مرضیه رسولی روزنامه نگار و خبرنگار سرشناس بازداشت شد

مرضیه رسولی روزنامه نگار و خبرنگار سرشناس بازداشت شد
مرضیه رسولی روزنامه نگار سه شنبه شب (۲۷ دی ۱۳۹۰) در خانه اش در تهران بازداشت شد، در ادامۀ یورش رژیم به روزنامه نگاران، نیروهای امنیتی همزمان با بازداشت مرضیه رسولی وسائل شخصی او را هم ضبط کرده اند، اتهام این روزنامه نگار بازداشت شده نیز اقدام علیه امنیت ملی اعلام شد! مرضیه رسولی خبرنگار حوزۀ کتاب و موسیقی است و سابقۀ کار در چندین روزنامه از جمله شرق و اعتماد را دارد، به گفتۀ مأمورین وی به زندان اوین منتقل خواهد شد، مطالب زیر از نوشته های این روزنامه نگار حساس به مسائل و رخدادهای مردم می باشد:

*************************************************

به جای آب دارم کوکا می نوشم!

دیدن تأثیر اخبار اقتصادی روی مردم مفرحتر از دیدن تأثیر خبرهای حوادث روی آنهاست! داغترین و به درد بخورترین خبر برای آدم هائی که هر روز می بینمشان بالا رفتن قیمت ارز است، به هم که می رسیم قیمت دلار را با صدای بلند می گوئیم و جمیعاً نچ نچ می‌کنیم! امروز من در ژست آدم رسانه ای و خیلی مطلع گفتم دلار هم که شد هزار و هشتصد تومن، یکی دیگر گفت نه یه کم پائین تر اومد امروز! داریم روزها را به مرثیه خوانی و شرح لگدهائی که به بختمان زدیم می گذرانیم، می نشینیم از ارزها و سکه هائی می گوئیم که نگه نداشتیم و بردیم فروختیم و اگر الان داشتیم چقدر پول گیرمان می‌‌آمد! یعنی آن که در سال ۱۳۶۸ هم صد دلاریش را برده فروخته امروز دارد حسرتش را می‌خورد، هر کسی در هر سالی ارز و سکه فروخته از همان سال دارد قیمت ارز و سکۀ نداشته اش را با قیمت روز محاسبه می کند و به امروز که می رسد دو دستی تو سر خودش می کوبد چون می داند این جوری نمی ماند، ممکن است قیمت دلار به سه هزار تومان هم برسد! دیروز یکی داشت می گفت: چقدر خوشحال است یک دلاری را که چند سال پیش در یک عروسی شاباش گرفته نبرده بفروشد، رانندۀ تاکسی می گفت: خانوم، من آن قدر بلا نسبت نفهم بودم که از مسافرای خارجی که سوار ماشینم می شدن دلار قبول نمی کردم، فامیلمان از سکه هائی که سر عقدش گرفته بود می گفت که آن موقع فروخته بود دو میلیون و چهارصد هزار تومان و اگر نگه داشته بود حالا بیشتر از هشت میلیون تومان می‌ارزید.

کار ما که ارزها و سکه هایشان را نفروختیم و یک جور دیگری به گا دادیم زارتر است، مادر من یاد سکه ای افتاده که چند سال پیش پیچیده بود لای دستمال کاغذی و به هوای این که آشغال است انداخته بود دور و این روزها دوباره دارد دنبالش می‌گردد! هر کجا دستمالی بی صاحب افتاده باشد برش می‌دارد، لایش را باز می کند که شاید عن دماغی سکه زاید! خودخواهی و حرص آدم ها این جور وقت ها عیانتر است، همه سرشان گرم خودشان است، ارزش پولی که دستم است دارد هی کمتر می شود، قیمت ها باورنکردنی بالا می روند، آنها که هر روز سر و کارشان با ارز است دارند بدبخت می شوند اما من اگر دو تا سکه توی دستم داشته باشم و‌ پنجاه دلار توی صندوقم قایم کرده باشم خوشحالم و خود را برنده می‌دانم! فکر می کنم جهان به نوسان افتاده تا من پاداش صبوری‌هایم را بگیرم!

*************************************************

پوش پارتی!

امروز همه اش دارد به فشار آوردن می گذرد، سبزی ها را از یخچال درآوردم، دوباره شستم و گذاشتم آبش برود و شروع کردم به خرد کردنشان، چاقو کند بود و باید فشار زیادی بهش می آوردم تا سبزی ها خرد شوند، دستم درد گرفته بود و کار ذره ذره پیش می رفت در حالی که با چاقوی تیز سبزی‌ خرد کردن یکی از لذت بخش‌ترین کارها برای من است، در این حالت فشار آوردن باعث می شود سبزی ها به جای خرد شدن له شوند، می دانم که امکانات اولیۀ یک آشپزخانۀ زنده چاقوی تیز و تختۀ چوبی پت و پهن برای خرد کردن است، چون خرد کردن یکی از مهمترین بخش های آشپزی است، برای بعضی‌ غذاها یک ساعت می گذرد و من همچنان در حال خرد کردنم اما این کار لذت بخش با چاقوی کند طاقت فرسا می‌شود و زود آدم را خسته می کند، بدبختانه ما هیچ وقت از چاقو شانس نیاورده ایم، چاقو‌های زیادی آمده‌اند و رفته اند و همه هم اول تیز بودند و کمی که گذشت آن روی اصیلشان را نشان دادند، بنابر این منی که می میرم برای خرد کردن و صدای سبزیجات و تخته را در آوردن وقتی چاقو کند باشد این کار برایم علی السویه می شود اما بالاخره سبزی‌های کوکو را خرد یا بهتر بگویم له کردم تا برای شب آماده باشند.

بعد تازه آن فشار آوردن بزرگتر و روزانه شروع شد، نشستم پای لپ تاپ و هی به صفحه ها فشار آوردم، به وی پی ان و هر فیلترشکنی دم دستم بود فشار آوردم، بیست دقیقه طول کشید صفحۀ بیسیک جیمیل باز شود و تازه بعد از این که باز شد فشار آوردن برای فرستادن دو خط ایمیل شروع شد! در این حالت اگر به چهرۀ فردی که دارد فشار می آورد نگاه کنید میزان فشار را در پیشانیش، لب ها و چشم هایش به‌عینه خواهید دید، در رنگ پوستش که تغییر کرده،‌ در بادی که در منفذهایش انباشته شده، انگار هر فشاری که می آورد چند برابر می‌شود و به خودش باز می گردد، فشار اول شخصی بود اما این فشار دوم به روندی ملی تبدیل شده! آدم‌هائی را تصور می کنم که هر روز همزمان با من می نشینند پای کامپیوتر،‌ سرگردان از این سایت به آن سایت،‌ از این فیلترشکن به آن فیلترشکن می روند، فشار می آورند و حرص می خورند و نتیجه نمی گیرند، حالات چهره ها همه شبیه به هم، همه لهیده است.

بعضی فکر می کنند فشار دادن همان فشار آوردن است اما آنها که کشیده اند می دانند بین این دو فرق از زمین تا آسمان است، فشار آوردن صورت دفرمه و عاجزانۀ فشار دادن است،‌ مال مواقع بیچارگی است،‌ مال آدم های بیچاره است، در حالی که بقیه با فشار دادن یک دگمه، با یک تقه و ‌ضربۀ کوچک به راحتی به چیزی که می خواهند می رسند، من برای رسیدن به همان چیز باید آن قدر فشار بیاورم که همۀ آب بدنم کشیده شود، من آن قدر فشار آورده ام که فشار دادن از یادم رفته، برای همین به نوشتۀ روی در که نوشته فشار دهید اعتماد نمی کنم و از همان اول فشار می آورم که یک مرحله جلوتر باشم، به من می گویند دگمه را فشار بده تا کارت راه بیفتد اما دگمه‌ را قایم کرده‌اند لای یک دیوار بتنی که باید با کلنگ به جانش بیفتم، آن قدر ضربه بزنم و بشکافم تا به دگمه برسم، اگر خوش شانس باشم دگمه کار می کند، یکی دیروز تعریف می کرد دوستش که رفته فرنگ دو هفتۀ اول، فیسبوک را با فیلترشکن باز می کرده! باید تاریخدانی هم باشد که بردارد تاریخ ملتی که فشار آورد را بنویسد!
منبع

یک پاسخ

  1. با درود بر همه ایرانیا. یادِ آقای مربوطه افتادم، که کلنگِ ٔپل سید خندان را در تلرویزیون گذاشته بود و با کمر بند میزد، از دیر شدنِ آغاز به کار ساخت این ٔپل، انتقاد میکرد. اما دستگیری و کهریزک نبود. البته زمانِ پهلوی را میگم، نه میر حسین را. پاینده ایران، سربلند ایرانی‌.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: