امشب دوباره در سرم توفان است

امشب دوباره در سرم توفان است
( شیرین اردلان )
امشب دوباره در سرم توفان است، همه چیز می آید و می رود، نفس بلندی می کشم، می خواهم با شمارش نفس هایم خودم را به خواب برم، بی فایده است، صدای خرخر مادر که با خوردن قرص های آرام بخش بعد از هفته ها بیماری از اتاق های تو در توی خانه به گوش می رسد امید بخش است، مثل صدای پدر که با ورودش به خانه زودتر از خودش به گوش می رسد …..
*************************************************
آن روز پدر پس از غیبت های طولانی دوباره به خانه می آید، اسفندماه است و پایان سرما، فکر می کنیم دوباره به خانه برگشته است و مثل هر سال می خواهد سور و سات و خرید شب عید را راه بیندازد اما مادر به سردی با او برخورد می کند، مثل هر سال نیست، مثل هر سال مشغول خانه تکانی هم نیست، چیز دیگری در او تکان خورده است، روزها وقتی من و خواهر کوچکم را راهی مدرسه می کند به محل کار پدر می رود، این را بعدها فهمیدیم، به مناطقی می رود که پدر مشغول خانه سازی است، دنبال چیزی است که قلبش را تکان داده است، در یکی از خانه های نوساز پدر، دخترعموی شوهرش را می بیند که از کرمانشاه به تهران آمده و در آنجا ساکن شده است، نتیجۀ تحقیقات مفصل او تأیید احساسش است، دخترعمو به عقد پدر در آمده است، باور نمی کنیم، از آخرین تابستانی که دخترعمو با چهار فرزند و مادرش آفتاب خانم به خانۀ ما آمده بود سال ها می گذشت، تصویر دخترعموی پدر هنوز در ذهنم هست با آن تور گیپور مشکی رنگ که بر سرش می انداخت و بلوزدامن و جوراب شیشه ای مشکی که در آن دوران شیک و زیبا می نمود، هر روز صبح با پدر به اداره های مختلف می رفت تا سهام شوهر مرحومش را پس بگیرد، آفتاب خانم اما با وجود پاهای علیلش بر روی تختۀ چوبی که به چهار بلبرینگ به جای چرخ وصل بود کنار حوض می نشست و ظرف ها را می شست و حیاط را جارو می کرد، مادرم غذا می پخت و ما بچه های سر تا پا خاکی شدۀ کوچه را در تشت های پر آب و گرم شده در آفتاب آب تنی می داد تا بعد از ظهر داغ تابستان را در خانه بمانیم شاید که به خواب رویم و صدای صاحب خانه را در نیاوریم، بعدها مادر گفت یک روز که آفتاب خانم صورت و پاهای او را بند می انداخته به مادر گفته که مواظب شوهرت باش! من هنوز گیجم، باورم نمی شود، فکر می کنم پدر همچنان درگیر کار و سفرهای همیشگی است، صبح که از او می پرسم: بابا مسافرت کی تمام می شود؟ می گوید: به زودی بابا! و بعد به سراغ فرش های پهن شده در اتاق می رود: ” بابا کمک کنین این فرش ها را جمع کنم.” من و خواهرم به مادر نگاه می کنیم، مادر آشفته می شود: “فرش ها را کجا می بری؟ به آن یکی خانه ات ؟ فرش هم خواسته؟ خودت بسش نبودی ؟” پدر می گوید: ” زن بس کن! من در راه خدا به آنها کمک کرده ام! آنها کسی را در اینجا ندارند، فرش روی فرش انداخته ای که چه بشود؟ فرش ها را می خواهم ببرم بانک، پول ندارم، می خواهی شب عیدی مرا شرمندۀ بچه ها کنی؟ می روم و با پول بر می گردم.” مادر می گوید: ” دختر داریم” و پدر می گوید: ” بهترش را برای آنها می خرم.” بالاخره مادر رضایت می دهد و ما هم کمکش می کنیم و تا پائین پله ها همراهش می رویم، با او فرش ها را در ماشین می گذاریم، بعد از خداحافظی دو تا پله را یکی می کنم و خودم را به پنجرۀ اتاق می رسانم و مثل همیشه برایش دست تکان می دهم، او توجه نمی کند، باور نمی کنم، می رود اما باز نمی گردد!
*************************************************
آن سال عیدمان فقیر و بی رونق است! نه از کفش و لباس نو خبری هست و نه از پول های کاغذی لای قرآن پدر، به جای سبزی پلو و ماهی، مادر هم قرمه سبزی درست می کند، جای صدای بلند پدر وعشوه های مادر خالی است، موقع تحویل سال نو هر سۀ ما چشم به در می دوزیم، جز چند تلفن تبریک از آشنایان و فامیل مادرم کسی سراغی از ما نمی گیرد، مادرم من و خواهرم را در آغوش می گیرد و می گوید: اگر این بار آمد راهش نمی دهیم! لیاقت ما را نداشت! به سراغ صندوقچۀ قدیمیش می رود، چند قواره پارچه و یک ساعت مچی مردانه که پدر از سفر مکه آورده بود در می آورد، یکی از پارچه ها و ساعت را برای خواهر بزرگترم کادو پیچی می کند، آخر امسال اولین عیدی است که او و شوهرش به خانه مان می آیند، با پارچه های دیگر برای من وخواهرم پیراهن می دوزد، پیراهن من پر از گل های ریز بنفش است، من هنوز با دیدن رنگ بنفش تلخ می شوم و حرمان تنهائی و بی کسی همۀ وجودم را می گیرد.
*************************************************
روزها از پس هم می گذرند، خانۀ پر رفت و آمد ما دیگر سوت و کور شده است، اگر هم کسی در این خانۀ متروک را می کوبد موضوع اولین حرف و سخن، زن گرفتن پدر است! غذاهای مادر هم دیگر طعم و بوی گذشته را ندارد، دیگر مثل قدیم ها موقع آشپزی به زبان مادریش آواز نمی خواند، زندگی به سختی می گذرد، اسباب و اثاثیۀ دو تا از اتاق ها را جمع می کنیم و با اجارۀ آن زندگی را می گذرانیم.
*************************************************
یک روز در خیابان پدر را می بینم، از اتوبوس دو طبقه پیاده می شوم و دوان دوان خودم را به او می رسانم، می خواهم مثل گذشته ها که از سفر می آمد او را در آغوش بگیرم اما او دستش را دراز می کند و با من دست می دهد، به ماشین اشاره می کند و می گوید که تنها نیست، نگاهی به ماشین می اندازم، سرد می شوم، پاهایم سست می شود و خشم ونفرت گلویم را می فشارد، رویم را برمی گردانم به طرف پدر، می شناسمش؟! در برابرم مردی غریبه ایستاده است با موهای رنگ شده! لباس هایش هم جدید است، پدر همیشه رنگ خاکستری می پوشید که با موهای جوگندمیش هماهنگ بود اما اکنون او کس دیگری است، نه او پدر نیست! در جهت مخالف آنها شروع به دویدن می کنم، به کسی تنه می زنم وکتاب هایم روی زمین پخش می شود و همراه آن اشک هایم سرازیر، بقیۀ راه را تا خانه پیاده می روم، حرف های خاله ام در گوشم تکرار می شود: ” باباتون عاطفه نداشت، خواهر من بد بود؟ بچه هاشو چرا دور انداخته؟” به خانه می رسم، روپوشم را در می آورم و در دستشوئی حسابی گریه می کنم، صورتم را می شویم و از ماجرای آن روز هیچ چیز نمی گویم، فراموشش می کنم، آن سال شاگرد اول مدرسه در سه درس تجدید می آورد! از آن هم چیزی نمی گویم، هیچ کدام از ما از آنچه بر ما می رود چیزی نمی گوئیم، مادر هم آن قدر مشغول ناله، نفرین و دعا و جادوست که از ما بی خبر است! حتی از پیر شدن خودش به انتظار، همۀ ما به سال صفر رسیده ایم و شاید زمان بتواند مرهمی بر دردمان باشد!
*************************************************
وقتی خبر مرگ او را در اثر تصادف برایمان می آوردند او را از پنجرۀ اتاق می بینم، برایش دست تکان می دهم، دستش را از فرمان ماشین برمی دارد و با من خداحافظی می کند!
منبع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: