عمری بر باد!

عمری بر باد!
( مریم زندی )
پيرزن با گام های سنگين آرام آرام گام برمی دارد، با هر قدم بالا تنه اش به چپ و راست كج می شود، خس خس سينه امانش را می برد، می آيد كنارم روی نيمكت می نشيند، آهی می كشد و می گويد:
◄كجائی جوانی!
سرم را از روی كتاب بلند می كنم و لبخندی به او می زنم، می گويم:‌ جوانی خوب بود؟
◄چی بگم! جوونی هم نكردم، جوونی هم يك جور بدبخت بودم، حالا هم يك جور، فرقش اينه كه حالا ديگه راه چاره ندارم، توی اين سن گير كردم، بايد بسوزم و بسازم.
به نقطه ای دور خيره می شود و آهی از ته دل می كشد، پيرمردی بلندبالا و كشيده می آيد كنارمان
◄حاج خانم پاشو بريم، ديگه ديره، خسته شديد!
◄تو يك كم ديگه قدم بزن تا حالم جا بياد، الان نمی تونم بلند شم.
و بی آن كه ديگر سؤالی از او بپرسم ادامه می دهد:
◄دو ساليه كه زن اين حاجی شدم، تو هم جای دخترم، ميدونی مرد خوب و با خدائی است، درآمد بخور و نميری دارد، ماهی چهار صد تومن حقوق بازنشستگی دارد، شكايتی ندارم، ظاهرش خيلی مهربونه و آرومه اما اگه به خواسته اش تن ندم بيشتر شب ها كتك می خورم! عصبی می شه، تنم كبوده، ديشب گلوم رو گرفته بود.
زن روسری بزرگش را بالا زد و گردن سياهش را نشانم داد.
◄حيف كه ننه نمی تونم جاهای ديگه ام رو نشونت بدم.
قطره اشكی از چشم های بی فروغش سرازير شد.
◄از اول هم بختم سياه بود، دوازده سالم بود كه منو به يك مرد چهل ساله دادند، اون روزها هم از زندگی چيزی نمی فهميدم، از اونم كتك می خوردم، آخه بازيگوش بودم، كارهای خونه رو نمی كردم، شب كه خسته می آمد خونه شام نداشتيم اما خوب سه تا بچه براش زائيدم، بيست سالم كه شد ديگه تحمل نداشتم، جوون بودم و خوشگل، يك شب كه حسابی كتك خورده بودم صبرم تموم شد و از خونه رفتم، كسی رو نداشتم، نه پدر و نه مادر، پيش زن عموم بزرگ شده بودم، برگشتم پيش همون ها و گفتم ديگه برنمی گردم و بدنم رو برای اولين بار نشونشون دادم، سال ها پيش اونا زندگی كردم و رفتم سر كار، اين سال ها خيلی بهم فشار آمد اما شوهر نكردم، بچه هام هم كم كم بزرگ شدند و عقلشون كه رسيد گاهی بهم سر می زدند، تا اين كه عمو و زن عموم هم فوت كردند، منم تنها شدم، چهل سال تنها بودم.
به رنگ پريده اش خيره شدم، دهانش خشك شده بود، بطری كوچك آبی كه داشتم به دستش دادم، سری تكان داد و با علامت دست به پيرمرد اشاره كرد كه باز هم صبر كند.
◄دختر حاجی همسايه مون بود وقتی مادرش مرد، زير پام نشست راضیم كرد، فكر كردم حالا كه سنی ازم گذشته مونسی داشته باشم اما می بينم كه حاجی هم همون اخلاق رو داره، ديگه به آخر خط رسيدم، يك روز كه حالم خيلی بد بود و داشتم برای خودم گريه می كردم و می خوندم دخترحاجی بهم گفت چته؟ مگه از زندگيت راضی نيستی؟ وقتی پيرهنم رو بالا زدم و تن كبودم رو نشونش دادم خيلی ناراحت شد و گفت:‌ “حالا می فهمم كه چرا مادرم هميشه غصه دار بود و گرفته اما هيچ وقت با ما حرفی نزد، هر وقت هم می پرسيدم می گفت:‌ چيزیم نيست، دست و پام درد می كنه!”

زن قطره اشك هايش را با پر روسریش پاك می كند و جا به جا می شود و از من می خواهد كه دستش را بگيرم، بلند می شود و به دنبال حاجی كه آن طرف پارك قدم می زند به سنگينی پا كشيده و می رود، من نشسته در فكر از آنها چشم برنمی دارم.
تغییر برای برابری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: