بهناز شرقی نمین را در ۲۷ اسفند چگونه دژخیمان رژیم با له کردن سرش کشتند؟

بهناز شرقی نمین را در ۲۷ اسفند چگونه دژخیمان رژیم با له کردن سرش کشتند؟
جهان زن – ۲۷ اسفندماه سالگرد کشته شدن ددمنشانۀ بهناز شرقی نمین به دست دژخیمان رژیم ولایت فقیه در سال ۱۳۶۱ است، همه می دانند که حاج داود رحمانی دژخیم سرشناس رژیم گدایان مفت خور که هزاران تن به ویژه زن ها را کشته و شکنجه کرده است در سال ۱۳۶۱ رئیس زندان قزلحصار بود، البته هم اکنون حاج داود رحمانی مشاور عالیرتبۀ حضرت ایة الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان است! بهناز شرقی نمین ترک زبان بود، هم پدرش و هم مادرش از شهر کوچکی به نام نمین در دور و بر اردبیل به تهران کوچیده بودند، بهناز پرستاری مهربان بود و در دو بیمارستان کار می کرد، یکی بیمارستان حمایت از مادران و دیگری بیمارستان عیوض زاده، بهناز ۲۷ ساله بود و دو کودک خردسال داشت: پسری به نام نیما و دختری به نام نیلوفر، بهناز برادری هم به نام شهنام داشت که در زندان قزلحصار برای دشمنی با رژیم ولایت فقیه زندانی بود، بهناز می خواست پیش از آغاز سال نو به همراه خانواده اش به نمین و اردبیل برود و چون نمی توانست در روز نوروز و روزهای آغازین سال نو به دیدار برادرش برود با سختی فراوان از حاج داود رحمانی اجازه گرفته بود که با برادرش پیش از آغاز سال نو دیدار کند.

بامداد روز جمعه بیست و هفتم اسفندماه ۱۳۶۱ بهناز شرقی نمین با یک جعبه شیرینی در دست که می خواست هنگام دیدار با برادرش به او بدهد به همراه دخترش نیلوفر و پسرش نیما که کودکانی خردسال بودند به زندان قزلحصار می رود، دروازۀ زندان قزلحصار مانند درهای معمولی نبود بلکه دری ساخته شده از پولاد با چندین تن سنگینی بود که با موتور برقی با توان چند اسب بخار باز و بسته می شد و این در که به گونۀ کشوئی باز و بسته می شد آن چنان سنگین بود که حتی چند نفر با دست نمی توانستند آن را باز و بسته کنند و نگهبانان با فشردن دگمه های موتور الکتریکی آن را باز و بسته می کردند، در بخش ورودی زندان قزلحصار هنگامی که بهناز درخواست دیدار با برادرش را بر پایۀ اجازۀ حاج داود رحمانی مطرح می کند با مخالفت یکی از دژخیمان رژیم به نام محمدرضا جبلی روبرو می شود! هر چه بهنام از اجازۀ حاج داود رحمانی برای دیدار با برادرش در روز جمعه می گوید سودی به بار نمی آورد چرا که محمدرضا جبلی از آزار دادن زنان و دختران لذت می برد!

محمدرضا جبلی بازجوی پلیدی بود که در زندان ها و شکنجه گاه ها از دختران و زنان زندانی با سخت ترین شکنجه ها بازجوئی می کرد و اکنون چون نمی توانست بهناز شرقی نمین را با بستن چشمبند و تازیانه و مشت و لگد و سیلی شکنجه کند این چنین او را آزار می داد! کار به بگو مگو و پرخاش و داد و فریاد از سوی بهناز می کشد و حتی بهناز به سختی خشمگین و از خود بی خود شده و به زبان ترکی چند دشنام نیز حوالۀ روح الله خمینی و دیگر سران جنایتکار رژیم می کند، محمدرضا جبلی دژخیم به بهناز شرقی نمین می گوید: «اگه از اینجا نری خردت می کنم!» نگهبانان زندان قزلحصار می کوشند تا بهناز شرقی نمین را از بخش ورودی زندان دور کنند، بهناز همچنان با خشم و خروش بر دیدار با برادرش پافشاری می کرد و در میان دروازۀ پولادین چند تنی ایستاده بود و داد و فریاد به راه انداخته بود که ناگهان محمدرضا جبلی با زهرخندی اهریمنی و لذتی سادیستی دگمۀ بسته شدن دروازه را می فشارد و سر بهناز شرقی نمین میان دروازه و چارچوب مانده و له می شود!

در میان گریه و شیون نیلوفر و نیما و بهت و ناباوری نگهبان ها لاشۀ بی جان بهناز شرقی نمین با سری له شده که خون گرم و تازۀ آن به همه جا می پاشید به زمین می افتد، در این میان محمدرضا جبلی در حالی که قهقهه می زد و می خندید به حاج داود رحمانی رئیس خونخوار و آدمکش زندان قزلحصار زنگ زده و می گوید: «یکی از دشمنان آقای خمینی تصادفاً مرد!» حاج داود رحمانی پس از گفتن: آفرین به تو! فرمان می دهد جنازۀ بهناز را به درون زندان قزلحصار بیاورند و سپس لاشۀ او را در چند پتوی کهنه پیچیده و در گوری بی نام و نشان بدون آگاه کردن خانواده اش به خاک بسپارند، دژخیمان رژیم چون نتوانستند وانمود کنند قتل بهناز شرقی نمین در اثر خودکشی یا تصادف یا ایست قلبی بوده است خواستند با دروغ بافی داستان را به پایان برسانند!

حاج داود رحمانی نخست به سراغ شهنام شرقی نمین برادر بهناز رفته و از او خواست در یک مصاحبۀ تلویزیونی بگوید که چون خواهرش هوادار نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیرو خط حضرت امام خمینی بود او را اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران ترور کرده اند! در عوض او نیز بی درنگ شهنام را آزاد خواهد کرد! اما شهنام گفت که اگر من صد بار نیز اعدام شوم زیر بار این خواری نخواهم رفت، از سوی دیگر پدر بهناز آقای ایاز شرقی نمین و مادر بهناز خانم اشرف سرهنگ پور نمین و شوهر بهناز آقای روح الله امیربشیری از محمدرضا جبلی شکایت کردند، البته پیشاپیش روشن بود که شکایت بردن از یک سگ هار به یک سگ هار دیگر در ظلمگستری رژیم اهریمنان دوزخی چه فرجامی خواهد داشت! پس از دوندگی های فراوان پدر و مادر و شوهر بهناز، در محاکمه ای الکی و تشریفاتی در شعبه ۱۴۱ دادگاه کیفری یک تهران با حکمی چرند و خنده دار پروندۀ قتل بهناز شرقی نمین این چنین ماست مالی شد:

بسم الله الرحمن الرحیم

دادنامۀ شمارۀ ….. صادره از دادگاه شعبه ۱۴۱ کیفری یک تهران

متهم: محمدرضا جبلی فرزند اسد متولد ۱۳۴۰ دارای شناسنامۀ شمارۀ ۷۸ صادره از شهریار عضو بسیج ساکن شهریار

موضوع اتهام: سهل انگاری در انجام وظیفۀ محوله که منجر به فوت خانم بهناز شرقی نمین گردید

تاریخ رسیدگی: ۱۰/ ۷ /۶۲

مرجع رسیدگی: دادگاه شعبه ۱۴۱ کیفری یک پاسداران مرکز

تاریخ و محل وقوع: ۲۷ /۱۲/ ۶۱ جلوی درب زندان قزلحصار

بعد از تشکیل جلسۀ دادگاه و رسمیت یافتن آن و قرائت کیفرخواست و استماع اظهارات و دفاعیات متهم که مشروح آن در صورتجلسۀ دادگاه مندرج و مضبوط است به شرح ذیل مبادرت به صدور رأی می نماید:

با توجه به محتویات پرونده و اظهارات متهم و گزارش موجود و تحقیقات انجام شده مبنی بر این که در مورخه ۶۱/۱۲/۲۷ خانمی به نام بهناز شرقی نمین جهت ملاقات با برادرش که در زندان بوده به درب ورودی(محل تردد اتومبیل ها) زندان قزلحصار مراجعه می کند و با توجه به این که آن روز ملاقات نبوده و با تأکید تقاضا می کند که برادران انتظاماتی جلوی درب با مسئول زندان تماس بگیرند و اظهار کرده آقای رحمانی (مسئول زندان) به من گفته امروز بیایم ملاقات می دهد متهم فوق الذکر که مسئول انتظامات جلوی درب بوده به او می گوید: از محوطه بیرون برو تا تماس بگیرم و موضوع را به مسئول زندان بگویم، لازم به ذکر است که درب ورودی آن قسمت برقی و کشوئی می باشد که دارای قطر نسبتاً زیادی هم هست، وقتی متهم به طرف اطاق نگهبانی می رود که هم آیفون بزند و موضوع را سؤال کند و هم دگمۀ درب را که مختصری در آن باز بوده برای بسته شدن بزند به خانم مزبور دستور می دهد بیرون برود.

او هم از محوطه خارج می شود و بنا بر قرائن و شواهدی پس از خارج شدن پشت درب ایستاده و از فاصلۀ مختصری که باز بوده داخل را نظاره می کرده و چون محل نگهبانی کاملاً روبروی درب واقع نشده و قطر درب هم نسبتاً زیاد است و مقدار کمی باز بوده متهم که کلید را زده متوجه نمی گردد که آن خانم سرش را در آن فاصله از درب قرار داده، وقتی دگمه را فشار می دهد و درب بسته می شود ناگهان فریاد بچه ای که همراه آن خانم بوده برخاسته و از طرف دیگر درب هم تکان شدیدی می خورد و یکی از افرادی که در آنجا بوده به نام افتخاری می گوید: «درب را باز کن» وقتی درب را باز می کند متوجه می شوند سر خانم بین درب و میله آهنی و قسمتی از جدار چارچوب قرار گرفته و له شده است که بلافاصله او را به داخل منتقل ساخته و می بینند در اثر فشار و له شدن صورت و ضربه به سر فوت کرده است.

از مجموع بررسی و تحقیقات معموله چنین استنباط می شود که متهم متوجه حضور خانم در داخل محوطه بوده است و به او دستور خارج شدن می دهد و نیمه باز بودن درب هم به خاطر همان بوده است و گر نه می توانست درب را قبل از خروج کاملاً ببندد و خانم مراجعه کننده را از درب دیگر به بیرون هدایت نماید و در این مورد هم می بایست از خارج شدن وی ا طمینان حاصل کند و او که مدعی است من به او گفتم: بیرون برو می خواهم درب را ببندم، می بایست اطمینان از خروج و عمل کردن به اخطار را حاصل نماید سپس اقدام به زدن دگمۀ برقی نماید و وقتی درب بیشتر باز بوده و بنا بر اظهارات متهم در پرونده وقتی به او گفته سرت را بیرون بکش احتمال داده که صدای او را نشنیده باشد و لذا می گوید چون این احتمال را دادم به برادر افتخاری گفتم به او بگوید که سرش را بیرون بکشد و نامبرده هم اظهار کرده من نیز به او گفتم: خانم سرت را بکش بیرون، به هر حال متهم با اطمینان به این که خانم توجه کرده و سر خود را بیرون برده است کلید را زده است!

لکن احساس این اطمینان ضعیف بوده و نامبرده با توجه به مسئولیتی که داشته و نیز برقی بودن درب و خطر داشتن آن ملزم به دقت بیشتری بوده است، البته در مجموع خانم مراجعه کننده هم در این رابطه ظاهراً بی تقصیر نبوده است زیرا اولاً آن درب اصلاً محل مراجعۀ افراد عادی نبوده و می بایست از درب دیگری مراجعه می کرده و ثانیاً با تحقیقی که به عمل آمده درب برقی به هنگام بسته شدن دارای صدای نسبتاً زیادی است که در اثر اصطکاک بر روی ریل به وجود می آید و به صورت آهسته بسته می‌شود و به طوری سرعت ندارد که فرصت انجام عمل را با سرعت زیاد خودش سلب نماید که در مجموع چنانچه آن خانم مطلع سازد، با لحاظ این تخلفات از ناحیۀ خانم مراجعه کننده به هر حال متهم فوق در وظایف محوله رعایت احتیاط لازم را معمول نداشته است و این سهل انگاری منجر به فوت خانم بهناز شرقی نمین گردید.

اولیاء دم در جلسۀ دادگاه مدعی بودند که متهم به خانم گفته است برو بیرون وگرنه خردت می کنم که نتیجتاً مدعی عمد بودند لکن با تحقیقاتی که به عمل آمده و نیز عدم ارائۀ دلیل کافی از سوی اولیاء دم و با توجه به سائر قرائن و امارات و عدم خصومت شخصی بین متهم و مقتوله دادگاه نوع قتل را خطائی محض تشخیص داده و با لحاظ اقرار صریح متهم که حادثه در اثر عمل او به وقوع پیوسته به استناد مواد ۲ و ۳ و ۶ و ۱۵ قانون دیات محکوم است به پرداخت یک دوم دیۀ کامل به اولیاء دم که با انتخاب یکی از امور ششگانه و با تراضی طرفین در صورت عدم دسترسی به عین آنها می توانند یک دوم قیمت یکی از آنها را تا مدت ۳ سال پرداخت نماید، ضمناً اولیاء دم که در دادگاه معرفی شدند عبارتند از پدر و مادر به نام های ایاز شرقی و اشرف سرهنگ پور و دو فرزند به نام های نیلوفر و نیما و شوهر به نام روح‌الله امیربشیری هر یک نسبت به سهم خود کما فرض‌الله، دادسرا رأی صادره را ابلاغ و اجرا نماید. رئیس دادگاه شعبه ۱۴۱ کیفری یک پاسداران مرکز

خانوادۀ بهناز شرقی نمین نه تنها دادنامه دادگاه و یا بهتر است گفته شود بیدادنامۀ بیدادگاه! ظلمگستری رژیم ولایت فقیه را نپذیرفتند و دیه ای هم نگرفتند بلکه همه جا به بازگو کردن جنایت رژیم دربارۀ بهناز شرقی نمین پرداختند، به هر روی شهنام برادر بهناز آزاد شد و چون خانوادۀ بهناز دچار دردسرهای فراوان از سوی مزدوران رژیم شده بودند هست و نیست خود را در ایران رها کرده و با دستانی تهی به فرامرز گریختند، خانم اشرف سرهنگ پور نمین مادر بهناز شرقی نمین با آن که در سال ۱۳۰۳ در شهر نمین زاده شده بود و ترک زبان بود توانائی شگفت آوری در سرودن چکامه های پارسی داشت، او نخست دبیر ادبیات پارسی در دبیرستان ثریا در تهران بود و با آن که ترک بود سروده های فراوانی به زبان پارسی از او به یادگار مانده اند، یک دیوان از سروده های او به نام «ضحاک» در سوئد منتشر شده است که دربارۀ ستم های رژیم است و منتشر نشده های فراوانی نیز از اشرف سرهنگ پور نمین مادر بهناز شرقی نمین چشم به راه چاپ هستند، اشرف سرهنگ پور نمین مادر بهناز سرانجام در سوئد درگذشت و آرامگاه او در استکهلم است.

**************************************************
یادآوری می شود که دربارۀ بهناز شرقی نمین و خانواده اش تا کنون ده ها نوشتار از سوی مبارزان ضد رژیم مانند آقای ایرج مصداقی و خانم مینا اسدی نوشته شده اند و چون گنجایش این وبلاگ محدود است جای دادن همۀ این نوشتارها در این بخش ناشدنی است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: