به یادتم نازنین ترین نازنین

به یادتم نازنین ترین نازنین
( دلنوشتۀ فاطمه عرب سرخی برای نازنین خسروانی )
سعی کردم با ناخن خراشی روی دیوار بیندازم که آمار روزها از دستم در نرود! به خودم گفتم دیوار سلول نازنین تا الان ۶۲ خط باید داشته باشد! توی راهروی دادسرا نشسته بودم، انبوهی از افکار پراکنده توی سرم موج می زد، به دنبال دیدن یک آشنا که شاید بهم بگه اینجا چه خبره چشم می دواندم به هر طرف! عرق سرد به تنم نشسته بود، فقط نیاز داشتم یک نفر آروم دم گوشم بگه که نگران نباش، همه چی درست می شه! یا شایدم فقط یک نگاه! یک نگاه آشنا در اون غربت می تونست آرام بخش باشه! دختر خانمی روی صندلی کناری نشسته بود، آروم بهم گفت: بازداشتی؟ گیج بهش نگاه کردم! گفت: بهم نگاه نکن! می فهمن داریم با هم حرف می زنیم، ته دلم حس خوبی داشتم از این که بالاخره این وسط یک آدم درد آشنا پیدا کردم، آروم بهش گفتم: آره، فکر کنم بازداشت شدم، گفت: جرمت چیه؟ با شیطنت آروم گفتم: سیاسی دیگه! تو هم سیاسی هستی نه؟ با وحشت بهم نگاه کرد! خیلی آروم خودشو کشید به صندلی کناریش و تمام تلاششو کرد که ازم فاصله بگیره! دود از سرم بلند شد! چند لحظه بعد مأمور اومد دنبالش، از حرف هائی که بینشون رد و بدل شد فهمیدم که اون خانم فروشندۀ مواد بوده، دلم می خواست اون وسط فریاد بزنم و بپرسم: یعنی من از اون خانم خطرناکترم که این قدر ازم ترسید؟!

حال خوبی نداشتم، “هادی حیدری” رو آوردن روی صندلی روبروی من، وقتی نشست سعی کردم بهش بگم که من بازداشت شدم تا وقتی رفت بیرون به خانوادم خبر بده، هادی سرش رو آورد بالا و بدون این که چیزی بگه فقط نگاهم کرد، انگار اون هم مثل من گیج بود، مأموری اومد بالای سرش و گفت: بلند شو بریم پیش بازپرس برای تفهیم اتهام! دچار شوک شده بودم، خدای من! یعنی هادی هم بازداشت شد؟ شروع کردم به ذکر گفتن، به خودم دلداری می دادم و می گفتم: فاطمه تو که می دونستی! یادته با وجود این که اون مأمور چند بار قسم خورده بود که قصد ندارند بازداشتت کنند اما در تمام این مدت یه چیزی ته دلت می گفت که وقتی از اون در لعنتی بری تو دیگه بیرون اومدن به این آسونی ها نیست؟ چند دقیقه بعد “محمد شفیعی” با یک مأمور وارد راهرو شد، دست از تلاش برنداشتم، سعی کردم با اشاره بهش بگم که من بازداشت شدم و ازش خواستم که وقتی رفت بیرون به خانوادم خبر بده، حین تلاش برای برقراری ارتباط باهاش متوجه شدم که خیلی با تعجب داره به من نگاه می کنه! کلافه شده بودم، معنی اون نگاه ها رو نمی فهمیدم، توی بهت و ناباوری دیدم که مأمور محمد رو به انتهای راهرو برد و از در خارج کرد! مطمئن بودم اون در راهی به بیرون از اوین نداشت! انگار آب یخ رو تنم ریخته بودن، خدایا یعنی همۀ بچه ها رو بازداشت کردن؟!

شاید آمادگیم برای شنیدن خبر دستگیری خودم بیشتر از خبر دستگیری بچه ها بود! بغض گلومو گرفته بود اما به خودم و خیلی های دیگه قول داده بودم که نذارم هیچ نامردی اشکامو ببینه! داشتم سعی می کردم توی ذهنم از آخرین لحظه ای که محیا رو دیدم یه عکس بگیرم که توی طاقچۀ دلم آویزونش کنم، داشتم سعی می کردم فقط به حرف های بابا فکر کنم و نذارم لحظه ای فکرم از مسیر اصلی خارج بشه، داشتم سعی می کردم به آسمون خارج از اون ساختمان فکر کنم، جائی که پرنده ها رها در آسمان پرواز می کردند و خلاصه هر چیز قشنگ دیگه ای که به ذهنم می رسید رو تصور می کردم تا تحت تأثیر فضای آلودۀ اونجا قرار نگیرم.

همین طور که نا امیدانه به اطراف نگاه می کردم دیدم که یک دختر خانم با روپوش و شلوار سرمه ای و مقنعۀ مشکی با چادر سفید طرحدار و چشمبند از انتهای راهرو با یک مأمور وارد دادسرا شد، خیلی لاغر بود و تقریباً مطمئن بودم در بین دوستان بازداشتیم شخصی به این لاغری وجود ندارد! پس حتماً این خانم آشنا نیست، صاف آمد و نشست روی صندلی روبروی من، خیلی آروم چشمبندش رو داد بالا ، رنگ صورتش کاملا زرد بود و استخوان های گونه اش از شدت لاغری بیرون زده بود، نمی شناختمش، به محض این که چشمبندش را بالا زد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: فاطمه تو اینجا چی کار می کنی؟! به جرأت می توانم بگویم حدود سی ثانیه با دقت تمام نگاهش کردم تا بشناسمش! خدای من! این دختر تکیدۀ رنگ رو پریده “نازنینم“ هست! نه، نه، باورش برام سخت بود، بیش از ۶۰ روز از بازداشت نازنین می گذشت و ما ازش بی خبر بودیم، نمی دونستم از دیدنش باید خوشحال باشم یا از دیدن اون وضعیت باید گریه کنم؟ نمی تونستم حرف بزنم، فقط سعی می کردم بغضمو نگه دارم، گفتم: نازنــــــــین! حالت خوبه؟ کجائی؟ از بچه ها کسی رو دیدی؟ گفت: من بند ۲۰۹ هستم ولی کسی رو ندیدم، تو اینجا چی کار می کنی؟ گفتم: فکر کنم بازداشت شدم! متعجب گفت: تو دیگه چرا؟ یه آقائی از اتاق روبروئی بیرون اومد و به نازنین گفت: چرا چشمبندتو برداشتی؟ نازنین با همون لحن محکم که مخصوص خودشه گفت: امروز جلسۀ آخر بازپرسیمه و بهم اجازه دادن که چشمبندمو باز کنم.

دلم می خواست بپرم بغلش کنم و بهش بگم که چقدر از دیدنش خوشحالم، بهش بگم که بیرون از اون دیوارهای لعنتی خانواده و دوستانش هر روز و هر لحظه به یادش هستند اما بهم امان نداد! تند تند حال همه رو می پرسید، انگار تو این مدت داخل انفردی به تنها چیزی که فکر نمی کرده وضعیت خودش بوده! تمام تلاشمو کردم تا بهش بگم حال همه خوبه اما نگرانی تو چشماش موج می زد، می دونستم که از این لحظه به بعد من هم به دغدغه هاش اضافه شدم! مأموری که برای بردن من به داخل زندان آمده بود وقتی متوجه صحبت کردن ما با همدیگه شد با عصبانیت به سمت من اومد و من رو به سمت دیگۀ راهرو برد، چند دقیقه بعد من رو هم به سمت در انتهای راهرو بردند، وارد یک ون شدم، از اینجای راه به بعد با چشمبند بودم، هر چند مسیری که ماشین طی می کرد برام آشنا بود و همچنین صدای خانمی که از بند برای تحویل گرفتنم آمده بود.

حدود ۱۰ ماه پدر در همین بند زندانی بود و من مسیر و صدای آدم های بند “دو الف سپاه” رو خوب می شناختم اما بعد از دیدن نازنین هر چند وضعیت فیزیکی او شدیداً نگرانم کرده بود دیگر احساس غربت نمی کردم! بعد از انجام امور اداری برای ورود به بند و معاینات اولیۀ پزشکی و تعویض لباس وارد سلول انفرادی شدم، سعی کردم با ناخن خراشی روی دیوار بیندازم که آمار روزها از دستم در نرود، چند دقیقه ایستادم و به خطی که روی دیوار کنده بودم نگاه کردم، با خودم فکر می کردم دیوار سلول نازنین تا الان ۶۲ خط باید داشته باشد، خدای من! خیلی سخت بود، لحظه ای تصویر چهرۀ زردش از جلوی چشمانم محو نمی شد، بعد از آزادی چشم در چشم شدن با خانوادۀ نازنین برایم خیلی سخت بود، هوا سرد بود و می دانستیم که شیشۀ پنجرۀ سلول نازنین شکسته، شب هائی که برف می بارید تا صبح لحظه ای اشک چشمانم امان خواب نمی داد، شرح روزهای سخت تمامی ندارد و این قلم دیگر کشش نوشتن …..

امروز اما نازنینم بازگشتت به زندان غمم را در این روزگار نامراد صد چندان کرد! آخرین نظر وبلاگم رو که درست در سالروز بازداشتم نوشتی می خوانم و نمی توانم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، بارها و بارها نوشته ات را خواندم، نوشته بودی:” فاطمه، پارسال همچین روزی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، حوالی ظهر بود، وقتی همراه با اون مأمور از در انتهای سالن دادسرا بیرون رفتی مطمئن شدم که داری میری برای بازداشت، لحظۀ آخر برگشتی منو نگاه کردی و برای هم سر تکون دادیم، وقتی برگشتم سلول هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا بغلت نکردم؟ چرا لااقل دستت رو نگرفتم؟ باور نمی کنی اما تا چند روز حالم بد بود که چرا این کارو نکردم، فکر می کردم شاید این طوری می تونستم روز اول بازداشت بهت روحیه بدم! گرچه تو خودت آخر روحیه بودی، خلاصه هنوز که هنوزه به خاطر این ماجرا خودم رو سرزنش می کنم، دوستم، امیدوارم دیگه هیچ وقت همچین روزی در زندگیت تکرار نشه و دعا می کنم اون در لعنتی بالاخره باز شه و همه بیان بیرون، به یادت هستم.”

تنها چیزی که الان می تونم بگم نازنینم اینه که من هم دعا می کنم و منتظرم هر چه زودتر اون درهای لعنتی باز بشن و همه بیان بیرون، همیشه به یادتم نازنین ترین نازنین …..
منبع

یک پاسخ

  1. نباید گذاشت زندانی های سیاسی در بند از یاد بروند و بنوعی باید دائم مطرح شوند که آزاد شوند آنها فقط برای منافع و ازادی خود در زندانها نیستند بلکه بخاطر همه مردم در زندان هستند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: