نامه دختر تَرسا به شیخ صنعان

نامه دختر تَرسا به شیخ صنعان
جواد موسوی خوزستانی
مدرسه فمینیستی: بخش نخست این مطلب با عنوان «نامه دختر آتش‌‌پاره به عطار نیشابوری» پیشتر در مدرسه فمینیستی منتشر شده است[*] در ادامه، بخش دوم نامه به شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را می خوانید:

…از کلاس درس، یک‌‌‌راست آمده‌‌‌ام به کتابخانه تا در محیط آرام و دوست‌‌‌داشتنی اینجا، نامه‌‌‌ام را با فراغ‌‌‌بال ادامه دهم. با این که از سر و کله زدن با طلبه‌‌‌ها برگشته‌‌‌ام ولی اصلن احساس خستگی نمی کنم. به یقین، شوق نوشتن برای تو و به خصوص در بارۀ داستان تحسین‌‌‌شده‌‌‌ات «شیخ صنعان و دختر تَرسا» باعث شده که بر خلاف همیشه، پس از ساعت ها تدریس، خسته نباشم. دیشب نتوانستم نامه را به پایان ببرم و چند نکتۀ مبهم در مورد قصه‌‌‌ات، همچنان ذهنم را مشغول کرده است: جناب عطار شوهر گرامیم، حقیقتن نمی دانم هنگام نوشتن این قصۀ پرشور عاشقانه، کدام تجربۀ زیسته در آن یک سال (که میهمان سرزمینم «روم» بودی) بر ذهن و ضمیر تو غالب بوده است: آیا تجربه‌‌‌‌‌های بکر و تکرار ناشدنی آن لحظه‌‌‌های ناب که اندامم را در آغوش می‌‌‌گرفتی و مرا می‌‌‌چیدی، یا خاطره های پُر شور روزهایی که به ضرورت، سری به دِیر می‌‌‌زدی و با اسقف آندرانیک یک عالمه بحث و چالش می کردی و هنگام بازگشت هم حداقل دو کتاب را از کتابخانه شخصی اسقف، به خانه می آوردی…
شاید هم تجربه های دیگری هنگام نگارش قصه در ذهن داشته ای؛ مثلن برخی از روزها که پیش از صلاتِ ظهر از کلبه بیرون می آمدی، و اگر هوا مساعد بود بر قاطری سوار می شدی و خودت را به صحرا پیش من و گله‌‌ی کوچک خوکها و بزغاله‌‌‌ها می رساندی. (… ای محبوب من، امروز گله ات را کجا می چرانی؟ / هنگام ظهر گوسفندانت را کجا می خوابانی؟..) [1]

…انگار همین دیروز بود، در سایه‌‌‌سار درخت می نشستی و من برایت ـ برای هر دوی‌‌‌مان ـ سفرۀ ناهار را پهن می کردم و تو با لذتِ تمام، نان و مویز و پنیر ـ و اگر کلوچه هم درست کرده بودم ـ لقمه های جانانه می گرفتی و با فرو دادن هر لقمه، خدا را شکرگزار بودی (و من چقدر غذاخوردنت را دوست داشتم)، بعد از صرف ناهار، می‌‌‌رفتی کنار برکه، تا من ـ که هنوز سفره ناهار را جمع نکرده بودم ـ هیزم و آتش برای درست کردن چای را تدارک کنم…. تا چای حاضر شود به بانگِ بلند، آواز سر می دادی. چند لحظه نمی گذشت که با حالتی روحانی و مقدس، در حالی که محو تماشای نقطه‌‌ای در آسمان لایتناهی بودی همچون موجودی فاقد اراده ـ که انگار سروشی از عالم غیب او را فراخوانده باشد ـ از جایت بر می‌‌‌خاستی و چرخ می زدی و چرخ می زدی. گاه آنقدر می‌‌‌چرخیدی و تند، که به جای تو، من سرم گیج می رفت… در آن سن نوجوانی، به کرامات و معجزات تو ایمان آورده بودم و احساس می کردم که بر اثر نیرویی که از چرخیدن‌‌ات ساطع می شود، هوای محوطه هم به گردش در می آید؛ شبیه گردباد به نظرم می آمد، و تو در مرکز گِردباد قرار داشتی و همچنان می چرخیدی. گیسوان بلند و سپیدت افشان می شدند و به همراه با چرخش موزون اندامت، موهایت نیز به طرز عجیبی در هوا پیچ و تاب می خوردند. در این مواقع چنان از خود، بیخود می شدی و از این دنیای فانی ارتفاع می گرفتی که اصلن متوجه نمی شدی پای برهنه‌‌‌ات بر اثر تماس با ریگ و سنگ های تیز و بُرنده، زخم برداشته و من اصلن طاقت نداشتم به پاهای زخمی و خون‌‌‌آلودت نگاه کنم چون دلم ریش می شد،… حینِ سماع، ذکری آهنگین و سوزناک، بی‌‌‌اختیار از حنجره‌‌‌ات خارج می شد شبیه ناله نی: مظلوم و سوزنده، سوخته شده از درد فراق، شکایت از جدایی ها، دور افتادن از سرزمین اسلام، از حجاز، از طواف حرم، جدا شدن از اصل خویش،… در این مواقع بغض، راه گلویم را می بست. نزدیک نمی آمدم، می نشستم و فقط نگاهت می کردم. سعی می کردم غم پنهانت را درک کنم… دلم برایت می سوخت، دلم برای غصه های پدرم و ناله های پُر سوز و گدازش هم می سوخت؛ و لحظاتی را به یاد می آوردم که پدرم در روزهای آخر عمرش چقدر سرگشته و تنها، چقدر دلزده و ناامید شده بود… و بی‌‌اختیار بغض‌‌ام جاری می شد….

دقایقی بعد که رقص سماع را به پایان می بردی، آرام می گرفتی، کف دهانت را با شال دور گردنت تمیز می کردی و تا مدتی، بی‌‌‌حرکت و در همان حالت اشراق به نقطه‌‌‌ای از آسمان خیره می‌‌‌ماندی. مدتی زمان لازم داشتی تا خِس و خِس سینه و نفس‌‌هایت به حالت عادی برگردد. در اینجا بود که من دخالت می کردم: اشک هایم را با لبه دامنم پاک می کردم، پاورچین، پاورچین به‌‌‌ات نزدیک می شدم و بی‌‌‌که حرفی بزنم، لیوانی چای تازه‌‌‌دَم را به دستت می دادم و تو بی‌‌‌که نگاهم کنی، لیوان چای را می گرفتی، دو سه دقیقه نگه می داشتی و چشمان سیاه و گودافتاده‌‌‌ات از میان تارهای سپید موهای آشفته، همچنان به عمق آسمان چفت شده بود اما لحظاتی بعد ناگهان یک ضرب، لیوان چای را به حلقوم‌‌‌ات سرازیر می کردی و خُر،خُر عجیبی از گلویت خارج می شد که مرا می ترساند… تازه پس از خوردن چای بود که انگار از عالم ملکوت بار دیگر به این جهان خاکی و پیش من، بر می گشتی… از بیخودی که به‌‌‌خود باز می آمدی خیلی سرشار و قبراق می نمودی مثل جوانان از انرژیِ توفنده لبریز… و اندام مرا طلب می کردی … مِسحی زبر و خشن را از بالاتنه‌‌‌ات در می آوردی، تاب‌‌‌اش می دادی و باخنده، پرت‌‌‌اش می کردی و بالاتنۀ لاغر و برهنه‌‌‌ات انگار از زندان آزاد شده باشد در هوای باز نفس می کشید… و بعد که، چند متر آن‌‌طرف‌‌‌تر با سرخوشی روی چمن ها زیر آسمان آبی دراز می کشیدی و مرا به آغوش گرمت فرا می خواندی: «…پاشو بیا تِرسا،.. بیا کبوتر من»…

ولی افسوس که در قصه عاشقانۀ «شیخ صنعان و دختر تَرسا»، آن همه لحظه های فراموش نشدنی، همین آمدنِ ندرتی به صحرا برای دیدن من و گله خوک‌‌‌ها را، با نگاهی تحقیرآمیز به تصویر کشیده‌‌‌ای: «رفت پیر کعبه و شیخ کِبار/ خوک‌‌‌وانی کرد سالی، اختیار…/ تا رسید آنجا که شیخ خوک‌‌وان…/ این بگفت و روی از یاران بتافت/ خوک‌‌وانی را سوی خوکان شتافت»!… در سطرهای بعد هم، بی‌‌‌کمترین اشاره‌‌‌ به آن همه لحظه های خاطره‌‌‌انگیز در زندگی مشترک‌‌‌مان، وقتی به شرح مفصل‌‌‌تر وضعیت شیخ صنعان در روم می‌‌‌پردازی متأسفانه آن را کاملن برعکس (نکبت‌‌‌زده، اندوه‌‌بار و تحقیرشده)، توصیف می کنی و حتا به مقلّدان و مریدانت هم توصیه می‌‌‌کنی که وقتی برگشتند به حجاز، برای مردم مسلمان جار بزنند که شیخ بدبخت و خوار و بی‌‌‌نصیب به کام اژدهایی آتیش‌‌‌پاره گرفتار شده: «گر ز من پرسند، بر گویید راست/ کان ز پا افتاده سرگردان کجاست/ چشم پُر خون و دهن پُر زَهر ماند/ در دهان اژدهای دهر ماند.»،… قدری جلوتر هم می نویسی: «شیخ‌‌‌شان در روم تنها مانده/ داده دین در راه، ترسا مانده»!! و سپس با سنگدلی تمام، به تحقیر نمادها و داشته‌‌‌های ما مسیحی‌‌‌ها می‌‌‌پردازی و حتا چوپانی ـ و به قول خودت خوک‌‌‌وانی ـ را به حقارت می‌‌‌کشی (هرچند قبول دارم که خوک‌‌‌چرانی در شأن شیخ شامخی چون تو نیست)؛ و سپس با هدفِ نشان دادنِ حقارت شیخ که از پردیس اسلام به سرزمین کُفار هجرت کرده است می نویسی: «عشق می‌‌‌بازد کنون با زلف و خال/ خرقه گشتش مَخرَقه حالش محال/ دست کلی، باز داشت از طاعت، او/ خوک‌‌‌وانی می‌‌‌کند، این ساعت او»!!

… به هر حال هنگام نگارش این قصۀ ماندگار، می توانسته هر یک از تصویرهای ناب و لحظه‌‌‌های خیال‌‌‌انگیز در طول یک سال زندگی با همسرت در روم، (یا برداشت هایی منحصربفرد و حتا متضاد)، مقابل تو مجسم شده باشد ولی در حیرتم ـ و از یک بابت واقعن از تو گله‌‌‌‌‌مندم ـ که در منظومۀ تعلیمی و عبرت‌‌‌آموزت، سرزمین مرا (روم مسیحی را) بلاد کافران، به تصویر کشیده‌‌‌ای که زادگاه شراب‌‌خواری و خوکهای نجس است، زادگاه زنان هوسناکی که «رهزنِ» ایمان مردانِ مسلمان هستند!!.. و متأسفانه با همین برداشت غیرمنصفانه و یکجانبه است که با عتاب و خطاب به دختر تَرسا ـ که انگار او باعث همۀ کارهای پلید و «کُفرآمیز» شیخ صنعان است ـ می نویسی: «رَهزنش بودی، بسی همره بباش/…ای پلیدش کرده، پاک او بباش»!!؟.. فرید جان آیا من بودم که تو را اغوا کردم؟ من؟!!… من که دختری نوجوان بودم ناگهان رَهزن پیر دنیادیده‌‌ای چون شیخ فریدالدین عطار نیشابوری شدم؟! واقعن که! … آیا همین بوده حقیقت ماجرا که تو در داستانت به داوری خوانندگان گذاشته ای؟ آیا قضاوت خودت را واقعن عادلانه، مبرّا از جانبداری، و منصفانه می دانی؟… کافی است در خلوت، یک بار دیگر از خودت بپرسی که آیا دختر تِرسا باعث شد که یک سال از سرزمین مادری، از دین موروثی، و از مریدانت، فاصله بگیری، یا پافشاری و عطش کنترل‌‌ناپذیر خودت برای رسیدن به وصالِ دختر، سبب آن جدایی بود؟… عشق پیری!…

خودت بهتر از هر کسی می دانی که هرگز نمی خواستم با تو ازدواج بکنم. خوبه که این اندازه انصاف و صداقت داشته‌‌ای که بخشی از حرفها و دلایل مخالفتم را وقتی که ازم خواستگاری کردی، در داستان آورده ای و به درستی از قول من نوشته ای: «دخترش گفت: ای خِرف از روزگار/ ساز کافور و کفن کن، شرم دار / این زمان، عزم کفن کردن تو را / بهترم آید که عزم من، تو را »!

… آره درست نوشته ای ولی من ناچار شدم از فرط عصبانیت این جملات تند و غیرمحترمانه را به‌‌ات بگویم چون آخر تو که کوتاه نمی آمدی و از خواستگاری من دست بر نمی داشتی. یادت رفته که یک ماه تمام به همراه 14 مرید گوش‌‌به‌‌فرمانت بر سر گذر محله‌‌مان بست نشستی؟ تا جایی که حضور سمج شما 15 مرد غریبه بر سر گذر، واقعن داشت رسوایی و آبروریزی در محله‌‌مان بوجود می آورد؛ به خصوص برای من که دختر یتیمی بودم و پس از مرگ والدینم پیش عمه سالخورده‌‌ام زندگی می کردم و خودت هم متوجه شده بودی که بست‌‌نشینی تو و مریدانت در محل، زندگی شکننده‌‌ام را داشت بر باد می داد… این بود که مجبور شدم با تو ، رو در رو و مستقیم صحبت کنم و ضمن آن صحبت کوتاه، شروط رسمی مسیحیان برای ازدواج را، در میان بگذارم و به‌‌ات حالی کنم که: آقا جان! زنان مسیحی، طبق سنت، اجازه ندارند با مردان مسلمان عروسی بکنند مگر آن مرد مسلمان به دین عیسوی بگرود. در واقع این شرط معمول و رسمی را به تو یادآور شدم چون تقریبن مطمئن بودم که با توجه به چنین رسم و رسومی، از وصال من، چشم خواهی پوشید و به حجاز بر خواهی گشت. ولی در کمال ناباوری و حیرت، دیدم که شرط را پذیرفتی!.. شاید اگر من کس و کاری داشتم و پدر و مادرم را از دست نداده بودم این اتفاق هرگز رخ نمی داد و آنها اجازه نمی دادند که در سن نوجوانی، با پیرمردی که جای پدربزرگم بود، عروسی بکنم…

راستش واکنش تو در آن موقع نسبت به پذیرش این شرط ، آنقدر عجیب بود که حتا مریدان و مقلّدانت را نیز به حیرت و سرگیجه وا داشت و شاید برای نخستین بار در طول زندگی شان، با ترس و لرز از مرشد و پیشوای‌‌شان، انتقاد کردند. گرچه تو متأسفانه ذره‌‌ای به گله‌‌گزاری آنها توجهی نکردی و آنچنان در ارضای تمناهای درونی و شخصی خودت مستغرق شده بودی که حاضر شدی همه مریدان بیچاره‌‌ات را دست‌‌به‌‌سر کنی و با این که دلشان می خواست کنارت بمانند ولی دستور دادی برگردند به حجاز،… با زندگی و سرنوشت و آیندۀ من هم، که آنطور بی‌‌رحمانه بازی کردی… شاید قرنها بعد ـ مثلن در قرن 14 هجری ـ در سرزمین پارسیان اگر کسی بخواهد برای رفتار خودمحورانۀ تو، نام و صفتی بگذارد چه بسا آن را به «فردگرایی لذت‌‌جویانه»‌‌ی یک پیشوای پیر، تعبیر کند و آن را در مقابل «فردگرایی دموکراتیک»، بنشاند… شاید!

به هر حال، تو در آن یک سال که در روم ماندی و بعد که ناگهان مرا به امان خدا رها کردی و برگشتی به حجاز، احتمالن چند سال بعد به منظور فرونشاندن شایعات، به این نتیجه می‌‌رسی که ماجرای سفرت را مکتوب و منتشر نمایی! پس مصمم می شوی (شاید برای بازسازی منزلتِ مرشدانه و اعادۀ حیثیت خودت) قلم به دست بگیری و مثنوی پُر کشش شیخ صنعان و دختر تَرسا، را بنویسی و در این شاهکار ادبی، مرا که زنت بودم، با یک چرخش قلم، قربانی کنی! باری، قلم و قدرت به دستان پُر توان شما مردان بزرگ است و ما زنان، انگار که تا ابد می بایست نظاره‌‌گر باشیم… ولی جای تأمل دارد که برای مشروعیت بخشیدن به این عمل بیرحمانه (قربانی کردن زنان در منازعه های ایدئولوژیک مردانه)، با هوشیاری و ظرافتی کم نظیر از صناعت قصه‌‌پردازی استفاده کرده‌‌ای تا مرا مقصّر و مسئول تمامی ماجراها نشان بدهی! گویی «مقصر جلوه دادن زنان» بویژه در حوزۀ مسایل جنسی و عاطفی، یک روش قدیمی (کهن‌‌الگو) است که هر مرد بزرگی، خودش را موظف می داند که آن را بازآفرینی کند و از قضا تو در این قصه، به خوبی از عهدۀ بازتولید آن، برآمده ای… به هر حال شک دارم ولی ممکن است برای انتقام گرفتن از من (که نمی دانم چه بدی در حق تو کرده بودم)، دختر تَرسا را در آخر قصه چنان به خفت و خاکساری کشانده‌‌ای که باور کن وقتی آن بخش را خواندم چنان دلم به حال دختر بیچاره به رقّت آمد که نتوانستم جلوی ترکیدن بغضم را بگیرم… ببین چقدر سنگ‌‌دلانه دختری را که به رغم مخالفتش، وقتی به عقد تو درآمد ـ صادقانه همه وجودش را به پایت ریخت ـ در انتهای داستان عاشقانه‌‌ات، او را ـ انگار زنی خیانت‌‌پیشه ـ به عنوان گناهکاری نادم ، و رَهزنی پشیمان، به تصویر کشیده ای، غرور و شخصیت اش را به تمامی خُرد کرده ای، و این زنِ له‌‌شده، برای آمرزش گناهانش!؟! به پای تو می افتد: «چون نظر افکند بر شیخ، آن نگار/ اشک می بارید چون ابر بهار/ دیده بر عهد وفای او فکند/ خویشتن در دست و پای او فکند.»! و بعد هم که تصویر رقت‌‌بار دختر بیچاره را داریم که با عجز و لابه، بر سر و صورت خود خاک می مالد: «عاجز و سرگشته می نالید خوش/ روی خود درخاک می مالید، خوش.»!…

و بالاخره می رسیم به سرانجام غم‌‌انگیز زندگی دختر تَرسا که پیش از آن که جوانمرگش بکنی، نوشته ای که قبل از فوت، از تو طلب عفو و مغفرت کرده است: «چون مرا کوتاه خواهد شد سَخُن/ عاجزم ، عفوی کن و خصمی نکن.»! سرآخر هم که عافیت‌‌طلبی در حفظ و بازسازی «نظم» مورد علاقه‌‌ات را به اوج می رسانی و برای این که همۀ ماجرا به نفع شأن و حیثیت مشایخ، ختم به خیر شود و طبق معمول «اسلام بر کُفر پیروز گردد» از زندگی و حیثیت زنان در این تقابل دینی، هزینه می کنی و دختر بیچاره را وا می‌‌داری تا به هر ترفندی که شده، به عقاید و باورهای مذهبی شیخ، تمکین کند و جالب است که این تمکین را هم، خواستۀ خود دختر قلمداد می کنی و از زبان او می نویسی: «برفکندم توبه، تا آگه شوم/ عرضه کن اسلام تا با رَه شوم»؛ که صد البته شیخ هم بر او لطف و مرحمت می فرماید: «شیخ بر وی عرضۀ اسلام داد…»!.. و دختر جوان در حالی که از دین و مذهب خودش توبه کرده و با شفاعت تو، به دین اسلام گرویده است و ازت حلالیت هم طلبیده، خداحافظی می کند: «می روم زین خاکدان پُر صُداع/ الوداع، ای شیخ عالم، الوداع»، و در این وضع رقت بار، دیده بر جهان فانی فرو می بندد: «این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند/ نیم جانی داشت، بر جانان فشاند/ گشت پنهان آفتابش زیر میغ/ جان شیرین زو جدا شد، ای دریغ!»…

…همسرم، دلم می خواهد باور کنی که این نکته‌‌سنجی‌‌ها و گله‌‌گزاری از پاره‌‌ای حوادث و رخدادهای قصه‌‌ات، به هیچ وجه از بدجنسی و مقابله به‌‌مثل یا از روی دلخوری و عصبانیت نیست، زیرا اکنون با گذشت سالهایی بس طولانی و با مطالعۀ چندین بارۀ منطق‌‌‌الطیر و قصۀ پُر ماجرای شیخ صنعان، شاید بتوانم دلیل نانوشتۀ برخی از واکنش های عجیب‌‌ات را نسبت به زندگی مشترکمان، تاحدودی درک و هضم کنم. چه بسا گذار پُر حوادث ایام، آن قدر ظرفیت و بردباری به من آموخته است که از آنچه نسبت به شخص خودم روا داشتی، بگذرم،.. همچنین می توانم این نقطۀ تاریک و مبهم در کارنامۀ معنوی تو و مشایخ بعد از تو (به حدس و گمان در قرنهای آینده، مثلن در قرن 14 هـ . ق.) را هم نادیده بگیرم و نکته‌‌سنجی به خرج ندهم که: به چه دلیل زنان سالک و جستجوگری که از پی یافتن زندگی عادلانه، به سوی شما می آیند و با تفکر معنوی شما محشور می شوند و بعد که در انجمن‌‌‌هایتان حضور بهم می‌‌‌رسانند پس از چندصباحی سلوک و تلمذ از آموزه هایتان، به کلی از حقوق خود به عنوان یک زن، تبرّا می‌‌‌جویند و چنان از هویت زنانه خویش فاصله می گیرند که اگر هم پرسشی از نابرابری میان زن و مرد به ذهن‌‌‌شان خطور کند با شرمندگی، مطرح می کنند. لابد سایۀ سنگین و فراگیر نظریه‌‌‌های لاهوتی و کلان‌‌‌مقیاس‌‌‌تان، سالکان را چنان افسون می کند که احتمالن یادشان می رود که به عنوان «زن»، در این دنیا (و در تاریخ باشکوه معرفتِ مردانه)، حقوقی دارند!…

با این همه بردباری اما هرچه سعی می کنم و به خودم نهیب می زنم، متأسفانه نمی توانم نسبت به پیامد آموزه‌‌‌های خشن و تقابلی‌‌‌ات برای مردم سرزمین‌‌‌ام، چشم پوشم. ببین فرید جان اگر به منظومه تعلیمی‌‌ات و نقاط عطف ماجراهای قصه، نگاهی دوباره بیندازی خواهی دید که به دفعات، مردم و همه نمادهای سرزمین مرا، در تقابل با دین خدا، به تصویر کشیده ای: «از میان حلقۀ مردان دین/ در میان حلقۀ زُنار شد/…. غلغلی در اهل اسلام اوفتاد/ کای عجب این پیر، از کُفار شد/…. »؛ ولی در مقابل، سرزمین مسلمانان ـ و در قلب آن، حجاز ـ را قرار داده‌‌‌ای که از برکت توصیفِ هنرمندانۀ تو، بلاد ایمان و سکینه و تقوا، و بَری از همۀ سیّعات (خُدعه، تقیّه و دروغ..) است… ترسیم هنرمندانۀ این تصویر تاریک و ناعادلانه از غیرمسلمانان، و بازسازی مداوم «اسطورۀ تقابل کُفر و دین» (غرب و شرق)، نه تنها در تصنیف ها و تمثیل های تو بلکه متأسفانه در مجموعۀ آثار و مثنوی های تعلیمی اغلب مشایخ ، به تکرار ـ درست مثل گفتن ذِکر ـ بازتاب دارد. انگار همۀ شما شارحان و مشایخ کِبار، از این حیث، وجه مشترک دارید… اما از همه گزنده‌‌‌‌تر این‌‌‌که دین ابراهیمی مرا «مسیحیت» (به قول خودت «تَرسایی») را حتا به عنوان یک «دین» ندانسته‌‌‌‌‌ای و باور به آن را، با تعبیری بسیار افراطی و تحقیرآمیز به «برانداختن دین» تفسیر کرده ای: «دین بر اندازیم و تَرسایی خریم/ زهد بفرشیم و ترسایی خریم»… فرید نازنینم آیا فکر نمی کنی تصویری چنین دهشتبار و مالامال از تقابل و نفرت که در قالبِ یک ژانر ادبی تأثیرگذار (قصه) به افکار عمومی می‌‌فروشی ممکن است در نهایت، به تقابل فرهنگ ها و دشمنی میان پیروان ادیان الاهی بیانجامد؟ و آیندگان نیز از این تقابل ذهنی و انتزاعی، در اقیانوسی از آتش و خون و تعصب، غوطه بخورند؟… آیا ما مسئول آیندگان نیستیم؟ آیا ما در قبال پیامدهای وعظ و خطابه و قصه و پند و شعارهایی که در افکار عمومی نشر می دهیم مسئولیتی نداریم؟

ممکن است پیش خودت تصور کنی که توزیع انحصاری این افکار تقابلی و انگشت‌‌نما کردن «دشمن»، فقط به ادیانِ به اصطلاح کُفرآمیز مسیحیت، یهودیت و مانویت، (و فقط هم در سرزمین های غیراسلامی) محدود خواهد ماند! در حالی که تجربه های زیسته‌‌ی بشری به دفعات نشان داده که بعید است چنین مرز و محدویتی را بتوان برای آموزه های تقابلی‌‌ات، قائل بود و مثلن نفرت‌‌پراکنی نسبت به «غیرخودی ها»، و بویژه کُدها و علائمی که زیر پوست آموزش های معنوی تو مأوا گرفته است نخواهد توانست به درون سرزمین مادری ات (سرزمین پارسیان) کمانه کند! جناب عطار نیشابوری هیچ بعید نیست که چنین بذری که شما مشایخ در فرهنگ سرزمین تان ـ ظاهرن علیه کُفار و دگراندیشان ـ می کارید، در قرنهای بعد، ناخواسته به نسل های آیندۀ مردم خودتان منتقل گردد و نهان‌‌خانه قلب پارسیان را نیز تسخیر کند! تا جایی که حتا به رشد فرقه گرایی بیمارگون و کشاکش میان فرقه های مختلف مذهبی در سراسر کشورتان گسترش یابد و خدایی ناکرده سلسه هایی مثل سلسله ملامتیان را به جان متفکران و عالمان پیشکسوت تصوف اسلامی بیندازد؛ یا مثلن سلسله خاکساریه و جولقیان را به جان سلسله فتیان؛ و قلندریه را ـ بر خلاف آرزوی بنیانگذاران این سلسله ها، به ویران کردن حیثیت همۀ مشایخ و مجموعه‌‌ی عرفان اسلامی وا دارد. [2]

اگر چنین تفرقه و بلبشویی در کشور پارسیان رخ نماید آنگاه هراس و تشویش به دلت نمی افتد که نکند یک وقت گروهی از اهل تقوا، با تکیه به این تاریخ خونفشان ـ که متأسفانه در فرهنگ سیاسی شما ریشه دوانده ـ برای حذف دیگر گروه ها، از واژه هایی همچون: «کافر»، «زندیق»، «ناصبی»، «مرتد»، «شراب‌‌خوار»، «خوک‌‌چران» و … (که اتفاقن این واژه ها را در اشعار و قصه‌‌هایت خیلی بی پروا، به کار برده ای)، استفاده کنند؟ بنابراین آیا فکر نمی کنی که بار سنگین این واژه ها که در لایه‌‌‌‌‌های پنهانِ کلام عاشقانۀ تو طنین گسترده‌‌‌ای دارد و در سایه‌‌‌روشنای ابیات قصه شیخ صنعان موج می‌‌‌زند ممکن است روزی روزگاری به سنت تبدیل شود و در پهنه‌‌ای بسیار وسیع به «عمل» در آید پس آنگاه سران ممالکِ هر دو سوی این جبهۀ تقابل، برای محو ممالک یکدیگر از نقشه جهان، خدایی ناکرده بخواهند به سلاح های مرگبار، و منجنیق‌‌‌‌‌هایی که بتواند کشتار دسته‌‌‌‌‌‌‌‌جمعی راه بیندازد متوسل شوند؟ و به نظر تو آیا ممکن نیست که شعله‌‌‌ور شدن این رقابت و خشونت از هر دو سو (غرب و شرق) خدایی‌‌‌ناکرده به شعله‌‌‌ور شدن جنگ جهانگیر دیگری منتهی گردد؟.. مشاهدۀ این همه تنش و فرقه گرایی که به قولی انگار «با شیر در جان کودکان وارد می شود» برای تو تکان‌‌دهنده نیست؟ نزاع های فرقه ای و خشونت و درگیری حیدری/ نعمتی نمی تواند عبرت آموز باشد؟ آیا بعید می بینی که در قرنهای آتی، برخی از مریدان متعصب، دست به ترور مخالفان بزنند و حتا به عملیات استشهادی و تروریسم انتحاری متوسل شوند؟ [3] آیا برآمدنِ جنگهای خونین صلیبی، و کشتار هزاران هزار جانِ شیفتۀ مردم بیگناه، نمی تواند دلیل موجّه و متقنی باشد که مشایخ و متألهانِ افراطی در شرق و غرب عالم، از پیشبرد پروژه‌‌‌های تقابلی‌‌‌شان دست بکشند و شما مسلمانان، و ما مسیحیان (بویژه برخی از ما مسیحیان که انگار به بیماری اسلام‌‌‌هراسی هم مبتلا شده ایم) به خود آییم و یک بار برای همیشه، از این گفتمان تقابلی فاصله بگیریم؟…

پانوشت ها

1 . «محبوبه»! / ای محبوب من، به من بگو امروز گله‌‌ات را کجا می چرانی؟ هنگام ظهر گوسفندانت را کجا می خوابانی؟ چرا برای یافتن‌‌ات، در میان گله های دوستانت سرگردان شوم؟

«محبوب»! / ای زیباترین زن دنیا، رد گله ها را بگیر و به سوی خیمه چوپانها بیا و در آنجا بزغاله هایت را بچران. ای محبوبه من، تو هم چون مادیان های عرابه فرعون زیبا هستی. گیسوان بافته‌‌ی تو، رخسارت را زینت می بخشد و همچون جواهر، گردنت را می آرایند. برایت گوشواره های طلا با آویزه های نقره خواهیم ساخت.»… «غزلِ غزلیات حضرت سلیمان؛ کتاب عهد عتیق.»

2 . تا پایان دوره قاجاریه دهها بلکه صدها سلسله و فرقه عارفانه در ایران فعال بوده است که میراث فکری و رفتار فرقه‌‌گرایانه آنها به دوره معاصر نیز بسط یافته است. استاد عبدالحسین زرین کوب در پژوهش مفصل خود به گوشه ای از این فرهنگ و روابط خشونت‌‌گستر و فرقه‌‌مدار سلسله ها (که هر سلسله ای فقط خودش را برحق می دانسته) اشاره کرده است: «… بعدها که فتوت نیز مثل تصوف قالب و شکل خاص یافت و صوفیه نیز با فتیان ارتباط بیشتر پیدا کرد سنت اهل ملامت بوسیله قلندران ادامه یافت که لباس عیاران و سربازان می پوشیدند و یا به کلی عریان، و با موی سترده حرکت می کردند.. اما توسعه و انتشار تدریجی این طریقه نیز موجب راه یافتن فساد و انحطاط در اصول آن شد.. و نام قلندر را در ردیف یک نام رسوا می نهاد… از آنها گه‌‌گاه نیز تعبیر به «رند» می کرده اند، یعنی کسی که قیدی به ننگ و نام ندارد ـ بیعار! البته طبقات غازیان یا مطوعه عنوان غزو و جهاد غالباَ در نزد آنها بهانه‌‌یی می شد برای هرج و مرج طلبی. ممکن است بی‌‌تعلقی به شهر و دیار و بی قیدی به آداب اجتماعی را که در زندگی عیاری بدان خو کرده بودند در یک شکل عامیانه مذهب ملامتی، وارد کرده باشند… صوفیه بدان سبب آنها را به عنوان یک فرقه صوفی نمی خوانده اند.. قلندران نیز مثل اهل ملامت، خود را از صوفیه نمی شمرده اند… جماعت حیدریان در تبریز اهل تشیع بودند و به همین سبب با نعمتی های آن ولایت که منسوب به تسنن بوده اند اختلافی داشته اند و ظاهراَ برخوردهای حیدریه و نعمتیه که بعدها در دورۀ صفویه رنگ تعصبات غیرمذهبی هم گرفت از برخورد آنها ناشی باشد… حضور آنها [فرقه جولقیان] که برخلاف درویشان دیگر که با خضوع می آمدند و سر بر قدم شیخ می نهادند و چیزی می آوردند، جولقیان که می آمده اند هر چه دلشان می خواسته است بی محابا بر زبان می آورده اند و هر چه می خواسته اند می گرفته اند. خشونت احوال و افعال آنها در مجلس مشایخ گه‌‌گاه به عربده‌‌جویی می کشید چنانکه وقتی نیز چون بهاءالدین زکریا حاضر نشد چیزی به آنها بدهد از خانقاه وی بیرون آمدند و به قدری خشت به در خانقاه افکندند که شیخ در یک لمحه ناچار شد در خانقاه را ببندد…»؛ کتاب «جستجو در تصوف ایران» فصل قلندریه و خاکساریه، ص 359 تا 379، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوازدهم 1390. همچنین دکتر جواد طباطبایی در بازنویسی «سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی» به همین روحیه فرقه گرایی که از اسباب و علل تعیین کننده در سقوط شاهنشاهی صفویه است اشاره می کند: «روحیه فرقه ای تا جایی در دربار و همه خاندان های بزرگ کشور رسوخ کرده بود که برادر در برابر برادر قرار می گرفت و در عمل، نیرویی که می بایست برای آبادانی و دفاع از کشور صرف شود، صرف پیکارهای درونی می شد… کروسینسکی با یادآوری نکته هایی در باره جایگاه تفرقه در میان مردم به اجمال می نویسد: کینه یا در بهترین حالت نوعی وحشت نسبت به هر چیزی که به فرقه مخالف تعلق داشت، با شیر در جان کودکان وارد می شد.». نقل از «سقوط اصفهان»، صفحات 24 تا 32، دکتر سیدجواد طباطبایی، نشر نگاه معاصر، چاپ چهارم، 1390.

3 . مقوله ترور مخالفان، و مهدورالدم خواندن آنان و اساساَ جنگ با کفار، موضوعی است که در بین مذاهب مختلف اسلام، بویژه میان فقهای شیعه با اهل سنت، همواره محل اختلاف بوده است. انتشار ترانه «نقی» توسط شاهین نجفی، که او را در معرض شایعات و اتهام ناصبی و مهدورالدم، قرار داده است نیز بار دیگر این مقوله را به بحثی داغ در حوزه عمومی تبدیل کرده است. در باب عملیات انتحاری، ترور مخالفان، جهاد با کفار (جهاد ابتدایی)، داود فیرحی در جلد دوم کتاب خود می نویسد: «فقه شیعه، جهاد ابتدایی [جهاد اصلی] را تقریباَ به اتفاق فقها، در دورۀ غیبت امام معصوم، منع می کند… اشاره شد که فقه شیعه غیر از وضعیت دفاعی، هرگونه تعرض به غیرمسلمان را تحریم می کند… تفکر شیعی توسل به ترور را تحریم کرده است. می توان گفت که هیچ یک از منابع شیعه از مفهوم «ترور» به طور ایجابی سخن نگفته اند. بدین سان، ترور/ فتک از جمله اقدامات ممنوعی است که فرهنگ دفاعی شیعه و ادبیات فقه دفاعی با آن مواجهه سلبی دارد. اندیشمندان شیعه تحریم مطلق ترور را از روایت امام صادق (ع) استفاده می کنند که امام صادق هم از پیامبر اکرم (ص) نقل کرده است. روایت، ناظر به داستانی خاص در باره حکم کسی است که امیرالمؤمنین (ع) را سبّ کرده بود. طبق اندیشه اسلامی، سبّ ائمه اطهار همانند سبّ نبی است اما امام صادق (ع) از ترور سبّ‌‌کننده منع کرد… آیت الله منتظری نیز در منع ترور، به همین روایت استناد کرده و می گوید : ابوصباح کفانی به امام صادق (ع) گفت: همسایه ای داریم که نسبت به امیرالمؤمنین (ع) بدگویی می کند، اگر اجازه دهید او را می کشم. حضرت فرمودند: ای ابوصباح، این کار ترور است و رسول خدا از ترور نهی فرمودند. ای ابا صباح، اسلام مانع ترور است. آیت الله منتظری سپس به روایت دیگری اشاره می کند که با همین مضمون و عبارات، از طریق مسلم بن عقیل از پیامبر اسلام (ص) نقل شده است… حضرت مسلم از پیامبر (ص) حدیثی را نقل کرد که می فرمود: الایمان قید الفتک، فلا یفتک مؤمن؛ یعنی ایمان، مانع ترور است و مؤمن ترور نمی کند.» داود فیرحی در صفحه 224 کتاب نیز می نویسد: «صاحب جواهر همچنین روایتی از امام رضا (ع) نقل می کند که با تلقی دوره غیبت [غیبت امام معصوم] هرگونه تردّد و قتل نسبت به کفار را در دوره غیبت/ تقیّه، تحریم کرده است.». «دین و دولت در عصر مدرن»، داود فیرحی، جلد دوم، فصل نهم، ص 219 تا 235، انتشارات رخدادنو، چاپ اول 1390.

[*] http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150790355157356

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: