده و اکنون که به این نقطه از زندگی رسیده احساس می کند اگر گهگاهی دچار دردسر نشود ،زندگی اش خیلی یکنواخت و خسته کننده می شود.ما نمی توانیم بگوییم همه چیز واقعا در عزض یک روز برای این شخصیت اتفاق می افتد.اما من دوست داشتم راوی آنچه را در نهایت می خواهد به آن برسد،در حوادث کوچک پیدا کند.

اتفاقا نوع دغدغه های راوی شخصیت او را از« گندم »جالب تر کرده است.چون در این داستان روی اعتماد به نفس و قدرت «گندم» خیلی تاکید شده و این نمی گذارد که تناقض هایی که چنین آدمی ممکن است داشته باشد اشکار شوند.برای همین «گندم» قدری یک بعدی تر از راوی است.

شاید،ولی واقعیت این است که همه آدم ها دنبال کسی مثل «گندم» می گردند و دوست دارند به چنین آدمی نزدیک شوند.یعنی به آدمی که بهتر می تواند تصمیم بگیرد و بیشتر به خودش مطمئن است.اما راوی به آدم هایی که دور و بر ما هستند نزدیک تر است برای همین شخصیت ملموس تری دارد و بیشتر با او احساس نزدیکی می کنیم.

راوی داستان،یک جور آشفتگی ذهنی دارد .اما این آشفتگی به زبان داستان راه پیدا نکرده است.

من اصلا به این مسائل فکر نمی کنم و درگیر این چیزها نیستم.دوست دارم خیلی راحت و ساده و جدا از این فکرها بنویسم.هنگام نوشتن این داستان ذهنم درگیر مسائل و مفاهیمی مثل ابعاد مختلف ادم ها و مطلق گرایی و نسبی گرایی و تقدیر و انتخاب و هویت و بی هویتی و مسائلی مانند این ها بود و دوست داشتم این مسائل را در یک داستان ساده و راحت و بدون پیچیدگی بیان کنم.البته این فرم در ناخود آگاه من شکل گرفت .دوست داشتم فرم داستانم عین واقعیت باشد.یعنی شخصیت داستان ،هم با مسائل عینی سر و کار داشته باشد و هم با امور ذهنی .در واقع سعی کردم داستانم ترکیبی از عینیات و ذهنیات باشد.موقع نوشتن اصلا به این که بیایم و پیچیده بنویسم فکر نمی کنم و داستانم را صاف و پوست کنده شروع می کنم و سعی می کنم تا آنجا که ممکن است صادقانه بنویسم .چون صداقت هنگام نوشتن خیلی کمکم می کند.

به نظرم هنگام نوشتن این داستان ،خیلی آگاهانه رفت و برگشتهای زمانی را کنترل کرده اید.یعنی انگار خیلی مراقب بوده اید که ریتم داستان از دست تان خارج نشود .

اتفاقا وقتی این داستان را می نوشتم رعایت ریتم خیلی برایم سخت بود و این رفت و برگشتها خیلی اذیتم می کردند.یک جاهایی دلم می خواست بیشتر توضیح بدهم اما نمی شد چون ریتم کاملا به هم می خورد.وقتی قسمتهای نوشته شده را می خواندم به نظرم می رسید باید برای حفظ ریتم بعضی قسمتها را کم و زیاد کنم.البته بیشتر وقتها در حین نوشتن هرجا داستان از ریتم خارج می شد متوجه می شدم.اما کلا حفظ کردن ریتم کار خیلی سختی است و من مجبور بودم ریتمی را که داستان از اول بر اساس آن نوشته شده بود تا آخر حفظ کنم.

گفتید قبلا داستان کوتاه می نوشتید.آنها را تا به حال چاپ نکرده اید؟

نه،احتمالا گم شده ام اولین کتاب چاپ شده من است و همین جا باید به این نکته اشاره کنم که من این کار را در کارگاه رمان شهر کتاب نوشتم که آقای محمد حسن شهسواری آن را اداره می کرد و باید بگویم که این کارگاه کلا دید من را نسبت به کارگاه های داستانویسی تغییر داد. در این کارگاه بود که من به آن چیزی که می خواستم بنویسم و زبان خودم و صداقتی که باید در نوشتن داشته باشم نزدیک شدم.

چاپ شده در روزنامه فرهیختگان

نگاهی به رمان «احتمالا گم شده ام» نوشته سارا سالار

حکایت زنان متفاوت / علی رشوند

نگاهی به رمان «احتمالا گم شده ام» نوشته  سارا سالار

عادت دارم، هر کتاب داستانی را دوبار می‎خوانم بار اول برای لذت بردن از خوانش  داستان، و  بار دوم برای تمرکز روی جزییات و یا نقد و تفسیرش. در نقد هم  بیشتر به دنبال  محتوی داستان و دغدغه نویسنده  به لحاظ مضمونی هستم  . چرا که معتقدم پرداختن به  فرم ، تکنیک  و روایت داستان برای کسی داستان می نویسد . مساله حل شده ای است . بقول دنوشر در کتاب ” داستان و انسان ” هرکس داستان خاص خودش را می نویسد .

از طرفی  وقتی منتقد، با داستانی مواجه می‎شود که خوانندگان زیادی را بسوی خود جلب کرده، بهتر به نظر می‎رسد که بر چیستی اثر انگشت گذاشته و تلاش کند تا  زمینه‎های روان شناختی  و یا جامعه شناختی موجود در اثر را یافته و به مخاطب نوشته خود ارائه کند. بگذریم در یادداشت حاضر کوشیده‎ام به چند ویژگی رمان سارا سالار،  از این منظر اشاره شود:

علی رشوندعلی رشوند

1-جلد کتاب   ” احتمالا گم شده ام” با زمینه سبز،  تصویر زنی  نشسته بر یک تاس را  نشان می‎دهد که بر یکی از شش وجهش (تقدیر تغییر یافته بقول راوی داستان ) نشسته و با عینک  دودی‎اش  به  دور دست خیره شده است . داستان به‎طور خلاصه  شرح حال زنی است که درحین  خیابان گردی از خانه تا مهد کودک پسرش (سامیار)،  با فلاش بک‎هایی که به گذشته و حال زندگیش می‎زند، آمال و تصورات خویش را روایت می کند.

۲-  زن راوی در داستان نماینده  زنان طبقه متوسط شهر نشین است که علیرغم رفاه نسبی، با  خلا ها و کمبودهایی خاص خود در زندگی روبرو هستند. زن در داستان ” احتمالا گم شده ام” معترض و ناراضی و نا آرام می‎نماید.  مثل زنان داستانهای ” قصه ناتمام پ، نگو دختر پ، بگو عروسک ” نیست که یکی پس از ازدواج به ماشین خدمت رسانی تبدیل می شود و دیگری عروسک زیبا، که هردو فقط ظاهر زیبا دارند. یا مثل زنان داستان “بعدازظهر سبز ” و ” بوف کور ” زن رمانتیک و اسطوره ای نیست،  این زن به همان میزان که از آگاهی اجتماعی برخورداراست، در ایفای نقش مادری نیز موفق عمل میکند.

۳- در داستان زن راوی آرزوهای خود را در شخصیت” گندم” با مشخصات و توصیفاتی که  از او داده‎شده، یافته و داستان بیشتر حول محور ” شخصیت گندم ” روایت می شود. نکته‎جذاب رمان برای خواننده این است که گندم شخصیت‎ست  صاحب تجربه‎های مشابه راوی در جوانی و یا شخصیت ایده‎آل آینده راوی؛ فرقی در این میان نیست و خواننده می‎تواند هر دو تلقی را داشته باشد . چیزی که جالب توجه به نظر می‎رسد تحت تاثیر قرارگرفتن راوی از گندم است و تمام فضای داستان از همین تاثیر پذیری حکایت دارد .

احتمالا گم شده ام-  سارا سالار   احتمالا گم شده ام- نشر چشمه

4-  گفته های دکتر روانکار در لابه لای داستان  نیز حکایت از پریشان حالی و آشفتگی  زن داستان دارد. زنی که به بیماری خود آگاه است و نسخه های مشاوره روانشناس را دربعضی موارد برنمی تابد و مسخره‎اش می کند. راوی   شهامت لازم در اعتراف به کاستی ها و شکست هایش دارد، اما هنوز منفعل است و تحت تاثیر گندم، فرید، رهدار،  کیوان و… قرار دارد.

۵- داستان از اتفاقاتی ملموس و پذیرفتنی برخوردار است، شاید تنها واکنشی که زن در قبال تصادف ماشینش نشان می‎دهد کمی اغراق آمیز و دور از واقعیت به نظر می رسد . این همه خونسردی و آرامش  از راوی در این موقعیت کمی عجیب می نماید،  هرچند که نویسنده در طول داستان کوشیده راوی را عنصری متفاوت معرفی کند  که برخلاف سایر آدمها  که از تصادف  می ترسند، آن را امری تازه یا تجربه‎ای نو در زندگی می بیند که باعث می شود زندگی تکراری اش را سمت و سویی بدهد!  این زن حتی از تماس تلفنی همسرش با منصور- دوست صمیمی‎اش – درخصوص تصادف ناراحت و آزرده شده ودر بحبوهه تصادف یک نخ سیگار  از راننده سیمرغ نیز طلب می کند.

۶- نکته دیگری که در داستان با آن روبرو هستیم، احساسات  نوستالوژیک راوی است . یادآوری خاطرات گذشته با مادر و برادرهایش و یا بازگشتن (به بهانه دستشویی سامیار) به خوابگاه دانشجویی که زمانی با گندم هم اتاق بوده‎اند. این که گندم  واقعیت است یا خیال اما بازگشت ها هیچ کمکی به راوی نمی کند .

احتمالا گم شده ام-  سارا سالار   سارا سالار

7- مردان در داستان نقش کم رنگی دارند. اما حضورشان، قابل تعمق است. مردانی که بقول راوی  توانایی حرف زدن با چشم را ندارند. مردانی که  سطحی‎اند و نمی توانند. احساسات راوی را درک کنند. یا نگاه‎شان طمع‎ورزانه یا به لحاظ مصلحت زندگی مرسوم است،  به‎عنوان مثال  می توان از دو شخصیت مرد مورد اشاره داستان که تیپ و کاراکتر مشخصی دارند اشاره کرد . کیوان -همسر راوی- که درماموریت کاری بسر می برد. همسرش را دوست دارد، گاهی تماس می گیرد و می گوید مواظب خودت باش! اما زن راوی هیچ احساسی به او ندارد . و منصور دوست صمیمی کیوان که درغیاب او از اعتمادش سوء استفاده می کند و نگاه هوس آلود بر زن دوستش دارد. اما  دیگر مرد مورد اشاره نویسنده فرید رهدار رقیب عشقی راوی با گندم که حتی یک نگاه به او  نکرده و حسرت یک نگاه را بردل او نشانده است و تحت عنوان مرد ایده‎آل از آن نام می برد .

۸- – داستان بین خیال و واقعیت  مدام درحرکت است  و نگاه   متفاوت زن به زندگی و آدمها و حوادث اطراف …که غیر عادی به نظر می رسد . خواننده  مجاب می شود با یک داستان پست متفاوت و یا به نوعی پست مدرن، روبرو است. فضایی که وفاداری به ارزش‎ها و چارچوبهای عرف زندگی زناشویی معنا و مفهوم رایج خودرا ازدست داده است و همه چیز درقالب متفاوت بودن توجیه و تفسیر می شود .

انتشار درمد و مه: ۲۸ اردی بهشت ۱۳۹۰
باشگاه کتاب

 

شرح پشت جلد: ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقی کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است.وقتی کیوان هست زندگی ام یکجور دیگری کج و معوج است، در هرصورت زندگی ام کج و معوج است….
خلاصه داستان: احتمالاً گم شده ام نام اولين رماني است که سارا سالار فروردين امسال توسط نشر چشمه چاپ کرده است. اين داستان روايتي متفاوت از زندگي زني ر ا به تصوير مي کشد که بيشترين دغدغه او رابطه اش با دختري به نام گندم است که اين موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه يي مي رساند که احتمال مي دهد گندم و راوي يکي شده يا يکي باشند و اين زن به دنبال اين است که در خلال جست وجوهايش در گندم خود گمشده اش را پيدا کند.

شاید خیلی اغراق آمیز باشه اگه بگم ، یکی از بهترین کتابهایی بود که خوانده ام. شاید چون شیوه روایت داستان برایم بی نظیر بود. دو بار پشت سر هم خواندم و لذت بردم….. پراکنده گویی های کـــــــــاملا هدف دار نویسنده کمک شگفت انگیزی در گره کشایی و پیشبرد فضای داستان داشت.  عناصر داستان خیلی دقیق سرجای خودش قرار گرفته بود. حتی اگر در قالب فلاش بک های دو خطی  آنهم در میان گفتگو با افراد شکل می گرفت.  المان های معنا داری چون بیلبورد ، رادیو ، ترانه ، بطری آب و…  همه و همه در خدمت داستان بود و هیچ یک اضافه نمود پیدا نمی کرد و کمک زیرکانه ای در جهت محکمتر کردن بافت داستان بود. شاید جذابترین ویژگی این کتاب در نحوه اطلاعات دادن به مخاطب بود. آنقدر که گاهی باورم نمی شد می توان انقدر راحت و ساده و بدون آزار مخاطب   اطلاعات لازم را به خوردش داد. داستان گرچه داستانی یکروزه است ، اما آنقدر ساده و صمیمی با راوی همراه می شوی که گاهی فراوش می کنی در کجای داستان غوطه می خوری.. در زاهدان ، یا در خوابگاه های دانشجویی دهه 60 ، مطب دکتر یا دربند اینروزها…..   شخصیت های داستان بخوبی پردازش شده اند و از هر نوع خطر تیپ شدن یا ماندن مصون هستند. حتی همان راننده نیسان ساده کاراکتری خاص محسوب می شود. درپایان  نسبتا غافلگیر کننده  اش ، شاید بعضی گره های داستانی ( کبودی چشمها و .. ) همچنان گنگ مانده باشند. اما به عقیده من  این گنگی کاملا ارادی و خواست خود نویسنده است…. هر چند که برای هر کدام از آنها بنا بر فضای حاکم  می توان پاسخی آزاد ارائه داد. در عین اینکه  «سارا سالار» – همسر سروش صحت –  در تمــــــــــــــام طول داستان سعی در دادن خرده  کدها و نشانه هاییست که پایان داستان را کاملا منطقی جلوه دهد و نه یک گره گشایی ساده لوحانه که اینروزها درپایان اکثر کتابها و فیلمها شاهد هستیم. بطوریکه در صفحه پایانی کتاب ، تمام نشانه های تک تک صفحات  در ذهن تکرار و  هرلحظه پررنگ تر می شوند.

 ¤  پی نوشت: پیشنهاد می کنم ، لینک پایین ( یادداشت های خانم بهاره رهنما )  راجع به این کتاب رو حتما بخونید.   

¤  پی نوشت: جملات طلایی این کتاب ( از دید ) من خیلی زیاد بود ، تا جاییکه ناخواسته مجبور به انتخاب شدم.

یادداشتی کاملا شخصی از بهاره رهنما بر این کتاب

بخش هایی از متن کتاب

– دکتر گفت: «نباید اینقدر به گذشته فکر کنی.»    نباید ، نباید ، بیخود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکترهای روانشناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی ، فکر نکن دیگر؛ و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم  می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

– می دانم که این تقدیر است و این زندگی یی است که برای هر کس یک جور است و هر کس باید همان جورش را زندگی کند.این تقدیر است و وقتی فکر می کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم ، نمی دانیم که همان تغییر هم تقدیر است…..

– …. نمی دانم بگویم تصادف کرده ام یا نه… می گویم.  بدجوری جا می خورد.خیلی جدی می خواهد بداند من و سامیار که طوریمان نشده. بدم نمی آی بگویم سامیار بیمارستان است. اینجوری هممی شود نگرانش کرد…. می گویم نه.فقط عقب ماشین درب و داغان شده . می گوید، مهم نیست. فکر می کنم خیالش راحت است که عقبی مقصراست، چرا باید بهش بویم دوبله پارک کرده ام….  می گویم تقصیر من بود، آخر دوبله پارک کرده بودم.  و بالافاصله فکر می کنم به این دلیل باید گفت که وقتی می گویی ، از مقصر بودنت ، از نترسیدنت ، از آن لذتی که می بری از گفتنش……

– به دکتر گفتم : » لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید».

– گندم لبخند زد و گفت : «اگر آدم گهگاهی کوه نرود، اگر آدم را گهگاهی توی کوه نگیرند و زندان نبرند ، اگرآدم گهگاهی تعهد ندهد که دیگر از این کارها نمی کند و اگر گهگاهی بعدش ازاین کارها نکند، که دیگر زندگی آدم…»

فرستاده شده توسط «سمیه فراهانی»


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: