عشق، واقعیت، سرگردانی!

عشق، واقعیت، سرگردانی!
از وقتی نهال زیبا، جان بر سر عشق گذاشت و رفت، مدام با خودم کلنجار می روم که کار درستی کرد؟ نمیدانم چرا این حادثه این قدر مرا تکان داد. مدت ها به عشق احمد شاملو و ویدا حسرت می خوردم. مدت ها این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود که آیا می توان به دنبال چنین عشق هائی بود. چند درصد از آدم ها به این چنین عشق هائی رسیده اند و یا باور دارند. زیاده طلب شده ام می پرسم چند درصد از آدم ها. باید بپرسم حتی چند درصد از آنهائی که به برابر بودن زن و مرد معتقدند هم به این معادله باور دارند یا می توانند آن را بکار بگیرند. سال ها پیش، دوست عزیزی مدام این جمله را می خواند که «چه خوب بی عاشقی از هر دو سر بی». اون وقت ها نو جوان بودم نمی دانستم چه می گوید. شاید خودش هم که چند سالی از من بزرگتر بود نمی دانست چی میگوید . اما حداقل او آن زمان خودش عاشق کسی بود که طرف علاقه ای به دوستم نداشت و چون مجبور بودند همدیگه را مدام ببینند این جدال ادامه می یافت. مشکل ماجرا هم این بود که طرف مورد علاقه، سعی می کرد از این رابطه سوءاستفاده کند. و این بر مشکلات می افزود. ماجرای این عشق یک سره را که بعدها دنبال کردم دیدم آن جمله زیبای او چه با معناست.

عشق، احساس زیبائی است که مدام در دنیای واقعیت سرگردان است. حافظ هم این درد را می شناخت. بیخود ننوشته بود » چوعشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها». او جدال مدام عشق و واقعیت را خوب درک کرده بود. او استاد این جدال بود. وقتی به دنیای شعرهای او پناه می بری می بینی که چقدر عمیق و دقیق در این وادی قدم و قلم زده است. اسارت عشق در واقعیت، محصول روابط اجتماعی است که در آن گرفتار آمده ایم. چه بسیارند زندگی هائی که جریان دارند، زندگی روزمره شان را می گذارند. به رفت و آمدهای فامیلی با چهره های شاد و خندان بر طبق سنت مشغولند اما در خانه، دو بیگانه ای هستند که در کنار هم با صلح و صفا به زندگی مشغولند و در خلوت خویش در حسرت عشق دست نیافتنی شان. در حسرت عشقی که اگر معشوق را این جا یا آنجا دوباره و حتی پس از سال ها ببینند، باز اسیر شعله های آن عشق می شوند. اما مجبورند دندان بر جگر بگذارند. گاه اتفاق می افتد که وقتی شرایط زندگی عوض می شود، وابستگی های عدیده ی زندگی به یکباره رخت بر می بندد و دنیای دیگری در پیش پای هر طرف قرار می گیرد، این زندگی های به ظاهر شاد و خوب و زیبا، به چشم بر هم زدنی از هم می پاشند. ممکن است که در این از هم پاشیدن تنها یک نفر پیشقدم باشد. و اکثرأ هم طرفی تن از مناسبات می رهاند که همواره در آن رابطه احساس اسارت می کرده است یا به مصلحت هائی به آن رابطه تن داده است و نقش طرف عاشق و یا متعهد به زندگی را بازی کرده است.

اما عشق، این مرغ سرگردان، بر بام هرکسی نمی نشیند. یا بهتر گفته باشم همیشه یک جا نمی نشیند. گذر زمان، تغیر شناخت و نگاه آدم از زندگی، می تواند عشق ها را نیز دچار دگرگونی کند. این که دو نفر تا پایان عمر عاشق همدیگر باشند، از نعمت هائی است که نصیب همه نمی شود. شخصیت های آدم ها بسیار متنوع و بسیار عجیب و غریب است. هستند بسیاری که عشق برایشان هوس است. این هوس می تواند هوسی زودگذر باشد یا هوسی دیرپا. هستند کسانی که میان تعهد به عشق و تنوع در هوس سرگردانند. هوسی که عشق نشان داده می شود نمی تواند در چنبره ی عشق اسیر بماند. بیش از حد که عشق بخواهد این هوس عشق نما را به اسارت درآورد، بیشتر دچار بحران می شود. چنین شخصیت هائی دوست دارند تنها باشند . حق هم دارند که تنها باشند. چقدر خوب می شد که در شرایطی زیست می کردیم که انسان ها به مختصات شخصیتی یکدیگر بدون پیش داوری و بدون فضولی احترام می گذاشتند. پیچیدگی های شخصیتی آدم ها بسیار متنوع است. احساساتشان هم متنوع تر. یافتن این تنوع در یک رابطه دو جانبه کاری است بسیار سخت اما وقتی که یگانگی به جائی برسد که بتوان روی این تنوع صحبت کرد و آن ها را شناخت، خیلی راحت می توان به رابطه ها استحکام و قوام بخشید اما دریغ از این تلاش. دنیای زندگی روزمره، آنچنان گسترده است و کلاف سردرگم روزمره گی آن چنان پیچ در پیچ که گاه فرصت چنین صحبتی دست نمی دهد.

خشونت واقعیت ها و مناسبات زندگی در کنار تنوع شخصیت های انسانی، معادله ای می سازد که عشق را در چنبره ی خود می گیرد. عشق اگر بخواهد به خشونت واقعیت ها تن در دهد و یا تنوع خصوصیات انسانی را در نظر بگیرد، آن وقت باید از خودش بگذرد، اگر چنین نکند باید در چندین جبهه بجنگد. و بسیارند که پا روی عشق می گذارند و روال زندگی را در پیش می گیرند و این است که عشق همواره قربانی است. تنها زمانی که عشق ها «از هر دو سر بی» امکان پیروزی در این جدال وجود دارد. اما وقتی که عشق یکطرفه باشد و اسیر واقعیت های زندگی گردد باید دندان بر جگر گذاشتن بیاموزد. گاه هم این ویژگی پیش می آید که عشق های دو سره در جدال با واقعیت های تلخ مناسبات زندگی و پیرامون، از پای در آیند. زیرا فشار بیرون آنچنان بالا می رود که تاب و توان را از شخص می گیرند و اگر محیط جامعه هم پشتیبان واقعیت ها باشند وضع بدتر و بدتر می شود . یا آن ها را مجبور می کنند از خیر این احساس زیبایشان بگذرند و یا آن ها را به بن بست می کشانند. گاه پیش خودم فکر می کنم آیا این فشارها بود که نهال را در عنفوان جوانی خشکاند؟
در جدال مدام عشق و واقعیت، این واقعیت است که تاکنون پیروز شده است. یافتن عشق های بی غل وغش و عواطف انسانی بدون حسابگری های روزمره، گشتن در بیابان به دنبال آب است. این را روح های حساس خوب درک نمی کنند. آن ها که شناخت کمی از شرایط اجتماعی و پیچیدگی های شخصیت های انسانی دارند، وقتی اسیر جدال عشق و واقعیت می شوند، از درک مشکلات آن ناتوان شده و به سرگردانی ویرانگری دچار می شوند وچون این حقیقت را نمی پذیرند به پایان خط می رسند. چنین روح های حساسی باید این واقعیت های اجتماعی و این پیچیدگی های شخصیتی را درک کنند تا بی جهت احساس نکنند که به پایان خط رسیده اند. فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟

برگرفته از وبلاگ عشق سرگردان
ای امید عبث بی حاصل

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به، که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

*****************************
به روح های حساس
رزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد.
ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.
ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.
ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.
ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.
ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.
زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.
برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده.
این نوشته را به دوستان خود یا هر کسی که برایش آرزوی خوشبختی دارید، ارسال کنید. صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد.
Shaparak Lamassab

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: