خاطرات عفت ماهباز از کشتار تابستان سال ۶۷

خاطرات عفت ماهباز از کشتار تابستان سال ۶۷
اواخر تیرماه ۱۳۶۷ بود که خبر رسید ملاقات قطع می شود اما بند ما هنوز ملاقات داشت، منیر رجوی را برای دیدن بچه هایش به خانه فرستاده بودند، تا آن سال مقررات غیر رسمی زندان این بود که به بعضی از بچه های تواب مرخصی داده می شد و آنها می توانستند به مرخصی و دیدار خانواده شان بروند ولی منیر رجوی جزو سر موضعی های مجاهدین بود، منیر خواهر مسعود رجوی (رهبر سازمان مجاهدین) زنی حدوداً 35 ساله بود که در سال 1360 دستگیر شده بود، او دو بچه داشت، زمانی که مجاهدین را به بند 325 منتقل کردند منیر نیز همراه آنها به بند ما منتقل شد، او بسیار آرام و مؤدب بود، اصولاً کاری هم به کار کسی نداشت، او در اتاق 111 که اتاق آخر سالن سه آموزشگاه بود زندگی می کرد و با همه رفتار خوبی داشت، این ملاقات در شرایطی که وضعیت زندانیان سیاسی روز به روز وخیمتر می شد کمی عجیب و غریب به نظر می رسید! منیر به دیدن بچه هایش رفت و بعد از دو روز با وضعی آشفته و گریان بازگشت! مادر بود و دل کندن از عزیزانش برایش سخت و دشوار، این که در بیرون بر او چه گذشته، چه شنید و چه خبری برای یارانش آورد نمی دانم اما چند روز بعد، چهارم مرداد ماه جریان حملۀ مجاهدین به مرزهای غربی ایران پیش آمد، به نظر من این کار یعنی فرستادن منیر به مرخصی و دیدن دو بچه اش در آن شرایط دادن نوعی پیام به مجاهدین بیرون از مرز بود، یعنی اوضاع زندان آرام است و ما (زندانبانان) هیچگونه اطلاعی از برنامه و حرکت فروغ جاویدان شما نداریم! در واقع به مرخصی فرستادن منیر نشانه ای از اطلاع حکومت از برنامۀ مجاهدین برای حمله به ایران بود.
*************************************************
آن شب بدون تلویزیون و در سکوت و درد شام خوردیم، ظاهراً همه سرگرم و مشغول کارهای معمولیمان بودیم، شب از یازده گذشته بود، به خاطر ساعت خاموشی بند، چراغ اتاق ها همه خاموش و تنها لامپ کوچکی که حکم چراغ خواب را داشت روشن مانده بود، البته چراغ راهروی بند زندان تا صبح روشن می ماند، زندانیان تازه در رختخواب های پتوئیشان خزیده بودند، بعضی از زندانی ها هنوز نیم خیز و بعضی ها هم هنوز در جایشان نشسته بودند و پچ پچ می کردند، من در راهروی روبروی اتاقمان که اتاق 113 بود نشسته بودم و روزنامه های روز قبل را می خواندم، ناگهان صدای همهمۀ گنگی از دور به گوش رسید، در آن شب، در آن سکوت این صدا عجیب می نمود، همۀ آنهایی که بیدار بودند گوش تیز کردند، صدا نزدیک شد، زندانیان به هم نزدیکتر شدند، صدای چکمۀ پاسدارها و همهمه می آمد، گوئی مارش نظامی است، در واقع تپه های اوین پشت سر ما قرار داشت. فردین ( فاطمه مدرسی تهرانی ) از اتاق 112 بیرون آمد، رنگ بر چهره نداشت، آرام و بی گفتگو کنارم نشست، همه گوش شدیم، صدای شعارها در شب پیچید و به پشت پنجرۀ آموزشگاه رسید، صدا در همان جا ماند: «مرگ بر ملحدین کافر! مرگ بر ملحدین کافر!» شعارها مرگ بر منافق نبود! زندانیان رنگ به رنگ شدند، با نگاه از هم می پرسیدند چه خواهد شد؟! صدای شوم رگبار سینۀ شب را درید، سپس صدای تک تیر آمد، شروع به شمارش کردم اما دلشوره و درد سبب شد نتوانم ادامه بدهم، فردین با سیمائی زرد شده دست مرا می فشرد، اندوهی تلخ سراسر وجودم را فرا گرفته بود، هیچکس حرف نمی زد، چند نفر یا چندین نفر اعدام شده بودند؟ تا صبح صدای پارس سگ ها می آمد، چه کسانی بودند؟ آیا مجاهدین بودند یا چپ ها؟ هما و مریم از بچه های مجاهد بودند یا شاپور و رحمت و محمدعلی و خلیل و منصور؟ اصلاً فرقی می کرد که چه کسی آن جا پشت دیوار به گلوله بسته شده و غرقه در خون به زمین افتاده است؟ او هر کس بود حتماً عزیز مادر و پدری بود و فرقی نمی کرد چه مجاهد، چه فدائی، چه توده ای، چه خط سه، همه انسان هائی بودند که به خاطر اعتقادشان به آزادی انسان و عدالت اجتماعی اعدام شده بودند، بعدها وقتی در سال 1370 به خانوادۀ همسرم گواهی فوت فرزندشان داده شد، تاریخ فوت او پنجم مرداد ماه 1367 اعلام شده بود، تاریخ مذکور با تاریخ آن شب که صدای رگبار و تک تیرها را در بند شنیدیم مطابقت دارد.
*************************************************
صبح فردای آن شب زهره را برای رفتن به بهداری صدا کردند. او هنگام بازگشت حرف های دو پاسدار را می شنود که ظاهراً بی توجه به حضور او بلند بلند باهم حرف می زدند، آنها در مورد حملۀ مجاهدین به مرز ایران و یا همان حملۀ مرصاد با هم حرف می زدند و این که:
– دیدی دیشب چه طور همه شون رو به درک واصل کردیم؟
– ولی حاج آقا اینا که مجاهد نبودن! همه شون ملحد و کافر بودن.
– اینا از اون ها پدرسوخته ترن … اگه دستشون برسه بهتر از اون ها عمل نمی کنن!
زهره این اطلاعات را به ما انتقال داد، پاسدارها عمداً خبرها را این گونه به گوش ما می رساندند، بعدها عده ای گفتند: در آن شب بیش از صد نفر از زندانیان چپ را اعدام کرده اند.
*************************************************
ششم مرداد فردین را صدا زدند: با کلیه وسایل! همۀ بچه های کمون زندانیان اکثریتی و توده ای با نگرانی و دیدۀ گریان با او خداحافظی کردند، فردین تنها زن چپ و زیر حکمی بند ما بود، در آخرین لحظات چند نفر از چپ های انقلابی هم آمدند و یکی یا دو نفرشان او را در آغوش کشیدند و با او خداحافظی کردند، دوباره هفت تن از مجاهدین را صدا کردند، دیگر می دانستیم آنها بازگشتی نخواهند داشت، هنگام خداحافظی کسی خود را کنترل نمی کرد، اشک بی اختیار بر گونه هایمان رها می شد، عده ای با بی قراری و با صدای بلند و سوزناک می گریستند، این افراد که برای همیشه با ما وداع می کردند انسان های پرمهر و دوست داشتنی بودند که هر کدامشان از بهترین فرزندان خانواده هایشان و در نتیجه از بهترین فرزندان این مملکت بودند، در آغوششان می گرفتیم و نمی دانستیم چه بگوئیم؟!
*************************************************
برای دادگاه صدایم زدند: عفت ماهباز! مرا با چادر سیاه و چشمبند سیاه که تنها لب و قسمتی از بینیم دیده می شد از راهروی تاریک به داخل یک اتاق کوچک بردند، صدایی با تحکم گفت: چشمبندت رو بالا بزن و بنشین! صندلی کنارم بود، نشستم، دور اتاق را نگاه کردم، پنج نفر در اتاق بودند، قبل از همه مجتبی حلوایی(1) را با کابلی که در دستش بود دیدم بعد حسینعلی نیری(2) (رئیس حکام شرع اوین)، مرتضی اشراقی(3) (دادستان انقلاب) و رئیسی(4) (معاون دادستان) سرلک و مصطفی پورمحمدی(5) (دستیار مجتبی حلوایی و نماینده اطلاعات) را دیدم، آنها دور تا دور اتاق نشسته بودند، یکی از آنها پرسید:
– نام؟
– عفت ماهباز.
– نام پدر؟
– سید عیسی.
– مسلمان هستی؟
– پدر و مادرم مسلمانند.
– اتهام؟
– فدائیان خلق ایران – اکثریت.
– سازمانت را قبول داری؟
– بله.
– نماز می خوانی؟
– نه.
در آن لحظه، محکم و با اعتماد به نفس، بی ترس و تردید حرف می زدم و دلم گواهی بدی نمی داد! حسینعلی نیری خطاب به مجتبی حلوایی گفت: برادر ببرینش و در هر وعده نماز شلاقش بزنین تا آدم بشه!
گفتم: در اعتراض به عمل شما از همین حالا اعلام اعتصاب غذای خشک می کنم! نگاهشان تیز و پر تنفر بود یا شاید نگاه عاقل اندر سفیه! بیرون آمدم، چشمبند بر چشم داشتم و لبخندی بر لب، سهیلا هم چون من به دادگاه رفت و آمد کنارم نشست، به من چسبیده بود، داشتیم پچ پچ می کردیم که دادگاه چگونه گذشت؟ مردی آمد کنارم، آهسته در گوشم گفت: به خودتون رحم کنین، به اون چه می گن عمل کنین، همه تون رو می کشن، به پدر و مادرتون رحم کنین! شنیدن این حرف در آن فضا از دهان زندانبان و یا مأموری در گذر عجیب و غریب بود! آیا واقعاً کسی هم می توانست در آن کشتارگاه دلسوز ما باشد یا برای پدر و مادرهای ما دل بسوزاند و یا از سر احساس مسئولیت حرفی بزند؟! در آن لحظات تردید نداشتم که او از خودشان است و قصد دارد روحیۀ ما را خراب کند تا بیشتر بترسیم و زودتر تسلیم شویم اما چرا او در حین ادای این جملات آن قدرعجله داشت؟ انگار می خواست دیگران او را نبینند! بعد از آزادی دانستم در آن قتلگاه هنوز هواداران ایة الله منتظری حضور داشتند!
زندانبانان چهار هفته پس از اجرای شکنجۀ حد نماز به جرم نماز نخواندن! که در اصل برای له و لورده کردن روحیۀ زندانیان بود از وی انزجارنامه می خواستند! بسیاری از زندانیان زیر این بار نرفتند، عده ای روح و روانشان بسیار آسیب دید، طوری که هنوز بعد از گذشت سال ها بار آن درد را با خود حمل می کنند، چند نفر از زندانیان در همان زمان اقدام به خودکشی کردند، فریبا زن جوان و پرشور توده ای رگ گردن خود را زد، چند ماهی بود حبسش تمام شده و در انتظار آزادی بود، پس از این که رگ گردنش را برید او را به بهداری زندان بردند و معالجه اش کردند و با جراحتی عمیق خیلی سریع برش گرداندند تا دوباره او را شلاق نماز بزنند! سهیلا درویش کهن از فدائیان خلق اکثریت در زیر شکنجۀ نماز کشته شد و به روایت زندانبانان خودکشی کرد، هنوز بعد از گذشت نزدیک 20 سال از آن ماجرا تعدادی از زندانیان سیاسی سابق با شنیدن صدای اذان و قرآن همۀ وجودشان به درد می نشیند، گویی دوباره شکنجه می شوند، به همین دلیل از صدای نوحه آهنگران و هر آن چه در آن روزها برای شکنجه نماز به کار می بردند می گریزند، آنهائی که علیرغم میلشان پس از اجرای مخوف حد، مجبور به نماز خواندن شدند هنوز لب به سخن نگشوده اند، شاید احساس شرمندگی می کنند، در صورتی که آنهائی باید شرم کنند که تمام تلاششان را برای درهم شکستن آن انسان های آرمانگرا کردند.
*************************************************
اواخر مهرماه بود که ما را برای بردن به بند صدا کردند اما بازگشت به آنجا برایم سخت و دشوار بود، با این که از انفرادی متنفر بودم دلم می خواست همان جا بمانم، برای رفتن عجله ای نداشتم، انگار زمین زیر پایم کش آمده بود، اصلاً خوشحال نبودم، به در بند رسیدم، ضربان قلبم شدید شده بود، سرشار از احساس تلخی و شکست بودم، با غصۀ بسیار همراه با دیگر بچه ها وارد بند شدم، همه از دیدنمان خوشحال شدند، بچه های کمون ما به استقبالمان آمدند و گرم، ما را در آغوش گرفتند، تلخ و سرد خندیدم و دیگران را در آغوش کشیدم، اولین بار بود که طعم شکست را در زندگیم می چشیدم، احساس شرمندگی می کردم، چرا؟ آیا به کسی بدهکار بودم؟ آیا من با آن کارم به کسی آسیب رسانده بودم؟ آیا به کسی خیانت کرده بودم؟ در درونم به دنبال چه می گشتم؟ آیا می خواستم قهرمان باشم که نبودم؟ فکر کردم شاید این شکست چشم هایم را به روی واقعیت های روزگار زندگی در زندان بیشتر باز کند، شاید درسی برای من باشد که این قدر سر به هوا و شعارگو نباشم و این گونه بود … آن شکست باعث شد پایم روی زمین قرار بگیرد تا به دیگرانی که شکستند انسانیتر فکر کنم! نه به کسی بدهکار بودم، نه از کسی شرمنده! ولی چرا، از خود شرمنده بودم! آیا جز این بود که من هم از پوست و استخوان بودم و توانم در همان حد بود و نه بیشتر؟ اما آیا من باید احساس شرمندگی می کردم یا آنهائی که مرا به بند کشیدند و به شلاق بستند؟
از وضعیت دیگر زندانیانی که از گروه توده و اکثریت بودند و محکوم به شلاق شده بودند کم و بیش خبردار بودم، لیلی از گروه رزمندگان هم نوشته بود که نماز می خواند، شلاق گروه آخر را هم بعد از چند روز قطع کرده بودند! بعضی نوشته بودند که نماز می خوانند بی آن که بخوانند! مهتاب و نادین که هر دو توده ای بودند 22 روز شلاق و اعتصاب غذای خشک را تحمل کرده بودند، این پیروزی برای همۀ زندانیان بود، همۀ کسانی را که از سالن سه برای حد نماز برده بودند از بچه های حزب توده ایران و اکثریت بودند به جز لیلی که به تازگی به بند ما منتقل شده بود، لیلی هم چون من به شدت درهم شکسته و غمگین بود، او را بهتر از هر کسی می فهمیدم اما افسوس دیواری میان ما حائل بود که نمی توانستم به او نزدیک شوم، شاید او هم اولین بار بود که طعم شکست را در زندان می چشید! بچه ها بلند بلند ماجرا را تعریف کردند و من نیز سرشکسته، غمگین و گریان ماجرای خویش را گفتم، سپس ماجرای بازجوئی و انزجار ندادن را هم تعریف کردم، زهره مثل مادری که دخترش در کنکور دانشگاه رد شده بسیار پکر و ناراحت بود، به من گفت که باید به بچه های بند حقایق را گفت و چنین کرد، پرسید: نماز خوندی؟ گفتم: نه! خیلی سریع همۀ بند خبردار شدند، برای من چقدر دشوار بود و کسی نبود که در آن لحظات به دلداریم بنشیند، چقدر دلم می خواست کسی مرا می فهمید، کسی به من می گفت تو خطایی نکردی، تو خیانت نکرده ای! اما من نوشته بودم نماز می خوانم، در تنهائی راه می رفتم و در ذهنم برای خودم دادگاهی تشکیل داده بودم، راه می رفتم و در تنهائی خویش گریه می کردم، در آن میان شاید کسی مرا درک نمی کرد، کسی هم به سراغم نیامد که مرا از آن غصه برهاند و من عهد کردم این شکست را جبران کنم، آیا به راستی می خواستم قهرمان باشم؟ آیا آنهائی که مرا در این غم و درد تنها گذاشتند دنبال قهرمان نبودند؟ من رد شده بودم و تنهائی و درد شانه هایم را خم کرده بود، در نامه ای برای شاپور از این درد نوشتم در حالی که می دانستم او زنده نیست!
*************************************************
وقتی به بند بازگشتم اولین حرفی که زدم این بود: از سهیلا خبر دارین؟ زهره با نگرانی پرسید: مگه با شما نبود؟ ماجرای سهیلا را گفتم و هم چنین نگرانیم را که احتمال دارد زیر شلاق از دست رفته باشد، گفتم که از نگهبان ( یوسفی ) پرسیدم و عکس العمل او شک مرا بیشتر کرده! همه نگران شدند، به اتاق 113 باز گشتم، از 19 نفر مجاهدی که در آن اتاق با من بودند کسی زنده نمانده بود، همه را اعدام کرده بودند، از دو نفری که در مدت کوتاهی به جمع ما پیوسته بودند یکی آزاده از نیروهای خط سه بود که از شدت فشار عصبی و فضای غم گرفتۀ بند، شب ها به زور قرص آرامبخش به خواب می رفت، سیما از نیروهای حزب توده ایران هم با پریشانی منتظر خبری از همسرش بود که آیا اعدام شده؟ او را در سال 1367 اعدام کردند، آنها دو بچه داشتند! از در و دیوار اتاق غم می بارید، دیوارها دیگر رنگشان سفید به نظر نمی رسید، انگار به خون مجاهدین آغشته شده بود که روزی صدای خنده هایشان سقف اتاق را می لرزاند، کل فضای سالن سه آموزشگاه آکنده از اندوه شده بود، اتاق ها خالی از عزیزانی شده بود که تا چندی پیش در کنارمان زندگی می کردند: مهناز سیفی، فضیلت علامه، پری، مریم غفورزاده، رفعت خلدی، عزت، ملیحه، فروزان عیدی، شورانگیز و مهری کریمی، منیر رجوی، هما، مهین، فریده، عفت اسکندری، مهین قربانی و ….. همه جا بوی مرگ گرفته بود، زندانیان افسرده و در خود فرو رفته بودند، خیلی از افراد به زور قرص به خواب می رفتند، گاه نیمه شب ها با صدای ناله هایشان از خواب می پریدم و به نوازششان می نشستم در حالی که خود نیز محتاج نوازش بودم!
بعد از چند روز با خبر شدیم که در هفتۀ دوم شلاق نماز، بنفشه، کشتگری سابق، خودکشی کرده است، او از این و آن قرص جمع آوری کرده و یک شب همه آنها را خورده بود، صبح بچه ها متوجه می شوند و او را به بهداری می برند، خوشبختانه تعداد قرص هائی که خورده بوده کم بود و آسیبی به او نرسانده بود، بعضی ها می گفتند: در اعتراض به حد نماز چنین کرده ولی همه می دانستند که چنین نیست و برای همه هم قابل درک بود چرا! آیا دلیل آن همان چیزی نبود که ذهن مرا نیز متوجه خودکشی کرده بود؟ از زیر شلاق بودن آزار می دیدم، دلم می خواست اعدام می شدم و آن طور ذره ذره زجر نمی کشیدم، تعدادی از زندانیان هم می گفتند که رهبر چپ های انقلابی نامۀ انزجار بنفشه از گروه خود را نپذیرفته است اما بعید به نظر می رسید که این روایت صحیح باشد چرا که چند سالی از زمانی که او آن متن چند صفحه ای را خطاب به آنها نوشته بود می گذشت و مدت ها دور سفره آنها نشسته بود، بنفشه خوشبختانه زنده ماند و به زندگی ادامه داد و تا آخر هم چپ انقلابی باقی ماند!
بعد از فاجعه خونین تابستان سال 1367 فریده هم روانی شد! او از گروه فدائیان 16 آذر یا اصطلاحاً از گروه کشتگری ها بود، سال 1366 بود که فریده را به بند سه سالن سه آموزشگاه آورده بودند، ظاهری بسیار مرتب و شیک داشت، او در یک خانوادۀ مرفه و با فرهنگ زندگی کرده و تا مقطع فوق لیسانس درس خوانده بود، روحیه اش بسیار شاد و رفتارش با بسیاری از بچه های زندان متفاوت بود، بعد از تابستان سال 1367 روحیۀ فریده درهم شکسته شده و کاملاً تغییر کرده بود، با خود بلند بلند حرف می زد و وضعیتی کاملاً به هم ریخته داشت، او در وعده های نماز پشت پردۀ اتاق می رفت و در آنجا نماز می خواند، آن هم بدون این که فشار مستقیمی در این زمینه به او وارد شده باشد، همۀ بچه های بند با فریده با همدردی برخورد می کردند، فریده از جمله کسانی بود که در اواخر سال 1367 آزاد شد!
خبرهای پر درد تازه ای می رسید از این که خیلی از مردها را اعدام کرده اند، زندانیان مرد گوهردشت همه نماز می خوانند، سبیلشان را زده اند و همه انزجار داده اند،80 درصد از هواداران اکثریت را در اوین اعدام کرده بودند، باور این حرف ها مشکل بود و نگرانی آور، طبعتاً به شاپور فکر می کردم، آیا او استقامت کرده بود؟ آیا توانسته بود آن گونه که می خواست سربلند باشد؟ اگر همسرم انزجار داده باشد چه؟ به راستی آیا او را قهرمان می خواستم؟ آیا اگر او احیاناً انزجار می داد دیگر دوستش نمی داشتم؟ آیا ملاک عشق من به او انزجار دادن یا ندادنش بود؟ آیا اگر او چون من زیر شکنجه می نوشت نماز می خوانم در احساس من به او تغییری به وجود می آمد؟ بسیار نگران سرنوشت او بودم، وحشتناک این بود که من نگران زنده بودنش بودم چون در آن صورت شاپور چون من سرشکسته و غمگین می شد، برای خودش او را غمگین نمی خواستم، امروز اما از خود می پرسم آیا من خودخواه نبودم؟ ……….
*************************************************
پی نوشت ها:

1- مجتبی حلوایی همزمان با شکنجۀ زندانیان مأمور تیرباران کردن و تیر خلاص زدن در میدان تیر زندان اوین بود و گفته می شود اکنون با تغییر نام و چهره در فدارسیون فوتبال کار می کند!

2- حسینعلی نیری تا چند سال پیش که اطلاع از او وجود دارد، در کنار ایة الله محمد محمدی گیلانی رئیس دیوان عالی کشور به دلیل نظم به هم ریختۀ ذهنی ایة الله گیلانی ( پس از صدور حکم اعدام فرزندان خودش به جرم مجاهد بودن! ) تمام امور این دیوان را برعهده داشت و در واقع همه کارۀ دیوان عالی کشور بود!

3- مرتضی اشراقی که تا همین اواخر نیز عدۀ زیادی او را با ایة الله اشراقی داماد ایة الله خمینی اشتباه می کردند روحانی نبود و چند سال پیش مُرد.

4- سید ابراهیم رئیسی اکنون معاون اول قوۀ قضائیه است.

5- مصطفی پورمحمدی در کابینۀ احمدی نژاد وزیر کشور شد و اکنون رئیس بازرسی کل کشور و آمادۀ اعلام کردن خود به عنوان نامزد ریاست جمهوری در انتخابات آینده است!
*************************************************
برای خوانندگان این نوشته یادآوری می شود که همۀ خاطرات خانم عفت ماهباز در کتابی به نام ( فراموشم مکن ) در چهارصد صفحه نوشته شده است و ما در اینجا تنها بخشی از خاطرات ایشان را که دربارۀ کشتار تابستان 67 است آورده ایم، همچنین نام بردن از گروه های سیاسی و اعضای این گروه ها در این نوشته به معنای پذیرفتن یا نپذیرفتن دیدگاه های این گروه ها نیست و تنها برای مستند بودن برگی از تاریخ جنایات دژخیمان نظام مقدس جمهوری اسلامی! در زندان ها و شکنجه گاه ها است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: