وقتی بازی تمام شد!

وقتی بازی تمام شد!
( سمیه تیرتاش )
آن شب توی خوابگاه همه بی قرار بودند و خوابشان نمی‌برد، فردا روز اول دانشگاه بود و قرار بود جشن شروع سال تحصیلی داشته باشیم و در پی آن معرفی استادان و خوردن نخستین ناهار در سلف سرویس دانشگاه، همۀ اینها هیجان انگیز بود مخصوصاً برای ما ندید – بدیدهای رد شده از سد کنکور! ما دخترانی خوش تیپ و خوش لباس و کلاسور به دستی بودیم که قرار بود در راهروهای دانشگاه رژه برویم اما هیچ چیز به اندازۀ کنجکاوی ما در مورد پسرهای دانشگاه بی خوابمان نکرده بود! از آن زمان که ارتباط با پسر‌ها قدغن شده بود و به ما فهماندند که پسر و دختر یعنی آب و آتش! تقریباً ده سالی می‌گذشت، ده سال پیش اصلاً فرقی بین پسرها و دخترها حس نمی‌کردیم، فقط می‌دانستیم که بچه هستیم و بی خیال دنیا، همۀ وقت ما با بازی و به اصطلاح آتش سوزاندن و از دیوار راست بالا رفتن می‌گذشت، در طول این سال‌ها با تمام قوا سعی کرده بودند ما پسرها و دخترها از هم دور بمانیم، با اعلامیه‌های ترسناک تا پند و اندرز و بعضی وقت‌ها زور و جبر نیروی گشت ارشاد، گشت‌های ارشاد را جلوی در مدرسه‌ها مستقر می‌کردند، مبادا دو جنس مخالف باهم رو در رو شوند! حالا قرار بود بعد از این همه سال دوباره در کنار هم قرار بگیریم، بدون هیچکدام از باید‌ها و نباید‌ها، نه دیوار، نه توهین و نه گشت ارشاد!

خوابگاه‌های دختر‌ها و پسر‌ها وسط بیابان‌های کاشان ساخته شده بودند، این ساختمان‌ها توسط یک سری سیم خاردار و یک ساختمان نگهبانی از هم جدا شده بودند، تمام شب به فردا، به فردائی که قرار بود بزرگ بشویم و به ما اعتماد بشود و منع ده ساله بشکند فکر می‌کردیم، فردا صبح سرویس‌ها ما را جلوی در دانشگاه پیاده کردند، پسر‌ها از سمت دیگری به سمت سالن اجتماعات می‌آمدند، جلوی در ورودی علامت ورود بانوان کمی مرا نسبت به تصوراتم به شک انداخت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: امروز یک روز رسمی است و همه چیز بر اساس اصول پیش می‌رود، درون سالن به دو دسته پسر‌ها و دختر‌ها تقسیم شدیم و هر کدام در سمتی از سالن نشستیم، سخنرانی‌ها و مراسم معارفه شروع شد اما هیچکس حواسش به حرف‌ها، صحبت‌ها و قوانین مطرح شده توسط سخنرانان نبود و طرفین از زیر چشم همدیگر را می‌پائیدند و در حال ارزیابی یکدیگر بودند! پیش خودم داشتم فکر می‌کردم که روزهای خوب دوباره فرا رسیده است، سال‌های زیادی را پشت دیوار منع مانده بودم، بازی‌های کودکانه‌ام را با پسر‌ها و دخترهای فامیل به یاد می‌آوردم و این که اگر قرار می‌شد همه با هم بازی نکنیم اصلاً کیف نمی‌داد، وقتی همه دختر بودیم بازی‌ها هیجان کمتری داشتند اما با حضور پسر‌ها شیطنت ما به اوج خودش می‌رسید، با یادآوری خاطرات کودکی به آینده خوشبین‌تر شدم و روزهای شاد و پر هیاهوئی را پیش‌بینی کردم.

از فردای آن روز من مثل همیشه شاد و سر حال و پر انرژی با نیت این که بازی دوباره آغاز شده است سر کلاس‌ها حاضر می‌شدم، نشاط ذاتی من باعث می‌شد نتوانم روی پا‌هایم بند باشم و تقریباً ورجه، ورجه می‌کردم و شلیک خنده‌های بلند و معروفم فضای دانشگاه را پر کرده بود، ماشاء الله صدایم هم که شش دانگ بود و یک زمانی به جای بلندگوهای مدرسه مسئولیت پذیری می‌کردم! این صدا خیلی زود در بحث و جدل‌ها خودش را نشان داد، روز اول وقتی دیدم کلاس بر اساس عرف تحمیلی به دو دستۀ دختر و پسر برای نشستن تبدیل می‌شود رفتم سمت پسر‌ها و در ردیف اولشان نشستم و تا آخر کلاس با استاد و همکلاسی‌های پسر و دختر مباحثه کردم، حاضر نبودم منع تحمیلی ده ساله را به دوش بکشم، مشتاق شناختن جنس مخالف بودم، مشتاق این بودم که بدانم در این ده سال بر آنها چه گذشته است، می‌دانستم بازی زندگی بدون آنها هیچ هیجانی ندارد، از پسر‌ها دوری نمی‌کردم و سعی می‌کردم با نگاه عاری از جنسیت با آنها ارتباط برقرار کنم، شیطنت‌هایم هم پایانی نداشت، با این که پوشیدن چادر اجباری بود اما من از رو نرفته بودم و با پوشیدن یک چادر عربی حرکت را برای خودم راحت کرده بودم و مثل قرقی از این سو به آن سوی دانشگاه می‌دویدم، هیچ چیزی نمی‌توانست انرژی انباشته شدۀ مرا که در طول این سال‌ها مهار شده بود لگام بزند، در هر فعالیتی سرک می‌کشیدم و حضور پسر‌ها نه تنها شرمگینم نمی‌کرد که احساس می‌کردم روند معمول زندگی به جریان افتاده است و من نیز همراه با این جریان در حرکت هستم.

روزگار اما به این سادگی با من و رؤیا‌هایم کنار نیامد، اولین ضرب‌آهنگ خطر را حین شنیدن پچ پچۀ پسرهای دانشگاه متوجه شدم، آن روز کلاس فیزیک یک داشتیم و من پشت در کلاس منتظر آمدن دوستم بودم که یک دفعه اسم خودم را شنیدم و به دنباله‌اش توصیفاتی به من نسبت داده شد که عرق سردی به تنم نشست، دلم می‌خواست آنجا نبودم و آن حرف‌ها را نمی‌شنیدم، محتوای صحبت‌ها به جلف بودن و بی حیائی من برمی‌گشت! دختر بی چهارچوب و بی‌اخلاقی که حرمت هیچ چیز را نگه نمی‌دارد و دائم در تلاش برای خودنمائی و جلب توجه است! خدای من چه می‌شنیدم؟ آنها همکلاسی‌ها و به تعبیر خودم دوستانم به حساب می‌آمدند! آنها تداعی کننده همبازی‌های کودکی من بودند، از دید آنها من فقط یک دختر بی پروا و گستاخ بودم که پا روی همۀ قوانین می‌گذاشت تا خودش را مطرح کند! دیگر نتوانستم آنجا بایستم، غمگین و خمیده بی هدف به سمتی راه افتادم، هنوز از ضربۀ اول کمر راست نکرده بودم که یکی از بچه‌ها از راه رسید و گفت که اسم مرا روی تابلوی اعلانات دیده است! باید به امور اداری مراجعه می‌کردم! با وحشت نگاه خیره‌ام را به دوستم انداختم و نمی‌دانستم امور اداری با دانشجوی سال اولی چه کاری می‌تواند داشته باشد؟ البته خیلی زود مشخص شد که کمیتۀ انضباطی با حضور من مشکل دارد! مراجعه به کمیتۀ انضباطی از توانم خارج بود، هنوز زود بود که سر از آنجا در آورم اما واقعیت اجتناب ناپذیر بود!

در برابر آقای رئیس ایستادم و شرح اتهاماتم را شنیدم! من متهم شده بودم به خنده‌های بلند، حرف زدن با صدای بسیار بلند، دویدن در دانشگاه و پریدن از پله‌ها، گفتگو با پسر‌ها و حدس این که من قرارهای مخفیانه با جنس مخالف در راهروهای دانشگاه می‌گذارم تا با آنها در همان راهرو‌ها حرف بزنم! خلاصۀ کلام، رفتارهای من هم سطح یک خانم دانشجو نبود! کمیتۀ انضباطی و انجمن اسلامی که جمعیت غالب آن را بچه‌های مازندران (هم ولایتی‌های خودم!) تشکیل می‌دادند به اتفاق مرا مجرم تشخیص داده و درخواست تعلیق مرا کرده بودند! دنیا دور سرم چرخید! هر چه فکر کردم نفهمیدم چه بلائی سرم آمده است و سر از اتهامات مطرح شده در نیاوردم! خنده، شادی، نشاط، انرژیِ مهار نشدنی و نگاه فراجنسیتی من به آدم‌ها حسابی کار دستم داده بود! هجده ساله بودم و کوچکتر از آن که قدرت دفاع داشته باشم، پس شکستم و زدم زیر گریه! گریۀ‌ کودکانه‌ای که پایانی نداشت و آقای رئیس که تا آن لحظه به چشمان شیطان و براق من خیره شده بود دستپاچه شده بود و نمی‌دانست چه کند که من دست از گریه بکشم!

گریه کار خودش را کرد و وقتی نگاهم تار شد و لبخند روی لبانم ماسید و آرام روی صندلی نشستم آقای رئیس بزرگ‌منشانه! از من تعهد گرفت که دیگر کارهای خلاف انجام ندهم و به قوانین دانشگاه احترام بگذارم، من هم بدون لحظه‌ای تعلل تعهدنامه را امضا کردم و از آن اتاق نفرین شده گریختم! در اتاق که پشت سرم بسته شد در صندوقچۀ آرمان‌ها و آرزوهای من هم بسته شد! فاصلۀ‌ من با آرزو‌هایم به اندازۀ فاصلۀ جنس من از جنس مخالف بود! جنسی که ممنوع بود! شناختن او، نزدیک شدن به او، رفاقت با او ممنوع بود! گوئی نه او می‌خواست با من وارد بازی زیبا و انسانی شود و نه جامعه‌ام صلاح می‌دانست که من با او دوست باشم! این جوری بود که فهمیدم بازی تمام شده است! منبع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: