تحول پرسناژهای زن در آثار نویسندگان زن در ایران (بخش پایانی)/ فرنگیس حبیبی

farangiz habibiمدرسه فمینیستی:نویسندگان زن در طی بیش از چهل سال گذشته با عبور از واقعگرایی و افشای محرومیت های زنان  به کاویدن خلوت درون آنها پرداخته و تلاطمات، بن بست ها و پرسش های مشترکی را برملا کرده اند و از این رهگذر نشان داده اند که  به تصادف یا تفنن، قصه نگفته اند بلکه «شهرزادوار و هنرمندانه» از خود مایه گذاشته اند. فرنگیس حبیبی در مطلب زیر با بررسی و بازپردازی دقیق شخصیت های زن در داستان های نویسندگان زن ایرانی «چهل تکه ای» از تیپ ها و موقعیت های زنانه را در آثارسه نسل نویسندگان زن ایرانی در برابر چشمان خواننده می گشاید. مطلب زیر بخش دوم و پایانی پژوهش فرنگیس حبیبی است که در بیست و سومین سمینار بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی در  ژوئن 2012 در بوستون ارائه شد. بخش اول این مطلب را می توانید در لینک زیر مطالعه کنید

http://tinyurl.com/aoewq9x

 

 

4) مناسبات با مردان و برخورد به عشق

 

رابطه با مرد، عشق و مسائل جنسی مقوله هایی هستند که گویی در فضایی شبیه خارستان یا خیابان بی شکل و بی درختی جریان دارند که دوربین های مراقبت بیشمار و تابلوهای متعدد محدودیت سرعت، ورود ممنوع، دست انداز و خطر از مشخصه های بارز آنست. و این همه زیر سایۀ شبحِ دامن گستری قرار دارد بنام گناه و سوءظن.

 

داستان «سنگ های شیطان»، نوشتۀ منیرو روانی پور، چاپ 1369 را به یاد بیاوریم که صحنۀ بازگشت دختری را به روستایش در جنوب ایران، در یک بعد از ظهر گرم تابستان توصیف می کند. دختر برای رفتن به دانشگاه به شهر رفته است و حال برای دیدار از خانواده به روستا باز می گردد و فاصلۀ ایستگاه اتوبوس تا خانه اش را در کوچه ای پر گرد و غبار و در محاصرۀ خانه هایی طی می کند که از پنجره های نیمه بسته اشان چشمهای زنان روستا قدم های زن جوان را  دنبال می کنند.

 

این زنان پنجره ها را می بندند، به کوچه می آیند.زن را تا خانه اش دنبال می کنند. او را به صندوق خانه می برند به زیر دامنش یورش می آورند و تا مطمئن نمی شوند که بکارتش برجاست دست های حریص خود را از او بر نمی دارند.

 

در رمان «زنان بدون مردان»، چاپ 1368، مونس، پیش از مرگ اولش، 56 ساعت روی بام خانه می ماند و به کوچه نگاه می کند:

«مونس به این فکر بود که 28 سال در تصور پردۀ بکارت از پنجره به باغچه نگاه کرده است. در واقع در سال هشتم زندگیش به او گفته بودند که دختری که پردۀ بکارت نداشته باشد خدا او را هرگز نمی بخشاید. و حا لا دو شب و سه روز بود که می دانست پرده نیست و سوراخ است. چیزی در تنش شکسته بود. خشم سردی تنش را پر کرده بود. به فکر تمام آن روز های بچگی افتاده بود که با حسرت به درختها نگاه کرده بود به آرزوی آن که یک روز و تنها یک بار از یکی از آن ها بالا برود و از ترس بکارت هرگز از درخت بالا نرفته بود. خودش نمی دانست چرا، اما تا زانو هایش مثل یخ سرد بود. گفت: من انتقام می گیرم!(ص 36)

 

انتقام آن چیزی است که بانو هم می خواهد بگیرد. در داستان کوتاهی به نام «بانو و جوانی خویش»، اثر ناهید طباطبایی، چاپ 1370، زن در کنار تخت شوهر علیل و در حال احتضارش نشسته و در حال پرستاری از او خاطرات دوران زناشویی را که با رنج و احساس تحقیر از عیاشی ها و خیانتهای مکرر شوهر همراه بوده است، در ذهن زنده می کند. زن سالهاست که با شوهرش سخنی نمی گوید مگر به اجبار و در حد چند کلمه. پرستاریش از او نه نشان از محبت دارد و نه اثری از خشونت و خبث در آن دیده می شود و رفتارش از بی تفاوتی محض حکایت می کند. اما یک روز صبح با تصمیمی که می گیرد بار دیگر جوان و زیبا می شود سراغ صندوق های لباس و کفش و کیف دوران جوانیش می رود و هر شب لباسی را می پوشد و خاطرات گذشته را بیاد شوهرمی آورد و از زنبازی ها و بد مستی ها و عیاشی های شبانه روزیش می گوید. اما در لابلای این خاطرات به او اعترافی دروغین می کند که شبی در حالیکه شوهر مست و آرمیده در آغوش زنی فرنگی را در میهمانی به حال خود وامی گذارد، با شازده، پسر عموی او به خانه باز می گردد، و ساعات خوشی را همراه با عیش و نوش با اومی گذراند. شوهر علیل که توانایی حرف زدن را ندارد، نمی داند که کابوس می بیند یا بانو حقیقت را می گوید و با این شک چند روز بعد می میرد. چند خط آخر داستان را برایتان می خوانم:

«چند روز بعد، وقتی تمام مراسم مربوط به خاکسپاری محمود خان ملکی پایان گرفت. بانو لباس های جوانیش را در کیسه های بزرگ گذاشت و به منزل خانوادۀ فقیری که می شناخت فرستاد و بعد خانه تکانی کرد، انگار عید بود. شب بعد، روی تخت چوبی حیاط نشست، به نور چراغ در حوض خیره شد و دید که دیگر از گذشته هیچ یادگاری ندارد، نه فرزندی، نه پدری و نه خاطرۀ شورانگیزی. بانو آرام بود و اصلاً از دروغهایی که به محمود گفته بود مکدر نبود. بانوتنها بود، اما با آرامش خویش.» (ص32)

 

تنها ارمغانی که این دروغ نرم و این انتقام خانمانۀ بانو برایش به همراه می آورد تنهایی و آرامشی است که یک گام از تسلیم خاموش به «سرنوشت زنانۀ» محتوم فاصله گرفته است ولی آرامشی است که هیچ رنگی یا خاطره ای از عشق آن را گرم نمی کند. در واقع عشق در ادبیات زنانه یا یک حسرت است یا یک توهم.

 

 در رمان «چراغ ها را من خاموش می کنم» اثر زویا پیرزاد، کلاریس که یک شوهر و سه فرزند دارد و در آبادان در خانه های سازمانی شرکت نفت زندگی می کند با وارد شدن یک خانواده ارمنی دیگر در خانۀ مجاوررفته رفته دچار تلاطم می شود. همسایگان جدید مرکبند ازیک مادربزرگ  با پسری مجرد و دختر بچۀ ده دوازده ساله اش. کلاریس  رفتار دوستانه و نگاه تحسین کنندۀ امیل مرد همسایه را به خود، به تمایلی عاشقانه تعبیر می کند و با این توهم دچار حالتی آمیخته به لذت و کشش و عذاب و سرزنش می شود. اما طولی نمی کشد که امیل رازعشقش را به دختر خالۀ کلاریس بر او فاش می کند و از او مشورت دوستانه می خواهد. داستان با اسباب کشی ناگهانی همسایه ها که بر اساس تصمیم مادر بزرگ انجام می شود پایان می یابد و کلاریس به کارهای عادی زندگیش باز می گردد و تصمیم می گیرد که در انجمن فرهنگی شهر فعال شود.

 

در رمان «سهم من» کشش نوجوانانۀ محبوبه، نسبت به کارآموز داروخانۀ محله، باعث می شود که پس از خوردن کتک مفصل از برادرانش دیگر نتواند به دبیرستان برود و یا حتی از خانه خارج شود اوکه در خانواده ای به غایت متعصب بار آمده است، که تازه از قم به تهران آمده اند، خیلی زود به مردی داده می شود که نه می شناخته و نه دوست می داشته. چهل سال بعد علی رغم داشتن سه فرزند و چند نوه باز هم به ملاحظۀ فرزندان و عروس و دامادش از پیوستن به عشق دیرینش که بعد از سال ها دوباره بازیافته است منع می شود.

 

در رمان «عادت می کنیم» در حالیکه از زبان شخصیت دوم زن می شنویم که «عاشقی و ازدواج حماقت محض» است، باز آرزو شخصیت اصلی داستان را می بینیم که در بارۀ پیشنهاد مردی که دوست دارد و دوستش دارد به ملاحظۀ مادر و دخترش دودل است و در پایان در ابهامِ اصطلاحِ «عادت می کنیم»، باقی می مانیم و در نمی یابیم عادت می کنیم که به آرزوهایمان نرسیم و یا عادت می کنیم که زخم زبانها و مخالفت های دیگران را جدی نگیریم و بدنبال تحقق آرزوی خود باشیم؟

 

اما آنجا که تحقق آرزو ناممکن جلوه می کند، راه دیگر، حاکم کردن خیال و رویا بر زندگیست. شهرزاد در این امر مهارت خاصی دارد. او، شخصیت اول و راوی رمان کوتاه «او را که دیدم زیبا شدم»، اثر شیوا ارسطویی است. این رمان در سال 1372 به چاپ رسیده است. شهرزاد مددکار داوطلبی است که در بیمارستان ها به مجروحان جنگی رسیدگی می کند. آرزویش زائیدن ماهنی،کودکیست که سالهاست در خیال در شکم دارد و منتظر پدر غائب این کودک است و شهرزاد مدام با او و با پدری حرف می زند که گاه بی شکل است و گاه به هیات جوانی موجی در می آید که شهرزاد ازاو پرستاری می کند و سر انجام می میرد. گوشه ای از این کتاب را می خوانیم:

ماهنی اگر نطفه ات بسته میشد، اگر بدنیا می آمدی، روی دستهایم،توی بغلم،  لخت لخت، با زبانم می شستمت. سرت را که حتماً شکل سر پدرت می شد، آرام می گرفتم توی مشتم. دستم را روی نرمی پوست سرت می کشیدم. چشمهایت درست مثل چشمهای پدرت می شد. می توانستم وقتی که او نیست به آن ها زل بزنم. با نفسم گرمت می کردم. بوی تنت را می بلعیدم. ماهنی، اگر نطفه ات بستنه می شد، هزار سال شیرت می دادم. آن قدر که با من یکی شوی و من با پدرت و تو با ما….(ص 16)

 

حساب رمان «دالان بهشت»، نوشتۀ نازی صفوی، چاپ 1378 که تا 1387 به چاپ سی و یکم رسید، از همۀ آثاری که تا به حال به آنها اشاره شد جداست. دالان بهشت رمانیست پرکشش و نویسنده با زبانی ساده و پیراسته هیچ برگی از داستان را بدون ماجرا و انتریگی تازه به پایان نمی برد و خواننده را یک نفس بدنبال ماجرا می دواند. شخصیت اول داستان زن جوانی به نام مهناز است، اما در واقع نقشش بیشتر بر جسته کردن قهرمان اصلی است که مردیست به نام محمد. بر سراسر داستان تفکر و اخلاقی حاکم است منبعث از سنت، مردسالاری و پدرسالاری. از همان صفحۀ نخست داستان مهناز که راوی داستان نیز هست خود را «پشیمان، احمق، شرمنده و ناسپاس» می خواند و این سرکوفت ها را زمانی به خود روا می دارد که بعد از هشت سال جدایی، اولین خاطرخواه و اولین شوهرش را دیده است: «با همان چهرۀ مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا، چشمهایی که حالا قدر مهربانی و گیراییش را می دانستم. چهره ای که آرزو می کردم تنها یکبار دیگر ببینمش.»

در سراسر کتاب که فضایی سنتی و مذهبی بر آن حاکم است مهناز دختری سبکسر، زیبا، سطحی وبهانه گیرمعرفی می شود و ناز و عشوه های کوچک و نوجوانانه اش با رفتار جدی، گاه خشن، گاه مهربان وهمیشه منطقی و معلم وارِ محمد، پسر همسایه روبرو می شود که خواستگار مهناز است و او را به عقد خود در می آورد و با او در یک اطاق و یک تخت به مدت دو سال بسر می برد بی آنکه با وی نزدیکی کند چون به پدر و مادر عروس قول داده است تا قبل از عروسی با او همخوابه نشود. در یک کلام محمد یک جوانمرد مذهبی سنتی است که دوست دارد زنش تحصیل کند ولی کار در بیرون را برای زن جایز نمی داند. از خندیدن زن در کوچه و لباس یقه باز او در خانه خوشش نمی آید. بعد از دو سال از او جدا می شود ولی برای بد نام نشدن زن اعلام می کند که این جدایی خواست مهناز بوده است. در پایان، پس از هشت سال جدایی این دو بار دیگر به هم می پیوندند در حالیکه مهناز خود را عمیقاً توبه کار می داند و همچنان شیفتۀ محمد است ولی حالا عشق جسمانی را یک غریزه سطحی می داند و آنچه را اصل می پندارد آرامش عمیقی است که از کنار معشوق بودن حاصل می شود. حس این آرامش همان و قدم نهادن در دالان بهشت همان.

 

«بامدادخمار» اثر فتانۀ حاج سید جوادی، چاپ 1374،  از نظر پر فروش و پر کشش بودن مشابه دالان بهشت است در این رمان هم باز شخصیت اول زنِ آن به نوعی خطاپیشه و پشیمان از کار در می آید.ولی بامداد خمار این تفاوت را دارد که تهور زنِ داستان را در بیان عشقش به مردی که از نظر طبقاتی بسیار فرودست تر از اوست نشان می دهد و ارادۀ او را در به کرسی نشاندن خواستش به خانوادۀ اشرافی خود به نمایش می گذارد. با این حال روند ماجرا ها حق را به تفکری می دهد که پرواز کبوتر را با کبوتر و همجنس را با همجنس جایز می شمارد. همچنین این واقعیتی است که در رمان بامداد خمار، زن شهروند و یا زنی که دغدغۀ به رسمیت شناساندن شهروندی خود را دارد بکلی غائب است. چنانکه احمد کریمی حکاک بدرستی برشمرده است: » نه مسئله استقلال مالی زن، نه مسائل حقوقی او از قبیل مهر و طلاق و حضانت، و نه مسئله بزرگ زنان ایران در آخرین دهه قرن بیستم- یعنی راه یابی به فضاهای اجتماعی و سیاسی که قرنها در تیول مردان بوده است، هیچ یک از اینها یا ده ها و صدها چالش خرد و کلانی که امروز رویاروی زن ایرانی است در رُمان بامداد خمار جایی ندارد». بامداد خمار داستان یک سودای فردی و یک مستی یک شبه  است و به پشتوانۀ همین مستی است که نویسنده در توصیف حس و هیجان عاشقانه بسیار ملموس تر و غیر کلیشه ای تر از رمان های باصطلاح سطح بالا سخن می گوید و آنجا که از مو های جوان نجار یا شانه ها و رنگ پوستش حرف می زند و واژۀ خواستنی را برای مرد بیگانه بکار می برد شکی نیست که با حیای متعارف کلام، آن هم از سوی یک زن، فاصله می گیرد.

 

در مجموع، علی رغم تنوع ماجراها و شگردهای بیانی و ساختاریِ متفاوتی که در این آثار مشاهده می شوند، یک نکتۀ مشترک در آن ها قابل بررسی است و آن نبودِ پل ارتباطی میان دنیا و ذهن شخصیت های زن با مردان است. بسیاری از داستان های کوتاه طاهره علوی این نا همزبانی را تجلی می دهد. برای نمونه در داستان»پایان خانم و آقای گول»، در مجموعه داستان «زن در باد»(1377)، زن و مردی در کنار هم راه می روند بی انکه با هم حرفی بزنند. کم کم یکی جلوتر از دیگری راه میرود، جمعیت آنهارا از هم دور میکند. مرد زن را گم می کند حتی نمی داند چگونه نشانش را از کسی بگیرد، نمیداند چه لباسی به تن داشت، به خود می گوید از مردم بپرسم بدنبال که هستم؟ دوستم، همسرم، خواهرم…..؟و طبیعتاً این سه نقطه تمام ابهامی را که در مغز مرد متراکم شده است بیان می کند.

 

این معنا را  فروغ فرخزاد، با عبارت » چراغ های رابطه خاموشند» بیان می کند. بلقیس سلیمانی در «روز خرگوش» رمان کوتاهی که در سال 1390 منتشر شده، این واقعیت را با استعارۀ بازی کودکانۀ خرگوش و هویج بیان می کند که در مجلات کودکان ارائه می شود و کودک باید خرگوش را از هزارتویی آنچنان هدایت کند که به هویج که آن سر راه مارپیچی قرار دارد برسد. شخصیت زن داستان که در کش و واکشی عاطفی ـ عشقی گرفتار است اذعان می کند که هیچگاه نتوانسته است خرگوش را به هویج برساند.

 

در آثار نویسندگان زن عملاً زنان و مردان از لابلای پرده ای ناپیدا و تنیده شده در تارو پود پیشداوری ها، باورها، عادت ها وسوءظن های گفته و ناگفته با هم ارتباط برقرار می کنند و به هم عشق می ورزند. عشقی اغلب کدر، در پستو و گنگ. در هیچیک از این آثار بیانی چنین زلال، دانسته و آشکار از عشق و خوشبختی، آنطور که فروغ در «فتح باغ» نه توصیف، که فریاد می کند، نمی بینیم.

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایق‌های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره‌ای آوازیست

که سحرگاهان فواره کوچک می‌خواند

 

البته شاید بتوان ایراد گرفت که ایجاز شاعرانه در نثر کاربرد ندارد. ولی گمان من اینست که آن آزادی درونی که سر منشاء جوشش چشمه های احساس و پرسش و جستجو در بارۀ کم و کیف این احساس  است هنوز در نثر ادبی زنانۀ ما به کمال وارد نشده است.

 

5) هویت لرزان، هویت مطلوب؟

 

 نکتۀ مشترک دیگر در این آثار پرسش در بارۀ هویت زنانه است. من کیستم؟ با آن منی که» او»  می خواهد چه تفاوتی دارم؟ با تناقضات و امیال درونیم چگونه روبرو می شوم؟

 

بسیاری از شخصیت های زن در همهمۀ فرهنگی+ اساطیریِ تعریف زن و زنانگی سرگردانند. الگوی زن اثیری، زنی آسمانی، وهم آلود و حریرگونه بر فراز ذهن خلاق نویسندگان زن شبح وار در حرکت است و مدام به الگوی دیگری که زن لکاته نام گرفته است چنگ و دندان نشان می دهد. انگار در پس ذهن هر زنی تصویر مه آلودی از یک»زن مطلوب» تاب می خورد. در رمان» انگار گفته بودی لیلی» اثر سپیده شاملو (که در سال 1379 چاپ و تا سال 1390 سیزده با ر تجدید چاپ شده است) کشاکش با این زن مطلوب بخوبی بیان شده است که «انگار» زن مورد تحسین و ستایش شوهر شراره، شخصیت اصلی داستان، بوده است. شوهری که سال ها پس از مرگش که ناگهان  در اثر انفجار بمبی در خانۀ همسایه روی می دهد، مورد خطاب زنش قرار می گیرد.او در این گفتگوی درونی با مرد غایب روند این کشاکش را بیان می کند. روندی پر تکاپو که از درونش زنی نه چندان خوشبخت ولی متکی به خود سر بر می آورد و افقی را نشان می دهد که شبح آن زن مطلوبِ فرضی کم رنگ می شود.

 

اما فشار حضورِ فرضیِ این الگو گاه بقدریست که منجر به جنون و دوگانگی شخصیت می شود. این امر در رمان کوتاه «احتمالاً گم شده ام»، اثر سارا سالار، به شایستگی تصویر شده است. شخصیت اصلی داستان، چندان در طلب یکی شدن با «من آرمانی» است که راه را گم می کند. این منِ دیگرِ خیالی که گندم نام دارد شخصیتی است آزاد و بی رودر بایستی که نمی ترسد و ازحقش دفاع می کند و مطلوب و محبوب مردیست که او دوست دارد.

 

در رمان «روز خرگوش»، اثر بلقیس سلیمانی نیز با دوشخصیت روبرو می شویم که حدوداً کپی یکدیگرند و ماجرا های یکسانی را تجربه می کنند: آذین و آزیتا گویا دو دختر دوقلو هستند که مادرشان درست نمیتواند از هم تمیزشان دهد. در واقع آزیتا منِ دیگرِ آذین است که با موجودی موهوم به نام انباردار در مجادله ای درونی است. انباردار می تواند استعاره ای از وجدان ناظر یا ناظم او باشد که مدام مچ می گیرد و یا تصحیح می کند.

 

کم نیستند آثاری که شخصیت های دو پاره یا دوگانۀ زنانه را به تصویر می کشند. رمان «رویای تبت» اثر فریبا وفی از این جمله است.

 

6) پرسناژ های غائب

 

تا آنجا که من جستجو کرده ام، پرسناژ های آثار زنان، از بوتۀ مشاهدات،حسیات و تجربه های عاطفیِ نویسنده سر برکشیده،  با تخیل او آمیخته و ورزیده شده اند. از همین رو پرسناژهایی هستند در دیدرس و دسترس نویسنده. بنابر این ما در این داستانها از زنانی که مستقیماً با قدرت سیاسی گره خورده اند، قتل، دزدی و یا شکنجه کرده اند اثری نمی بینیم. نویسندگان زن ما یا این ضرورت را احساس نکرده اند و یا نتوانسته اند عنان تخیل را رها کنند و نتیجه را با کاری مستند بیامیزند و شخصیت هایی مجرم بسازند.

 

زنانی نیز هستندکه شاید در دیدرس نویسنده باشند ولی لایه های حجب و حجاب مانع از حضورشان در متن داستان ها هستند. در واقع گذار زنان عاشق و شوریده با تنی پر خواهش یا سیراب به داستان های نویسندگان زن نمی افتد. بنظر می رسد که عشق غیر قراردادی و غیر عرفانی که روابط جنسی را نیز در بر می گیرد در آن سوی خط قرمزی قرار می گیرد که نویسندگان زن اغلب به آن بی اعتنا هستند. با این حال در رمان «خانم نویسنده»، اثر طاهره علوی(1384) با صحنۀ همآغوشی یک زن و شوهر روبرو می شویم که با طنزی روده بر کننده توصیف شده است و شاید همین طنز است که به نویسنده اجازه داده است به این محدوده وارد شود.

 

زنان خوشبخت نیز در میان شخصیت های زن این نویسندگان دیده نمی شوند و می توان بر این گذاره ایراد گرفت که ادبیات پهنۀ نمایش خوشبختی نیست. اگر این فرض را بپذیریم، می بینیم که ناکامی و ناخرسندی به درجات گوناگون در کارنامۀ تقریباً همۀ پرسناژ های زن عنصری مشترک است. به دو قطعه از کتاب «طوبا و معنای شب» و «سهم من» دقت می کنیم:

«خانه دارد روی هم میرمبد. او- طوبا- بالاخره بعد از شصت هفتاد سال می خواهد حقیقت را بفهمد. حقیقت چیست، چرا او باید از خانه محافظت کند، چرا نباید بتواند همینطور که در جوانی آرزو داشت در کوه و دشت بدنبال حقیقت راه بیفتد، چرا او را وادار کرده اند که در یک چهار دیواری بماند و حالا چرا بخاطر این امر از او متنفرند. آقا چرا هیچگاه حقیقت را به او نگفته است چرا او را در حلقۀ اسرار وارد نکرده است. جوانها چه می گویند چه می خواهند، چرا بسرشان زده است. طوبا چگونه می تواند حقیقت را بفهمد، چه باید بکند تا آقا حقیقت را به او بگوید. همیشه از بچگی می خواسته است عیسایی را بدنیا بیاورد، اما دوبار شوهر کرده بدون آنکه بداند چرا شوهر کرده، بچه دار شده بدون آنکه بداند چرا بچه دار شده. تمام سال های جوانیش را وقف کرده تا بچه ها را بزرگ کندبی انکه بداند چرا باید این کارها را بکند. می خواسته است برود دنبال خدا، همیشه می خواسته حقیقت را بفهمد، اما حتی برای او آنقدر فرصت باقی نگذاشتند تا حقیقت را حداقل در حدود کتابهایی که از پدرش ارث برده بود درک کندبعد اجسادی را بگردنش گذاشته اند، جسد اول را این همه سال بدوش کشیده، بار ها در مسجد و روضه خوانی برای او گریه کرده است، حریم خانه را حفظ کرده، نگذاشته چشم نامحرمی به این مجموعه بیفتد. دیگر رویای جستجوی خود را و خدا را واگذاشته بود تا بتواند در این چرخ کوچکی که تقدیر زندگیش بود همانند خر عصاری بچرخد تا دور مقدورش تمام شود. حالا این دومی (جسد) را بدوشش گذاشته اند و آنها که او را بگردنش گذاشته اند همگی از خانه در رفته اند. مگر یک پیرزن لچک به سر چقدر توان دارد که چنین بار امانتی را به دوش بکشد».(ص 378)

 

در واپسین صفحۀ متن «سهم من» اثر پرینوش صنیعی، محبوبه پرسناژ اصلی داستان در تأملی تلخ زندگی خود را چنین می نگرد:

«اغلب فکر می کنم واقعاً سهم من از زندگی چی بود؟ آیا اصلاً سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ یا جزیی بودم از سهم مردان زندگیم که برای رویا ها، ایدآلها یا هدفهاشون، هرکدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند، برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من باید قربانی میشدم، بهای خواستهه و ایده الهای شوهرم، قهرمان بازی ها و وظائف میهنی پسرانم را من پرداختم. اصلاً من کی بودم؟ هممر یک خرابکار، یک خائن وطنفروش؟ مادر یک مافق؟ زن یک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟ یا مادر فداکار و از جان گذشتۀ یک رزمندۀ آزاده؟ چند بار در زندگی منو به اوج بردند و بعد با سر به زمین زدند در صورتی که هیچکدوم حق من نبود. من رو نه به دلیل شایستگی ها و تواناییهای خودم بالا بردند و نه سقوط هام محصول اشتباهات خودم بود. انگار هرگز من وجود نداشتم، حقی نداشتم کی برای خودم زندگی کردم؟ کی برای خودم کار کردم؟ کی حق انتخاب و تصمیم گیری داشتم کی از من پرسیدند تو چی میخوای؟» (ص 522)

 

اما ناگفته می دانیم که این ناخرسندی ها که با صمیمیتی دردآلود نامیده و بیان شده اند، ثمرۀ ذهنی پرسنده و جستجوگر اند پس نشانۀ عدم پذیرش وضعیت موجودند. و این پیام داستان های زنان است و از همین روست که سخن فرزانۀ میلانی سنجیده و درست بنظر می رسد هنگامی که می گوید، در انقلاب سومی که در ایران در جریان است، یعنی انقلاب زنان، زنان نویسنده نقشی پیشتاز بازی کرده اند.

 

زنان نویسنده در لابلای برگ های آثار خود پیچیدگی ها، پرسش ها و چالش هایی را بیان کرده اند که زنان با آن ها روبرو هستند. و اگر این آثار را پهلو به پهلوکنار هم بگذاریم  چهل تکه ای رنگین و جاندار از تیپ ها و موقعیت های وجودیِ زنانه بدست می آوریم که همچون  پردۀ نقاشیِ مواجی گوشه های مختلف زندگی زنان را نشان می دهد و هر زنی خود را در بخشی و تابی از آن باز می شناسد.

 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: