تحول پرسناژهای زن در آثار نویسندگان زن در ایران (بخش اول)/ فرنگیس حبیبی

farangiz habibiمدرسه فمینیستی: نویسندگان زن در طی بیش از چهل سال گذشته با عبور از واقعگرایی و افشای محرومیت های زنان به کاویدن خلوت درون آنها پرداخته و تلاطمات، بن بست ها و پرسش های مشترکی را برملا کرده اند و از این رهگذر نشان داده اند که به تصادف یا تفنن، قصه نگفته اند بلکه «شهرزادوار و هنرمندانه» از خود مایه گذاشته اند. فرنگیس حبیبی در مطلب زیر با بررسی و بازپردازی دقیق شخصیت های زن در داستان های نویسندگان زن ایرانی «چهل تکه ای» از تیپ ها و موقعیت های زنانه را در آثارسه نسل نویسندگان زن ایرانی در برابر چشمان خواننده می گشاید. مطلب زیر سخنرانی فرنگیس حبیبی در بیست و سومین سمینار بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی است که در ژوئن 2012 در بوستون برگزار شد. این مطلب در دو بخش منتشر می شود که بخش اول آنرا در زیر می خوانید:

پیشگفتار: موضوع سخنم، کند و کاو پیرامون تحول شخصیت های زن در داستان هائیست که نویسندگان زن در چهل پنجاه سال اخیر در ایران نوشته اند. این بخشی از کار ناتمامی است که امیدوارم بزودی به صورت کتاب منتشر شود.

شخصیت های داستانی در واقع آفریدۀ ذهن زمانمندِ نویسنده هستند. بافته ای هستند درتار و پود واقعیت و خیال. همچون شرابی که با انگورهای واقعی ساخته شده ولی در کوزۀ ناخودآگاه نویسنده رنگ و جان گرفته است.

بر شما پوشیده نیست که از زمان انتشار «سووشون» در چهل و سه سال پیش تا امروز، ــ بویژه پس از جنگ هشت ساله ــ زناِنِ داستان نویس در ایران راه بس درازی را پیموده اند و برخی با آثارشان در ادبیات معاصر حادثه آفریده اند. شمارشان از سه یا چهار نفر، پیش از انقلاب، امروزبه ده ها نفر رسیده است و در سالهای اخیر بیشترین رمان های پر فروش از آن زنان بوده است.

تحول کیفی کار آنها چشمگیرتر از پیشرفت کمیشان بوده است. آنها از واقعگرایی و افشای محرومیت ها و زخم های بیشمار تن و جان زنان جامعه فراتر رفته به خلوت درون آنها نقبی هنرمندانه زده اند و تلاطمات، پرسش ها، بن بست ها و حسرت های مشترکی را برملا کرده اند و از این رهگذر نشان داده اند که تنها، به تصادف یا تفنن، قصه نگفته اند بلکه شهرزاد وار و هنرمندانه از خود مایه گذاشته اند. زنان نویسنده در واقع با داستان گویی فضایی را برای تنفس، بیان، عرض اندام و بالیدن فراهم آورده اند که حاکمان سیاسی و ایدئولوژیک از آن ها دریغ کرده بودند.

روش شناسی: آثاری که در این پژوهش مورد نظر قرار گرفته اند در ایران نوشته و منتشر شده اند. این انتخاب از این جهت بوده، که نویسندگان زن ایرانیِ مهاجر و تبعیدی، نسبت به همکاران خود در داخل ایران، فضا و تجربه های متفاوتی را در آثار خود بیان و بازسازی می کنند که در جای خود مهم و ارزشمندند ولی معیار های دیگری برای تحقیق را ایجاب می کنند.

ـ در میان آثار نویسندگان زن در داخل ایران، آثاری را برگزیده‌ام که یا به خاطر استقبال خوانندگان، یا به خاطر ویژگی در محتوا و سبک، یک حادثه ادبی یا انتشاراتی تلقی شده اند و یا توجه منتقدان ادبی را برانگیخته اند. طبیعتاً این آثار بسیار متنوعند. از «سووشون» گرفته که در سال 1348 منتشر شد تا «نگران نباش» اثر مهسا محب علی که در سال 1387 منتشر و در عرض چند ماه به چاپ سوم رسیدو یا آثار بلقیس سلیمانی که اخیراً جای چشمگیری را در صحنۀ داستان نویسی زنان ایران به خود اختصاص داده است.. رمان هایی نیز که می‌توان عامه پسند و از خانوادۀ پاورقی دانستشان مانند «دالان بهشت » نوشتۀ نازی صفوی هم در این پژوهش گنجانده شده اند. در مجموع در مطلبی که امروز می شنوید حدود بیست و دو سه اثر از هفده نویسنده بررسی شده است که اغلب در قالب رمان بلند هستند ولی چند داستان کوتاه هم در این بررسی مورد توجه قرار گرفته اند.

برای بدست دادن تصویری از تحول پرسناژهای زن در جستجوی پاسخ به پرسش های زیر بوده ام که به برخی از آن ها در فرصتی که هست به کوتاهی می پردازم:

1) شمار پرسناژهای زن در یک اثر و اهمیت جایگاه واقعی یا سمبلیک آنها کدام است؟

2) فضای حرکت و بود و باش پرسناژها کجاست؟ آیا بیشتر در خانه و باغچه اند یا در محل کار یا در کوچه یا در رویا؟

3) دغدغه های فکریشان چه حوزه هایی را در بر می گیرد: موضوعات کلی سیاسی یا فلسفی، مناسباتشان با مردها، مشکلات روز مره یا مطالبات و اندیشه های فمینیستی.

4) چه مناسباتی با زنان نسل پیش یا پس از خود دارند.

5) سازو کارهای همسان سازی و الگو سازی های آرمانیشان چگونه عمل می کند آیا بیشتر تابع ارزش های زمانه است یا درونگرایانه و فرد محور است. در یک کلام در روند جستجوی هویت به چه دست آوردهایی رسیده اند و درچه فاصله ای از زن اثیری یا زن لکاته قرار دارند.

6) چه تیپ از زنان بکلی در فضای داستان ها غائبند، مثلاً زنان سیاستمدار، در ردیف «مقامات» و یا زنان قاتل و بزهکار و شکنجه گر و نیز زنان خوشبخت.

7) پرسناژها با مسائل جنسی چه برخوردی دارند.

این نکته را هم اضافه کنم که طبیعتاً منظور از تحول، پیمودن یک مسیر خطی نیست. بلکه ردیابی ظهورِ پیچیدگی ها، پرسش ها و چالش های تازه است. روشن است که هم امروز، در سال 1391 ممکن است آثاری به بازار آیند که پرسناژهایش شخصیت هایی سنتی را با معظلات خاص خود نمایندگی کنند. مسئله اینست که در یابیم چه پرسناژ هایی امروز در داستان ها نقش آفرینی می کنند که ده، بیست یا چهل سال پیش بکلی از متن داستان ها غایب بودند.

1) جایگاه پرسناژهای زن و اهمیت واقعی یا سمبلیک آنها

در این تحقیق بار ها به رمان» سووشون»، به عنوان اولین و مطرح ترین رمان مدرن یک نویسندۀ زن ایرانی مراجعه خواهم کرد چرا که از قلم زنی بسیار قابل، شجاع و تا آن زمان کم شناخته شده تراوش کرده و هرچند که سایۀ سنگین و پهناور مردی مبارز و شهید شونده را در تمام فضای داستان ترسیم کرده، ولی هرگز از جستجو و پرسش در بارۀ جایگاه و کیستی پرسناژ زن داستان، زری، باز نایستاده است.

چند کلمه دربارۀ این رمان: ماجراهای سووشون در شیراز و در بحبوحۀ جنگ دوم جهانی اتفاق می افتد. در آن زمان قشون انگلیس فارس را اشغال کرده است و از ملاکان می خواهد که محصول خود را به مقامات انگلیسی بفروشند. نزاع و ضدیت با استعمار انگلیس بر سراسر داستان سایه افکنده است. قهرمان اصلی، یوسف، که یک سرو گردن از همه بلندتر است، تجسم اقتداری نیک اندیش و درستکردار است. داستان از زبان یک راوی دانایِ کل و از درون نگاه زری، همسر یوسف، نقل می شود.

پرسناژ های فعال که انتریگ داستان را پیش می برند اکثراً مرد هستند: روسای ایلات که سلاح بدست گرفته اند، کنسول انگلیس و حاکم که نماد قدرت رسمی هستند، کسانی که با نزدیکی با آنها می توانند وکیل مجلس شوند و یا در سوی دیگرِ صفحۀ شطرنج سیاست آن روز، مبارزی توده ای که معلم هم هست.

زنان اغلب یا از زندگی و شوهر و پدر و یا خواهر ظلم دیده اند، یا قدرت خود را در توطئه چینی های محدود و مصلحت سنجی های روز می آزمایند.

زری که مادر یک پسر نوجوان و دو دختر دوقلوی خردسال است ونقشی دربرانگیختن یا متوقف کردن رویدادها ندارد پرسناژ دوم داستان است، او که ناظری موشکاف و بسیار عاطفی است از نظر اجتماعی و فرهنگی عنصری متجدد است. پدرش اولین معلم زبان انگلیسی شیراز بوده است، خودش در مدرسۀ مسیحیان شیراز درس خوانده است و به قول یوسف، شوهرش، اسطوره های مسیحی را بهتر از اسطوره های ایرانی و مسلمان می شناسد. اما این زمینه های تجدد در محدودۀ خانه و خانوادۀ شوهری، چندان امکان رشد و باروری نمی یابند. یوسف اما زمینداری خیر اندیش است، چند صباحی در فرانسه درس حقوق خوانده ولی به ملکداری بازگشته. پدر یوسف معمم بوده ودر زمان رضا شاه در مقابل مذهب ستیزی شاه مقاومت منفی کرده و سال ها از خانه خارج نشده و در کلاس حوزویش تدریس نکرده است.

در مجموع فضای داستان فضایی سیاسی و مردانه است، همراه با سایۀ جنگ. همچنانکه زری می گوید» اگر زنها در جهان حکومت می کردند، هیچ جا جنگ نمی شد» اما نه در جهان و نه در خانۀ زری زن ها حکومت نمی کنند. منشأ قدرت از دینامیسمی تغذیه می کند که در بیرون خانه قرار دارد. مردان بیرونند و زنان در خانه. فضای فعالیت خارج از خانه است و خانه فضای استراحت است.

در کتاب» طوبا و معنای شب»، اثرشهرنوش پارسی پور که در سال 1366 نوشته شده، ورویدادهای آن از سالهای پس از انقلاب مشروطه آغاز و تا مبارزات چریکی دهۀ پنجاه جریان می یابد، شخصیت بلامنازع داستان از ابتدا تا به پایان طوباست. پرسناژهای مرد در این رمان 413 صفحه ای کم نیستند: خدا، مسیح، آقای خیابانی، پدر، دوشوهر،یک خاطرخواه، یک پسرو یک پسر خوانده و پیر خانقاه و شاهزاده ای نامیرا که از دل اعصار بیرون آمده است. با این حال در برگ برگ این داستان، حضور پایدارو پر نفوذ طوباست که بدیهی و بی چون و چراست و این حضور نه بر مبنای یک ارزش گذاری قراردادی، بلکه زاییدۀ جنس وجود اوست. چیزی میان اسطوره و زنی زحمتکش. زنی سرگردان میان خیال و جنون،میان ارتجاع و عرفان.

تا آنجا که من خوانده ام کمتر رمانی اینچنین پر قدرت از نظر معنا، تصویر و سمبل آغاز شده است.

«از پی هفت سال خشکسالی، اینک دیوانه سه روز بود مدام میبارید و طوبا با جارو به جان حوض افتاده بود تا لجن چسبناک و خشکیدۀ هفت ساله را از دیواره هایش بتراشد و سطل سطل آب را به پاشویه بریزد تا به باغچه برود و باغچه را پر کند، و خاک، خاک تشنه در اسارت رویای آب اینک در رحمت آب غرق شود.»

این صحنۀ نخست، این حوض و این زنِ طالب صفای آب، سمت وسوی داستان را نشان می دهد. حوض آینۀ آسمان است و گنبد نیلگون را به خانه می آورد. حوض همچنین می تواند زهدان زندگی بخش زن باشد که در آرزوی باروری و رویش است. وطوبا با سائیدن و پاک کردن آن در این راه تلاشی توان فرسا یا توان افزا می کند. طوبا زنی نیست که در خانه به انتظار بنشیند یا پرسه بزند. او هرچند در اوهام خود بسر می برد ولی مدام در حرکت است.

در کتاب طوبا، دنیای بالا وجود دارد، زمان های ناهمزان وجود دارند، ولی این ها جای دیگر ساکنان داستان را محدود نمی سازند و بر فضای داستان حکومت نمی کنند.

از پس از سووشون تا امروز اکثر داستان های زنان، از نظر شمار پرسناژهای زن و نیز اهمیت جایگاهشان تعادل و توازن بیشتری را نشان می دهند. بسیارند آثاری که در آن ها پرسناژ های مرد یا در سایه اند و یا در پیکر یک خاطره عرض اندام می کنند. ماجراهای داستان ها در دنیایی واقعی تر می گذرند و رنگ و نقش فضاهای آرمانی یا روحانی کمتر توی چشم می خورند.

شاید در اینجا باید رمان دو جلدی غزالۀ علیزاده «خانۀ ادریسی ها» را استثنا بدانیم که در آن پرسناژ اصلی در واقع جنبش انقلابی است و هر چند زن اول داستان شوکت، نقش بسیار مهمی دارد ولی آنچه مد نظر نویسنده قرار گرفته حرکت انقلابی و الزامات و حاشیه های آن بوده که البته با نگاهی نقدآمیز باز سازی شده و این خود در زمان انتشارش، در سال 1370، شهامت و نکته سنجی خاصی را طلب می کرده است.

از این فرصت استفاده می کنم و به خاطرۀ غزالۀ علیزاده درود می فرستم. اگر اودر آن اردیبهشت 1375 در جنگلی در رامسر خود را به درختی حلق آویز نمی کرد، امروز 65 سال داشت.

2) فضای حضور و حرکت پرسناژ های زن

اگر در «سووشون» فضای اصلیِ بود و باش زری خانه و باغش بود و عمده ترین برنامۀ او برای خروج از منزل زندان و دیوانه خانۀ شهر بود تا ماهی یکبار نذر خود را ادا و میان زندانیان و دیوانگان نان و خرما تقسیم کند، در آثار بعدی حوزۀ حرکت زنان تغییر می کند. زری در رمان «سووشون»، نگران ورود نزاع های سیاسی به خانه اش است و در جایی از داستان عمق نگاهش را به فضای زیستش، خانه، چنین بیان می کند: » مملکت من خانۀ منست، شهر من خانۀ منست. جنگ را به خانۀ من نیاور.»، اما در «طوبا و معنای شب»، اولین تجربۀ تکان دهندۀ زندگی طوبا در کوچه هنگامی بدست می آید، که شوهرش او را از روی اجبار همراه نوکر به نانوایی می فرستد و او در راه کودکی را می بیند که از گرسنگی مرده است. بردن کودک به گورستان و دیدار با آقای خیابانی در همانجا، درهای دنیای تازه ای را در ذهن طوبا باز می کند که اولین نتیجه اش طلاق گرفتن از شوهر اولش است.

در «زنان بدون مردان» اثر دیگری از شهرنوش پارسی پور، فاصله گرفتن و دور شدن از مکان و وضعیت متعارف و مفروض زنان، اصل و محور کتاب را تشکیل می دهد. زنان داستان از جای همشیگیشان تکان می خورند و پای در راه می گذارند. چرا که می خواهند از «زندانِ خانه» آزاد شوند و بدون «آقا بالاسر» زندگی کنند. مثل همۀ قصه های کهنِ کودکان که قهرمان داستان، از پدر و مادر دور می شد و برای رسیدن به هدف، برای بزرگ شدن و رسیدن به استقلال و خود مختاری، کفش آهنین به پا می کرد و از هفت کوه و هفت دریا می گذشت. زنان در این اثر از سرنوشت مرد زده و مرد نوشتۀ خود ــ در اینجا منظورم از مرد، مردسالار است ــ دور می شوند به این امید که چیز دیگری را تجربه کنند و طرحی نو دراندازند.

در رمان «عادت می کنیم»، اثر زویا پیرزاد، سال 1383، باز اولین صحنه دارای اهمیتی سمبلیک است و شناسنامۀ پرسناژ اول داستان را ارائه می دهد. در کنارۀ یک خیابان، زانتیایی می خواهد پارک کند و بعد از چند بار پس و پیش کردن موفق نمی شود، جا می زند و راهش را می گیرد و می رود. لحظه ای بعد، آرزو، پرسناژ اول داستان، نشسته پشت فرمان اتومبیلش، با یک حرکت در همانجا پارک می کند و وارد محل کارش می شود که یک آژانس معاملات ملکی است متعلق به پدرش که حالا او مدیریتش را به عهده دارد. روی تابلوی سر درِ آژانس نوشته شده :» معاملات ملکی صارم و پسر». اکثر شخصیت های داستان زنند. مردها اکثرا غائبند و با خاطره ای که بر جا گذاشته اند در لابلای ماجراها همچون سایه ای پیدایشان می شود. آرزو با دختر و مادرش زندگی می کند. زنی است پر تحرک، کاردان و چاره ساز. بخش عمدۀ داستان در آژانس معاملات ملکی در اتومبیل و در خانه هایی می گذرد که از طریق آرزو خریده یا فروخته می شوند. زنی است که فرمان زندگی را در دست دارد مگر آنجا هایی که راه بندان یا بن بست است.

تحرک الگا، شخصیت اصلی رمان «از شیطان آموخت و سوزاند»، نوشتۀ فرخندۀ آقایی، منتشر شده در 1384، شکل دیگری دارد. او بی خانمان است و شب ها در کتابخانۀ فرهنگسرای اندیشه می خوابد. او را از طریق یادداشت های روزانه اش که در دفتر خاطراتش می نویسد می شناسیم. زنی است ارمنی که با مردی مسلمان ازدواج کرده، از او جدا شده و یک پسر دارد که در آستانۀ رفتن به خدمت سربازیست. به علت بی خانمانی قبلاً مدتی در آسایشگاه روانی ونیز در مرکز ترک اعتیاد بسر برده است. او مدام در حرکت است یا در جستجوی پول و کار به کلیساها، صندوق های قرض الحسته، بنگاه های کاریابی، ادارۀ اماکن و مرکز بهزیستی می رود و یا در پی تهیۀ غذای جسم است یا در جستجوی غذای روح. به انواع کنفرانس های مجانی می رود مثل شب شعر برای فلسطین، یا کنفرانس طراحی صنعتی توسط مبتکران ایرانی. همینکه کار کوچکی در اطاق بازرگانی پیدا می کند یا شاگرد خصوصی برای تدریس زبان انگلیسی می گیرد، در دوره های آموزشی مختلف نامنویسی می کند، مثلاً کلاس طراحی و تزئین سفره یا معلم خصوصی برای تکمیل زبان فرانسه. خوب غذا خوردن و خوب پوشیدن را دوست دارد و نصیحت های دیگران را به صرفه جویی تحمل نمی کند. مصلجت اندیش نیست ار همین رو توصیۀ شوهر کردن برای تأمین زندگی را نمی پذیرد که اغلب به این شکل بیان می شود» زنیکه اگر شوهر نکنی از گشنگی میمیری ها» ویا » برو شوهر کن بدبخت از گشنگی که بهتره». اما او به تن خود احترام می گذارد و وقتی از او هتک حرمت می شود ساکت نمی نشیند. در دفترش می نویسد:

» با مارکاریه صحبت کردم گفت از آن موضوع با کسی صحبت نکن آبروی خود را می بری ــ منظور تجاوز یکی از کارمندان کلیسا به اوست ــ ولی من می خواهم حتی اگر آبروی خودم برود، آبروی رازمیک و بقیه را ببرم. خانم روحانی و مسئولان کتابخانۀ اندیشه هم گفتند به کسی نگو برایت بد می شود. هیچکس دلش برای من که یک مادر مسیحی هستم و یک پسر مسلمان دارم نمی سوزد.»

روز پنجشنبه 10 شهریور در دفترش می نویسد:

» امروز حمام کردم. همۀ مدت در مرکز بودم و یادداشت های زبان فرانسه را در یک دفترچه پاکنویس کردم. یکی از مددجو ها بالای سرم ایستاد و پرسید چی داری بلغور می کنی؟ گفتم انگلیسی و فرانسه. پرسید با شوهرت چند سال زندگی کردی، مهریه ات چقدر بود چقدرش را گرفتی؟ بعد پرخاش کرد که جلوی ما دیگه آنقدر پز نده، بشین سرجات. بعد رفت از آن اطاق داد زد : این هم مثل بقیه است فقط یک کم سواد داره و خارجی بلغور می کنه و هی پز میده چند تا کتاب خونده، وگرنه فرقی با بقیه نداره، فرقش چیه؟ ما پول نداریم غذا بخریم این هم نداره، ما پول نداریم لباس بخریم این هم نداره، پس چه فرقی داره؟ بعد برگشت به اطاق و بالای سرم داد زد، باید قبول کنی که گدایی و هیچی نداری و کتابم را برداشت و محکم زد توی سرم.»

اما الگا که فقط یکبار اسمش در کتاب می آید نمی خواهد گدا باشد و نمی خواهد قبول کند که گداست. صورت خرج ها و قرض هایش را می نویسد و خواننده را دچار اضطراب می کند با این حال فردا برای خودش یک کفش. یا برای دوستش یک کتاب می خرد. گاه شباهت هایی با یک فرد روان پریش پیدا می کند. به کلاس کنکور می رود تا با تحصیل دانشگاهی بتواند کار پیدا کند. جایی را اجاره کند و پسرش را پهلوی خودش بیاورد.

اما بی خانمانی در داستان های زنان شکل های دیگری نیز دارد. یکی از اندوه بار ترین آن ها در داستان «خانه ای در آسمان» نوشتۀ گلی ترقی تصویر شده است. این داستان در کتاب خاطره های پراکنده آمده که در سال 1373 منتشر شده است.

پرسناژ اصلی این داستان مهین بانوست زنی سالمند که خود را جوان حس میکند و به روایت گلی ترقی، با مرگ فاصله دارد،

«دلش زمین را می خواهد و بدنش ذره های نور و گرما را می بلعد و و فکرهایش با هزار نخ نامرئی به کنج و کنار شیرین زندگی گره خورده است».

در بحبوحۀ جنگ بی آنکه کلامی حرف بزند و یا اعتراضی بکند شاهد به حراج گذاشتن زندگی آبا اجدادی اش است. پسرش از جنگ بیزار و کلافه است و پس از فروش دار و ندار مادر با زن و فرزندان راهی پاریس می شود تا پس از جا افتادن مادر را هم پیش خود ببرد. و مهین بانوابتدا دو ماه در خانۀ خواهر زندگی می کند و بعد به پاریس می رود در خانۀ پسر ابتدا در اطاق بچه ها بعد در اطاق نشیمن، بعد در وان حمام می خوابد. بعد نوبت به زندگی در لندن در خانۀ دختر و داماد انگلیسیش می رسد.در آنجا در اطاق نشیمن سپس در پستوی تاریک و نمور یک لباسشویی که از آنِ شیرزنی ایرانی است می خوابد در پایان سوار هواپیما می شود که به خانۀ برادر در کانادا برود. زمستان است و او سخت بیمار در کورۀ تب می سوزد. آنقدر نحیف شده است که در صندلی هواپیما گم می شود صورت تب آلود خود را به شیشه می چسباند و خاطره ای از کودکی را به یاد می آورد که در جلوی چشمانش زنده می شود.

«کوه دماوند، بلند و استوار، مجلل، از دور نگاهش میکرد. به شکوهمندی پدرش بود وقتی سرنماز میایستاد و باد زیر عبایش میزد و به نظر میرسید که سرش به آسمان میرسد و پاهایش در زمین ریشه دارد؛ چه کیفی داشت وقتی زیر عبای او میخزید و روی کولش سوار میشد؛ روی بلندترین قُلۀ عالم، فراسوی زمین و خانه های کوچکِ گلی و آدمهای قد مورچه، ناچیز و حقیر. از پنجرۀ هواپیما هم که نگاه میکرد همین منظره را میدید و به نظرش میرسید باز روی شانه های پدرش نشسته و دست کسی بِهِش نمیرسد، نه دست مادرش که توبیخ و سرزنشش میکرد، نه خانم معلم بداخلاق حساب که از ضرب وبخشهای ابدی میگفت، نه پاسبان سرِ کوچه که گوشش را میکشید، نه شوهرش که مقهور و محدودش میکرد، نه بچه هایش که بهش آویزان بودند و گوشت و خونش را با لذتی حیوانی میخوردند، نه دیگران که برایش موازین اخلاقی و فلسفه های تاریخی وضع میکردند و سرش را با وزن خُرد کنندۀ کلمه ها میانباشتند و با خط کش کوتاهِ هندسه و اندازه های مفلوک ریاضی مرز نگاه و حدود شعورش را تخمین میزدند.»

خانه مفهومی است که در ادبیات ایران و ادبیات آفریدۀ زنان در ایران، حضوری بی چون و چرا دارد و پژوهشی جداگانه می طلبد.

خانه می تواند جایی برای بیان هویت یا حفظ خاطرات کلیدی باشد. می توان از خانه گریخت یا به آن بازگشت تا آن را دوباره شناخت یا نقطۀ پایانی گذاشت بر سوگواری برای آنچه در آن از دست داده ایم. رمان «پرندۀ من» اثر فریبا وفی یکی از عمیق ترین داستان هایست که گزینه های درخانه و درگذشته ماندن را از یکسو و رفتن و آینده را ساختن از سوی دیگر بسیار هنرمندانه می شکافد.

باری، خانه را می توانیم مکان حفاظت از ناموس و یا پنهان کردن گناهان دیرینه بدانیم. در خانه می توان شاهد انجماد تلخ بازماندگان دوران از دست رفته بود یا آن را مکان آسایشی به دور از تنش و خشونت و نزاع های دنیای بیرون دید. می توان در جستجوی خانه ای بود برای دوباره زیستن، همچون شخصیت اول رمان منیرو روانی پور، «دل پولاد»، که جایی برای نوشتن می خواهد.

در رمان «رازی در کوچه ها»، اثر فریبا وفی، 1386، خانه جغرافیای خشونت و بهت و گم شدگیِ حمیرا شخصیت اول داستان را ترسیم می کند که بعد از سال ها بازگشته است تا با پدرِ در حال مرگش دیدار کند. چند خط اول داستان را بشنوید:

» عبو دارد می میرد. مثل یک پیرمرد نه. مثل یک تمساح می میرد. پلک هایش مثل گِل خشک سنگین شده اند. بزحمت بلندشان می کند و نصفه نیمه دنیا را می بیند.

عبو با زل زدن حکومت می کرد. زبان الکن می شد. راه رفتن مختل. خون جمع می شد توی صورت. گناه مثل علف خود رو از دلت بیرون می زد، بیخودی. اعتراف می کردی تا از سوزن نگاه در امان بمانی.»

در این رمان خانه نهانگاه اولین تجربه خودکامه گی است که از سوی پدر بر یقیۀ افراد خانواده اعمال می شود.

3) مناسبات با نسل پیشین

از این نقل قول از رمان «رازی در کوچه ها» می رسیم به بررسی نگاه شخصیت های زن به پدر و مادرشان می خواهیم ببینیم وقتی آن ها به عقب برمیگردند وبه چشمه ای که زندگیشان از آن جاری شده است می نگرند، نگاهشان با حسرت و آرزو، یا احترام و همبستگیِ دلسوزانه آمیخته است یا با غیض و کلافگی و عصیان.

تصویر پدر در اکثر آثاری که در این پژوهش گنجانده شده است، تصویری مثبت است.

در آثار گلی ترقی، پدر مظهر اقتداری تحسین برانگیز، روشن اندیش و پیشرو است. پدر در آثار زویا پیرزاد، زمینی تر است ولی همچنان در دنیایی آرمانی تر وانسان دوستانه تر از دنیای مادر تصویر می شود، برعکس، در روایتی که مادرهای داستان از شوهران خود می دهند آن ها آنطور که باید به میل زن هایشان عمل نکرده اند و بفهمی نفهمی در خور تحقیر و گلایه اند. پدر کلاریس در رمان «چراغ ها را من خاموش می کنم» و یا پدر آرزو در رمان «عادت می کنیم»، از نگاه مادرانشان همواره بدهکار شناخته می شوند. حال آنکه دختران در اتحادی ناگفته با پدرانشان، مادران را به سبکسری و بی مهری باز می شناسند. در رمان «سهم من»، اثر نازی صنیعی، پدر خانواده که مذهبی است و بازاری و بار آمده در قم، تنها پشتیبان دخترش محبوبه است که می خواهد درس بخواند و در آینده به دانشگاه برود. در کتاب «طوبا و معنای شب»، پدر طوبا از منزلت بسیاری در نگاه طوبا برخوردار است، مردی ادیب و عالم است، هرچند که از اینکه «زمین می گردد و زنها بی حیا می شوند» سخت نگران است.

بنوعی می توان گفت که شخصیت های زن این داستان ها پدرانشان را ناخود آگاه چهره هایی آرمانی می انگارند و محبت و عطوفت آن ها را نعمتی شیرین می دانند. برعکس آنجا که پدر تجسم خشونت، بیگانگی و بد فهمی می شود نمی تواند در جایگاه الگو و مرجع و ملجأ قرار گیرد. در این موارد مادران همبسته و همزبان دختران می شوند. باز هم به کتاب «رازی در کوچه ها» سری می زنیم و اینبار با تصویر ماهرخ مادر حمیرا شخصیت اول رمان آشنا می شویم.

«ماهرخ همه جا بود و نبود. در جغرافیای تنگ سرنوشتش این طرف و آن طرف می رفت و دائم در این گوشه و آن گوشه اش گیر می افتاد. دست وپایش فقط به چند قدم دور تر می رسید. محدودیت زندگیش را به اعضای بدنش نسبت می داد. همیشه به فکر نوع ورزیده ترش بود که اگر می داشت می توانشت هر جا که گیر افتاد در برود.

«هیچ وقت دست و پا نداشتم» همین بود که بی دست و پایی ما را هم نمی بخشید».

چنین به نظرم می رسد (و من این را به صورت فرضیه مطرح می کنم) که نگاه به پدر و مادر در چند اثری که در اواخر دهۀ هشتاد خوانده ام تغییر کرده است. این نگاه با فاصله تر شده و با بار عاطفی و هیجانی کمتری بیان می شود. در رمان کوتاه سارا سالار، «احتمالاً گم شده ام»، که در سال 1387 منتشر شد، دو شخصیت اول که همزاد هم هستند از مادر و پدر خود با واژه های زنیکه و مرتیکه یاد می کنند. شخصیت اول داستان که راوی آن هم هست در جایی می گوید:

«وقتی پدرم مرد فکر می کردم مرگش انصاف نبود و نباید در آن زمان می مرد ولی حالا می دانم که این تقدیر بود و درستش همان بود که پدرم در همان روز و همان ساعت در همان بیمارستان بمیرد. من وقتی بچه بودم فکر می کردم عاشق پدرم هستم. اما حالا می دانم که ازش متنفرم.» (ص33)

در رمان «نگران نباش» نوشتۀ مهسا محبعلی، چاپ 1387، همین فاصله گیری از فضای خانواده و حتی بیگانگی و نوعی نگاه پوزخند آمیز به پدر و مادر بیان می شود. ماجراهای داستان در عرض چند ساعتی اتفاق می افتد که تهران با تکان های زلزله مثل گهواره ای مجنون در نوسان است. شهر ملتهب و شلوغ است مردم شتاب زده بار و بنه بسته اند و در حال فرارند. راوی که دختر جوان معتادیست از خانواده ای مرفه، خیال ندارد با مادر و دیگر ساکنان خانه فرار کند. پدر که استاد دانشگاه است در محل کارش مانده. در گیر و دار یک مکالمۀ تلفنی میان مادر که سخت ترسیده و جیغ می کشد با پدر که ظاهراً عجله ای برای آمدن ندارد، شخصیت اول در گفتگویی درونی به مادرش که آماده است سیلی از بد و بیراه وفحش را نثار شوهرش کند وهق هق گریه اش راه افتاده است می گوید:

«همیشه وقتی هق هق می کنی باور می کنم که همان دختر شهرستانی یی هستی که در بگیر و ببندهای دهۀ شصت به خانۀ استادت پناهنده شدی و بعد هم سه شکم برای استاد مهربان و عزیزت زائیده ای و چریک بازی هم به کلی یادت رفته. هق هقت که تمام شود دوباره جیغ می زنی». (ص27)

در این رمان که از زبان شخصیت اول روایت می شود پدر و مادر دیگر ستون خانواده نیستند و خانه محل امنی برای زیستن نیست.

به نظر می رسد که در رمان های متأخر، مسئلۀ هویت بیش از پیش از زاویۀ کیستی درونی وسرگذشت فردی مطرح می شود تا از زاویۀ مناسبات خانوادگی واجتماعی ویا از نظر جایگاه و منزلتی که زنان در پهنۀ اجتماع و مناسبات قراردادی با مردان دارند. گفتنی است که در رمان «نگران نباش»، شادی، پرسناژ اصلی کوچکترین تکیه ای بر زن بودن خود نمی کند. او حتی موهای خود را از ته تراشیده و لباسی پسرانه با جیب های فراوان به تن دارد و در کوچه و برزن خود را پسر وانمود می کند و تا آنجا که ممکن است حرف نمی زند تا صدایش لوش ندهد.

در » جنسیت گمشده»، اثر فرخندۀ آقایی، چاپ 1379، هویت جنسی پرسناژ اول داستان که ظاهری مردانه ولی میل و آرزویی زنانه دارد، با تلاش و پیگیری او و با بریدن از خانواده و گذشته اش به اثبات می رسد. او که پدرش حاضر به دادن هزینۀ عمل جراحی او نیست با کار و صرفه جویی و پیگیری در جلب کمک مالی ادارۀ بهزیستی، سرانجام مورد عمل جراحی قرار می گیرد و یک زن کامل می شود. او این رویداد میمون را با سفری به هند جشن می گیرد. در جایی از این سفر می نویسد:

» دیگر در میان زن ها بودم. در کنار آن ها زندگی می کردم و در میان آن ها می خوابیدم و بیدار می شدم. هر گز در عمرم این همه زن از ملیت های مختلف و با شکل و شمایل مختلف زیر یک سقف ندیده بودم. هیچ کس به زن بودن من با تردید نگاه نمی کرد. اصلاً متوجه نبودند. از این بی توجهی احساس راحتی نمی کردم و دلم می خواست فریاد بزنم من هم زن هستم مثل شما. بالاخره خواب ها و رویاهای کودکی و نوجوانیم به حقیقت پیوست و زن وجودی من خود را بطور کامل به نمایش گذاشت»(ص79)

و تصادفاً این شایدتنها فریاد اصیل خوشبختی باشدکه آشکارا از گلوی یک زن از میان این هزارها برگ داستان های زنان بگوش می رسد. شاید به این خاطرکه این صداییست ورزیده شده و برخاسته از دل یک آرزو که تحققش بسیج نیروهایی در ناخودآگاه و در واقعیت پیچیدۀ فرهنگی اجتماعی و فردی را می طلبیده است.

ادامه دارد…

بخش دوم این مقاله را می توانید در لینک زیر مطالعه فرمایید:

http://tinyurl.com/aa94tz3

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: