تنها عشق است و مرگ كه همه چیز را دگرگون می كند.

مردی كه دو چهره داشت
به انگیزه انتشار مجدد نارتسیس و گلدموند هرمان هسه
نويسنده: رضا نجفی
از ۱۳۵۰ تا به امروز، یعنی بیش از سی سال بود كه خوانندگان هسه چشم انتظار تجدید چاپ پاكیزه تر رمان نرگس و زرین دهن او بودند. و در این سال ها كمابیش همه آثار او چندین و چندباره حتی با ترجمه های گوناگون به بازار آمد و خبری از تجدید چاپ این رمان مهم هسه با آن ترجمه زیبای سروش حبیبی، نشد كه نشد. حال این را باید به فال نیك گرفت كه در میان انبوهی از ترجمه های دست دوم و متوسط آثار این نویسنده آلمانی، این متن بار دیگر و اما این بار در شكل و شمایلی قابل قبول به دستمان می رسد. از ترجمه ستایش برانگیز سروش حبیبی كه بگذریم، این نكته نیز گفتن دارد كه از میان شصت، هفتاد عنوان ترجمه ای كه از آثار هسه در فارسی داریم، این اثر جزء چهار یا پنج عنوانی است كه از متن اصلی به فارسی بازگردانده شده است.<
تنها عشق است و مرگ كه همه چیز را دگرگون می كند.
از گفته های رمانتیك های آلمانی سده هجده
چرا باید رمانی عاشقانه از هرمان هسه بخوانیم آن هم در زمانه ای چنین تغزل ستیز كه تحقیر رمانتیسم مد ادبی روز شده است آیا هواداران مدرنیسم نخواهند گفت كه چه بسا ما در جنگل خویش هنوز چیزی از آن نشنیده ایم كه رمانتیسم مرده است
به رغم اینكه بیشتر خوانندگان از خواندن نارتسیس و گلدموند لذت برده اند و می برند، برخی منتقدان حرفه ای و البته اندكی از آنان بر احساسات گرایی آثار هسه و به ویژه این اثر سخت خرده گرفته اند. اصولا داوری های منتقدان درباره نارتسیس و گلدموند به شدت متفاوت بوده است، این اثر را ستوده اند یا عده اندكی نیز به كلی بی ارزش دانسته اند. اما هیچ جای نگرانی برای خوانندگان نیست، اینها دعواهایی میان ما منتقدان است و بس و معمولا منتقدان و خوانندگان هركدام راه خود را می روند و به ویژه آنكه میان خوانندگان اتفاق و میان منتقدان اختلاف نظر باشد.
به رغم همه تردیدها، حواشی را رها كنیم و بپردازیم به متن. برخی نارتسیس و گلدموند را بهترین اثر هسه می دانند. هرچند با این نظر نمی توانم موافق باشم، اما می توانم به جرات بگویم این اثر یكی از بهترین چهار رمان در میان آثار هرمان هسه است و بی تردید عاشقانه ترین آنها. نارتسیس و گلدموند خوشخوان ترین و ساده ترین اثر هسه از میان رمان های مهمش شمرده می شود. برای خوانندگانی چون من كه از دمیان و گرگ بیابان بیشتر لذت برده ایم، شاید موجب تاسف باشد كه در این اثر نه آن نوآوری های مدرن به چشم می خورد، نه آن عمق روانشناختی فلسفی الهیات شناختی، نه آن نگاه انتقادی به فرهنگ بورژوازی آلمان و نه حتی طنزی كه هسه در گرگ بیابان به آن رسیده بود. همچنین شاید رو بودن نمادها نیز آزارمان دهد، اما از سوی دیگر كسانی كه بحث های روانشناختی رساله گرگ بیابان یا الهیات شناسی مندرج در دمیان یا بحث های مشابه میان سیذارتا و گوویندا را كسل كننده یافته بودند، اینجا نفس راحتی می كشند و با آسودگی تن به جریان روان و جذاب داستان می سپارند. به عبارتی، اگر آثاری چون گرگ بیابان بیشتر اندیشه ما را به خود مشغول می ساخت، این اثر عواطف و احساساتمان را برمی انگیزد و تحت تٲثیر قرار می دهد چه اینكه حتی نثر این اثر نیز تغزلی و شعرگونه و عاشقانه است. منتقدان اشاره كرده اند كه سبك تغزلی هسه در این اثر به رمانتیسم آیشن دورف نویسنده سده نوزده آلمانی می ماند. او داستان هایش را به گونه ای می نوشت كه در آن شعر و غزل به شكل نثر درمی آمد. البته ارائه داستان به شكلی تغزلی كه دربردارنده ویژگی های شعری و برای بیان حدیث نفس باشد، در اصل مقوله ای آلمانی است.
طرح داستان در این اثر كه در قرون وسطی رخ می دهد، در عین جذابیت، بسیار ساده است. نوجوانی به نام گلدموند به دیری مذهبی سپرده می شود تا به سلك رهبانیت درآید. این نوجوان كه اما بیشتر اهل دل است تا ذهن و اندیشه، نقطه مقابل خود را در دیر می یابد: نارتسیس كه اهل علم است و نظم و خرد. نارتسیس كه گویی از دانش و روشن بینی درونی والایی برخوردار است، به گلدموند می فهماند كه جای او در دیر نیست و او می باید در پی سرنوشت خود برود. گلدموند از دیر می گریزد و ابتدا زندگانی آكنده از عیاشی و خوشباشی گری را در دامان طبیعت می آغازد. او به تدریج به هنر پناه می برد و هنرمند می شود. پس از ولگردی های فراوان و ماجراهای بسیار، گلدموند در كهنسالی بار دیگر به دیر و نزد دوست خود بازمی گردد تا پیش از مرگش اثری هنری برای دیر بیافریند. و این بار نارتسیس برخلاف گذشته كه دوستش را به فرار از دیر تشویق كرده بود، می كوشد او را در دیر نگاه دارد. درباره تاثیرگیری های اثر باید متذكر شد، در اینجا ما با اثری كاملا آلمانی سروكار داریم كه به عكس آثار دیگر هسه، نام و نشانی از شرق و عناصر شرقی در آن نیست. در عوض فضای جادویی قرون وسطی جای جهان مرموز شرق را گرفته است. بی گمان متون ادبی متعلق به سده های میانه از حماسه های شوالیه گری و مینه زینگرها گرفته تا دانته و قصه های دكامرون، بر این اثر تاثیرگذار بوده اند.
همچنین می دانیم هسه در حوزه بررسی تاریخی زندگی راهبان در آلمان سده های میانی و هنرهای مربوط به آن دوره به ویژه منبت كاری، كارشناس شناخته می شود.
نارتسیس و گلدموند در عین حال كه ادای دینی به رمانتیسم آلمانی و تحت تاثیر آن است، جزیی از سنت رمان تربیتی Bildungsroman آلمانی و شاخه ای از آن به نام رمان هنرمند KŸnstlerroman شمرده می شود. به این معنا كه در این اثر، ما بالیدن و سیر و سلوك هنرمندی را از خامی تا پختگی شاهد هستیم. همچنین این اثر را رمان جست وجوگر Sucherroman هم گفته اند، یعنی رمانی كه در آن جست وجو و كاوش شخصیت داستان برای دستیابی به معنویت و كمال به نمایش گذاشته می شود. البته در نگاهی كلی تر اصولا مضمون همه رمان های هسه جست وجوی آدم هایش برای خویشتن یابی و تكامل شخصیتی خود است. از این دید، ما با اثر متفاوتی روبه رو نیستیم.
این بار نیز با همان دوآلیسم ثنویت گرایی مالوف هسه روبه روایم، دوآلیسمی كه از فرط تكرار در آثار این نویسنده، صدای منتقدان را البته بحق درآورده است. اگر در سیذارتا، سیذارتا و كامالا، در گرگ بیابان هاری هالر و هرمینه، در دمیان سنكلر و ماكس دمیان و … را به عنوان دو قطب بازشناختیم، اینجا نیز نارتسیس و گلدموند در مقام دو قطب هنر، عشق های زمینی، طبیعت و ارزش های زنانه از یك سو و اندیشه، مذهب، نظم و ارزش های جهان مردانه را از سوی دیگر می یابیم. این دو قطب ظاهرا متضاد، سرانجام به گونه ای نمادین به هم می پیوندند و به وحدت می رسند. در عین حال، ما این دوآلیسم را در موارد دیگری نیز می بینیم، تقابل مرگ و زندگی، گذرا بودن و ماندگاری، زندگی شهری و زندگی در طبیعت، تعهد زناشویی و آزادی و دیگر امور…
هسه در سال ۱۹۰۸ چندین فصل از رمانی به نام برتولت را نوشته بود، داستان راهبی مرتد در قرن هفده كه به رهبانیت پشت می كند و به گناه شهوت و حتی قتل آلوده می شود. این رمان نیمه تمام می ماند. اما هسه سال ها یاد قهرمان خود را در ذهن نگاه می دارد، یعنی راهبی مرتد و گرفتار همان ثنویت همیشگی و این بار ثنویت روح و طبیعت. وقتی كه در ۱۹۲۷ هسه كار روی رمان نارتسیس و گلدموند را آغاز كرد، بار دیگر به طرح قدیمی خود بازگشت. او زمان رمان را به قرون وسطی برد و طرح را اندكی تغییر داد و به جای یك راهب كه گرفتار دو گرایش متضاد است، دو چهره یعنی نارتسیس و گلدموند را پرداخت، هرچند در پایان این رمان به مانند دیگر آثار هسه درمی یابیم كه این دو نمادی از جنبه های وجودی یك تن بیش نیستند یعنی پاره های وجودی خود نویسنده به همین دلیل می توان گفت الگوی آشنای فاوستی یعنی دو روح در یك بدن كه در ادبیات آلمانی بارها و بارها دیده شده است، در آثار هسه به پدیده یك روح متكثر در چند بدن بدل شده است. به همین سبب است كه ما همه آثار هسه را دارای گونه ای ویژگی حدیث نفس می دانیم. ما نه تنها ماجرای گریز محصلی از یك دیر مدرسه را در آثار دیگری چون زیر چرخ بازمی یابیم، بلكه می دانیم هسه دیر ماریا برون را در رمان خود براساس الگوی دیر مالبرون كه خود به زمان كودكی در آن تحصیل می كرد و از آنجا گریخته بود، ترسیم كرده است. ولگردی های گلدموند در دامان طبیعت نه تنها یادآور كنولپ كه در عین حال برگرفته از سیر و سفرهای خود نویسنده نیز شمرده می شود. اصولا باید به یاد داشته باشیم كه معمولا رمان های هسه در دو سطح جریان دارند. روبنا و ظاهر داستان واقع گرایانه به نظر می رسد، اما در حقیقت همه این عناصر رئال كاركردی نمادین یا تمثیلی را نیز ایفا می كنند و ما هرچه به پایان داستان نزدیك می شویم بر غلظت فضای فراواقعی داستان افزوده می شود. در این رمان نیز مانند رمان سیذارتا مكان ها مفهومی نمادین نیز دارند و به دقت از هم جدا شده اند، دیر قلمرو روح است و جهان بیرون از آن، جهان جسم و طبیعت.

رمان آكنده از نمادهایی است كه می باید به شیوه یونگی تعبیر و تفسیر شوند. برای نمونه در این مورد می توان به نمادهای سگ، اسب، آب، درخت، مار، خرس و… اشاره كرد. درخت شاه بلوطی كه در آغاز رمان از آن یاد می شود هم نمایانگر گذرایی است و هم ماندگاری. این درخت به هنگام ورود گلدموند در بهار به دیر سبز است و شكوفا و هنگامی كه او در كهنسالی به دیر بازمی گردد به هنگام پاییز بی برگ و بار. نسل ها می آیند و می روند و درخت جای خود باقی است.
آب نیز در این اثر همواره نماد آنیما مادینه جان، جهان مادرانه، عشق، طبیعت و در نهایت مرگ است. گلدموند جوان وقتی برای نخستین بار به دهكده می رود از نهری كوچك با گذاشتن تخته چوبی عبور می كند و وقتی برای همیشه دیر را ترك می كند تا در جهان طبیعت بزید، برهنه به آب می زند كه تداعی كننده گونه ای غسل تعمید برای آغاز زندگی ای جدید و گونه ای آیین تشرف است و سرانجام او بر اثر افتادن در نهر زخمی و پذیرای مرگ می شود.
همچنین بسیار معنادار است اگر بدانیم در اساطیر نرگس نارتسیس این پسر جوان و زیباروی، چهره خود را در آب می بیند و عاشق چهره خود می شود. گزینش نام نارتسیس برای قطب مقابل گلدموند نشان می دهد كه گلدموند در واقع چهره نارتسیس و وجهی دیگر از خود اوست شخصیت او یا به قولی عكس برگردان او، موقعیت وجودی تحقق نایافته اوست و او عاشق این موقعیت وجودی خود می شود.
و آیا اكثر ما عاشق خود تحقق نایافته خود نیستیم خود آرمانی مان كه جرٲت تحقق اش را نیافتیم جنبه معكوس خودمان
نام گلدموند زرین دهن نیز مبین طبیعت او به عنوان آدمی عاشق پیشه است. بخش بزرگی از جذابیت این آفریده نیز از همین رو است. هنگامی كه حكایت گریز گلدموند به طبیعت، عشق، جنگل گردی و آزادی را می خوانیم، آن وسوسه و شعف رمانتیك های قدیمی را كه شعار بازگشت به طبیعت سر می دادند، بازمی یابیم، وسوسه و شعفی كه دوستداران اثر دیگری را از هسه به نام كنولپ به خود مشغول كرده بود زیرا خواننده خود آن گریز و رهایی و آزادی و بی قیدی را كه بارها در رویاهایش به آن پناه برده بود، اكنون تحقق یافته در شخصیتی داستانی بازمی شناسد و از تحقق ادبی موقعیت ها و امكاناتی لذت می برد كه خود نتوانسته است در عمل به آن دست یابد. در عین حال، گلدموند نماینده ارزش های مادرانه است، همان گونه كه نارتسیس نماینده ارزش های پدرانه. نارتسیس فارغ از مادر است و متوجه پدر، گلدموند اما گریزان از پدر در جست وجوی مادر گمشده اش. او در محبوبه های متعدد خود دنبال مادر گمشده خویش است و جالب آنكه در میان آنها سه چهره متفاوت یعنی لیدیا، لیزابت و ربكا به این دلیل متفاوتند كه هر سه فاقد مادر و نزدیك به دنیای پدرانه اند. عشق مورد نظر آنان نیز صرفا اروتیك نیست و به بنیان های مذهبی و اجتماعی وابسته است.
به هر حال مادری كه گلدموند جویای اوست شبیه حوای رمان دمیان است هم نیك و هم شر، هم اهریمنی و هم اهورایی، هم عشق است و آرامش، هم گناه است و مرگبار. او نمی تواند واپسین اثر هنری خود را كه پیكره حوا مادر اعظم است، به پایان برد، زیرا این كهن الگو آركه تایپ عظیم تر از آن چیزی است كه فرد هنرمند بتواند آن را به تصویر بكشد. این كهن الگو متعلق به زمانی است كه انسان پیش از باستان همزمانی خیر و شر را نه گونه ای تناقض كه به مثابه وحدت پذیرفته بود. گلدموند به هنگام تولد نوزادی، شاهد چهره مادر در حال زایمان است كه آكنده از رنج و خشم است، اما در عین حال این چهره بسیار به حالت چهره ای می ماند كه در اوج لذت و سرمستی ناشی از عشق باشد. این چهره دوگانه را به هنگام توصیف پدیده مرگ نیز می بینیم. گلدموند در دوره طاعون و مرگ و میر چهره مادر عالم را رنگ پریده و غول آسا می بیند كه چشمانش همانند چشمان مدوزا و لبخندش رنج كشیده و مرگبار است. این چهره گلدموند را می ترساند و در عین حال مسحور می كند.
گلدموند از دسته قهرمانانی است كه به گفته یونگ آواره اند و آوارگی نشان اشتیاق شدیدی است كه هیچ گاه مقصود خود را نمی یابد، یعنی مادر گمشده اش را گلدموند شیفته زنان است، زیرا او چهره مادر اعظم را در چهره تك تك زنان بازمی یابد، زیرا او همواره كودك است. از همین رو است كه حتی در دوره سالمندی او را كودك خطاب می كنند و مگر نه اینكه عاشق نیز همواره كودك است
روی آوردن گلدموند به هنر نیز بخشی از كوشش او برای یافتن مادر شمرده می شود. گلدموند برای نخستین كار هنری خود می كوشد تصویری از نارتسیس را ترسیم كند. این انتخاب صرفا به سبب عشق او به نارتسیس نیست، بلكه نشان می دهد برای فراگیری هنر دست كم در آغاز نیاز به نظم، كنترل، قاطعیت و… است كه همه اینها به دنیای نارتسیس تعلق دارد. در واقع هنر گرچه امری متعلق به جهان مادر است، اما برای زایش آن به عناصر پدرانه نیز نیاز است. گلدموند بعدها وقتی هنرمندی بزرگ می شود، این بار می كوشد مادر كبیر را به تصویر بكشد. او با دیدن مجسمه ای از مریم مقدس كه در اینجا نمادی از كهن الگوی مادر اعظم است، به هنر روی می آورد. به عبارتی ما اینجا باردیگر این همانی مادر با هنر را بازمی یابیم. این ترادف قدیمی رمانتیك های آلمانی همچنین شامل مفاهیم دیگری نیز می شود. همه اینها عشق، مرگ، هنر، طبیعت، زندگی و… برآمده از مادرند.
گلدموند حتی زمانی كه به دیر تعلق داشت، علاقه مند به اموری بود كه با حواس و دنیای مادرانه ارتباط داشت، مانند آوازخواندن در گروه كر و سرودهایی كه در وصف مریم مقدس بود. همچنین با آغاز تلاش گلدموند برای درك خویشتن خویش، ما با تكرار تمثیل های ماه و خورشید روبه رو می شویم. همچنین ماموریتی كه پیش از گریز او از دیر به او سپرده می شود، یعنی جمع آوری گیاهان دارویی نیز تمثیلی از راه حل طبیعت درمان دارد و هم نوعی پیش زمینه سازی برای گریز او به طبیعت تلقی می شود. به این معنا كه غیبت موقت او از دیر زمینه را برای غیبت بلندمدت و گریز او آماده می سازد. از سوی دیگر، در پایان فصل ششم وقتی گلدموند با لیز در جنگل ملاقات می كند، حرف نمی زنند و همانند حیوانات حركت می كنند، حال آنكه در دیر از او خواسته می شد حرف بزند و جملاتی را با ترتیبی خاص و منظم ادا كند. همه اینها نشان از تفاوت دنیای گلدموند با دنیای نارتسیس دارد. به رغم نام رمان كه خواننده را متوقع می كند سهمی متوازن به قطب مقابل، یعنی نارتسیس و جهان و ارزش های پدرانه داده شود، رمان، رمان گلدموند و جهان ویژه اوست. كفه داستان به سوی طبیعت، هنر، عمل و جسم متمایل تر شده است تا به سوی روح، تفكر و ریاضت. برخلاف رمان سیذارتا كه در آن این توازن برقرار بود. با این حال، شاید نتوان این نكته را همچون یكی از نقطه ضعف های اثر بزرگ كرد، زیرا نارتسیس گرچه در بخش اعظمی از داستان دیده نمی شود، اما حضوری ناپیدا دارد. حضور نارتسیس به حضور نامرئی خدایی می ماند كه همه جا هست، اما به دیده در نمی آید. از آن گذشته، نارتسیس در تعیین كننده ترین و بحرانی ترین لحظات در رمان ظاهر می شود، نخست در دیر و به هنگام سرگشتگی گلدموند و دیگربار در زندان حاكم شهر به عبارتی او همچون نجات بخش هنگامی كه گلدموند به دردسر افتاده است، سر می رسد و نقشی را ایفا می كند كه ماكس دمیان برای امیل سنكلر در رمان دمیان ایفا می كرد. نارتسیس نیز مانند دمیان و سیذارتا به آن دسته از شخصیت های هسه تعلق دارد كه از نیروهای توضیح ناپذیر برخوردارند. به نظر می رسد هسه به عمد با آوردن نام نارتسیس در آغاز عنوان اثر، خواسته است اعتباری ویژه به او در برابر گلدموند ببخشد. همان گونه كه در رمان دمیان نیز راوی و قهرمان داستان سینكلر است اما نام كتاب به راهبر او تعلق دارد. در اثر مورد بحث ما نیز در واقع گلدموند، نارتسیس را در درون خود حمل می كند. در این اثر، گذر زمان بر نارتسیس موضوعیت ندارد. او فرا زمان ایستاده است. ما شیوه زندگی گلدموند را از كودكی تا جوانی و سپس كهنسالی و مرگ او می بینیم، اما گویی نارتسیس نه پیر می شود و نه می میرد. اصولا نارتسیس نماد ثبات است و گلدموند نماد تنوع و لاجرم گذرایی. چشمان گلدموند به رغم ظاهر شاد او، نارضایتی عمیقی را نشان می دهد، زیرا او از گذرا بودن زندگی و همه چیز خبر دارد. خوشباشی گری او نیز مانند خوشباشی گری خیام ما، از سر مرگ آگاهی است. به دلیل ماهیت ویژه گلدموند است كه او ناگزیر است جوانی كند و پیر شود و بمیرد. اما دقیقا به دلیل همین تفاوت ماهیتی است كه نارتسیس باید به دلیل ثبات و عدم تنوع در زندگی اش فرازمان و نامیرا بماند. گلدموند به نارتسیس می گوید تو كه مادر نداری، چطور خواهی مرد بی مادر نمی توان دوست داشت، بی مادر نمی توان مرد.
از سوی دیگر، گلدموند به دلیل همین ماهیت خود است كه برای یافتن خویشتن خود ناچار است به دوردست ها سفر كند، اما نارتسیس برای یافتن خود در همان دیر می ماند و از این رو، حضور عینی كمتری در رمان می یابد.
این اثر در نگاهی دیگر، بیان شرح حال روحی گلدموند در سه بخش است: ۱آشنایی و وابستگی به نارتسیس ۲ آزاد شدن از او و استقلال ۳ بازگشت و پیوستن به نیمه دیگر خود. این احوال را از دید روانكاوانه نیز می توان تفسیر كرد: ابتدا وابستگی كودك به والد، سپس استقلال از والد و سرانجام بلوغ
به این ترتیب، شش فصل نخستین كتاب به دیر ماریا برون و دوره معصومیت گلدموند اختصاص دارد، سپس ده فصل میانی به بیان ولگردی در طبیعت و جهان بیرون از دیر، كشف هنر و تجربه گناه می پردازد و چهار فصل پایانی بازگشت به دیر و رسیدن گلدموند به تعادل، آرامش و پختگی را شرح می دهد.
ما این مراحل سه گانه را در بسیاری از رمان های هسه مانند سیذارتا و دمیان نیز بازمی یابیم سه مرحله ای كه یونگ نیز در فرآیند فردیت برشمرده است. اشاره كردم كه مضمون مركزی رمان نارتسیس و گلدموند، همان مضمون اصلی دیگر آثار هسه و همچنین مضمون همیشگی رمان های تربیتی آلمانی، یعنی تحقق خویشتن خویش یا به قول یونگ self است كه آدمی در جریان فرآیند فردیت به آن دست می یابد. اما راه دستیابی به این خویشتن برای هر كس به گونه ای است برای نارتسیس اندیشه است و برای گلدموند هنر. از دید روانشناسی یونگ دستیابی به خویشتن با آشتی قطب های متضاد به دست می آید، زمانی كه ارزش های مادرانه با ارزش های پدرانه، اندیشه با احساس و … به پیوند برسند. هسه این دوآلیسم یونگی را به مضامین دیگری نیز تسری می دهد: گذرایی و ماندگاری، عشق و مرگ، پیری و جوانی و…
هسه در این اثر خود شاید بیش از هر اثر دیگری به مضمون مرگ می پردازد. ترسیم چهره مرگ به شكل درخشان و چیره دستانه ای صورت می گیرد، گویی تابلویی زنده در برابر دیدگان ماست. مضمون هنر نیز در واقع راه حلی است كه در برابر پدیده مرگ مطرح می شود: هرچند كه هنر راهی برای جاودانه كردن «خود» هنرمند نیست، گریزی برای مرگ نام آدمی نیست، بلكه جاودانه ساختن احساسی است كه خود هنرمند بدان دچار شده و تجربه كرده است.
از دیگر مضامین اثر، بیان اندیشه ای است كه زندگی را به مثابه دافعه و جاذبه میان نیروهای متضاد می بیند. آدمی همواره در این قطبیت گرفتار است، اما شناخت از خود می تواند راه را نشان دهد. براساس فعال بودن این نیروهای متقابل است كه نارتسیس همواره جذب گلدموند می شود و نیز بالعكس
پدیده دوستی و رفاقت مردانه نیز مضمون مشترك میان همه رمان های هسه است كه این رمان نیز از آن عاری و خالی نیست. همچنین بیگانگی و تنهایی شخصیت های اصلی در محیط خود و ساختار پیكارسك گونه اثر یعنی گریز و سفر شخصیت اصلی از مبدٲ خود در آغاز داستان و بازگشت او به همان مبدٲ در پایان از جمله مضامین آشنا برای خوانندگان هرمان هسه است.
بگذارید با ذكر این نكته سخن را به پایان ببرم كه گرچه برخی از آثار هسه مانند گرگ بیابان و بازی مهره های شیشه ای یك گام جلوتر از نارتسیس و گلدموند ایستاده اند و گرچه این رمان ممكن بود بهتر از این نوشته شود، اما به پیروی از سخن هسه می توانم بگویم: با این حال من دوستش دارم
رضا نجفی
روزنامه شرق ،

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: