معرفت‌شناسی فمینیستی (1): انتقادات فمینیسم بر معرفت‌شناسی معاصر/نسرین قوامی/سوزان بوردو

سوزان بوردوشناخت‌شناسی یا معرفت‌شناسی شاخه‌ای است از فلسفه که به مطالعه منشأ، طبیعت، قلمرو و ابعاد گوناگون دانش می‌پردازد. نظریه معرفت، از قدیم به بررسی سرشت معرفت، اقسام معرفت، منابع معرفت و … پرداخته است. علمی که به صحت و بطلان و به عبارت دیگر ارزش و اعتبار انواع معرفت‌های انسان می‌پردازد و موضوع آن، «معرفت و علم» به عام‌ترین معنای آن یعنی مطلق درک و معرفت است.

معرفت شناسی:

شناخت‌شناسی یا معرفت‌شناسی شاخه‌ای است از فلسفه که به مطالعه منشأ، طبیعت، قلمرو و ابعاد گوناگون دانش می‌پردازد. نظریه معرفت، از قدیم به بررسی سرشت معرفت، اقسام معرفت، منابع معرفت و … پرداخته است. علمی که به صحت و بطلان و به عبارت دیگر ارزش و اعتبار انواع معرفت‌های انسان می‌پردازد و موضوع آن، «معرفت و علم» به عام‌ترین معنای آن یعنی مطلق درک و معرفت است. معرفت‌شناسان از از چیستی معرفت و شرایط آن بحث کرده و آرای گوناگون در این باره مطرح کرده‌اند. این گونه مباحث از زمان پیدایش معرفت شناسی، همواره مطرح بوده و اکنون نیز معرفت شناسان معاصر بر سر آن‌ها مناقشه می‌کنند.

علم و معرفت از منظرهای مختلفی مورد بحث قرار می‌گیرد و بر حسب علوم مختلف، فحوای متفاوتی می‌یابد؛ در علم منطق، از علم و احکام آن، در جهت شناخت کیفیت تحصیل مجهول از معلوم، بحث می‌شود. روان‌شناسی به مراحل تکون و تحول فرهنگ در انسان می‌پردازد. در جامعه‌شناسی از نقش عوامل اجتماعی مانند اقتصاد و فرهنگ در تکون و ارزیابی معرفت بحث می‌شود و این که چه معرفت‌هایی در یک زمان خاص مطرح می‌شوند؛ هم‌چنین این بحث که در انتخاب نوع معرفت خاص در میان معارف گوناگون چه عواملی مؤثرند.

اما در دیدگاه معرفت‌شناسی فارغ از مباحث مذکور، صرفاً رابطه علم با واقع آن مورد بحث قرار می‌گیرد. به سخن دیگر از این امر بحث می‌شود که معرفت بشری جدا از زمینه‌های پیدایش آن درست و مطابق با واقع هست یا نه.

انتقادات فمینیسم به معرفت شاسی معاصر:

در حقیقت معرفت‌شناسی فمینیستی، شورشی علیه جریان معرفت‌شناسی رسمی است و باید آن را در نقد و رد معرفت‌شناسی رسمی فهمید و آراء طرف‌داران فمینیسم در مقایسه با آن، قابل فهم و ارزیابی است. افرد موثر در این عرصه، سوزان بوردو، ایونلی فاکس کلر و سندارا هاردینگ هستند.

معرفت‌شناسی معاصر که پایه اساسی علوم تجربی است، بر تمایز قاطع میان عالِم و عالَم یا ذهن و طبیعت و به دیگر سخن میان فاعل شناسایی و متعلق آن تأکید می‌ورزد. این تفکیک که از ویژگی‌های بنیادی معرفت‌شناسی مدرن است، در دوره‌های ماقبل مدرن وجود نداشته است. زیرا اندیشه‌های حاکم بر دوران پیش از مدرن، جهان را یک ارگانیسم زنده پنداشته و انسان جزئی از این ارگانیسم تلقی می‌شده است. در نتیجه چنین تفکری جهان به صورت روحانی و معنادار درک می‌شد. در حالی که این تصویر در دوران مدرن دگرگون گشت. بر اساس اندیشه مدرن، اولاً جهان متشکل از موجودات بی‌جان و عاری از شعور است و ثانیاً فاصله‌ای عمیق میان انسان به عنوان موجود درک کننده و فاعل شناسا و موجودات دیگر به عنوان متعلق شناسایی وجود دارد. و به همین خاطر دخالت دادن عواطف در فرایند حصول معرفت، انسان را از دست‌یابی به معرفت صحیح ناکام خواهد گذاشت. بنابراین جهت وصول به عینیت در فهم باید تا آن‌جا که می‌توان عقل را از عواطف پالایش نمود و از هرگونه تأثیرپذیری بر کنار داشت. که در علوم تجربی این تلاش انجام شد.

معرفت‌شناسی دوران مدرن مدعی است که ابژکتیو بوده و به لحاظ ارزشی بی‌طرف است؛ یعنی رویکردی غیرجانب‌دارانه به متعلق شناسایی دارد.

بنابراین تفکیک میان فاعل شناسایی و متعلق شناسایی و همین طور عینیت در معرفت، یعنی به لحاظ ارزشی بی‌طرف بودن و دخالت ندادن ویژگی‌های روانی و عاطفی فاعل شناسایی در حصول معرفت از عناصر برجسته معرفت‌شناسی معاصر است. در نظر بوردو در این پالایش و عینیت، دکارت سهم اساسی داشته و البته این میراث دکارتی در فیلسوفان معاصر نیز وجود دارد.

اساس کار دکارت، پدر فلسفه جدید، که اساس کار فلسفه نوین نیز بر آن نقطه است، این است که تکیه‌گاهی جز خرد و عقل انسان نیست و سعی و تلاش دکارت این بود که تمام معارف بشر را بر عقل مبتنی سازد. او به تأثیر عوامل اجتماعی و سیاسی در معرفت توجهی نداشت و فاعل شناسایی را در خلأ و فارغ از زمینه‌های اجتماعی در نظر می‌گرفت. از این رو تنها معرفتی را یقینی می‌دانست که برخاسته از عقل، مستقل از شرایط و عوامل اجتماعی انسان باشد. و در نتیجه این انسان است که هویت و حقیقت بخش به اشیای عالم است و این امر یعنی خود بنیاد اندیشی، مسئله مهمی است که در فلسفه‌های قبل دکارت سابقه نداشته و در واقع مقوم و هسته مرکزی فلسفه جدید است.

تأکید بر عقل و عینیت، متضمن فروتر نهادن عواطف و هیجانات و نیز تحت مهار عقل درآوردن آن‌ها است. این معنا از منظر جنسیتی، حاکی از آن است که زنان، به منزله مظهر عواطف و هیجانات، موجوداتی ثانوی هستند و مردان به منزله مظهر عقل و اندیشه، موجوداتی اصیل و اولیه‌اند. از این گذشته، از آن جا که لازم است، به طور کلی عواطف تحت مهر عقل باشند، زنان نیز باید تحت مهار و حاکمیت مردان باشند. بنا بر نظر سیمون دوبوار در جنس دوم، فعالیت مرد برای غلبه بر نیروهای آشفته حیات، هم طبیعت را به انقیاد خود دراورده است و هم زن را؛ چرا که نخستین یونانیان، قدرت آبستنی زن را مرتبط با نیروی زایش طبیعت می‌دانستند. همان‌طور که افلاطون گفته است زن مقلد زمین است.

بوردو با تمرکز بر دکارت، از «اضطراب دکارتی» سخن گفته است؛ به این معنا که دغدغه دکارتی برای تأمین عقلانیت و عینیت، با تأکید بر بی‌طرفی، انتزاع و استقلال رأی همراه بوده است. این مفاهیم ملازم با عقلایت و عینیت رنگ و بوی مردانه داشته‌اند، چرا که زنان را با خصوصیاتی چون جانب‌داری عاطفی در مقابل بی‌طرفی، توجه به جزئیات در مقابل انتزاع، و وابستگی در مقابل استقلال و استقلال رأی باز شناسانده‌اند.

سوگیری مردانه:

مهم‌ترین نقدی که فمینیست‌ها نسبت به معرفت‌شناسی معاصر وارد می‌دانند، این است که معرفت‌شناسی دوران مدرن با وجود ادعای عینیت، بی طرفی و اتخاذ موضع غیر جانب دارانه و نیز عدم دخالت ویژگی‌های فاعل شناسا در حصول معرفت، به طور کامل جانب دارانه و دارای جهت‌گیری مردانه است. زیرا گرایش به پالایش و عینیت، متناظر با خصیصه‌های مردانه است. برخی فمینیست‌ها مانند بوردو و کلر برای توضیح این مسئله از نظریه‌های روان شناختی استفاده کرده‌اند. فمینیست‌ها با تکیه بر این نظریه، نتیجه می‌گیرند که معرفت‌شناسی علوم معاصر با توجه به تأکیدی که بر عینیت، جدایی و استقلال دارد، با ویژگی‌های مردانه هماهنگ‌تر است و بر این اساس گفته می‌شود که علم معاصر و معرفت‌شناسی آن سوگیری مردانه دارد. آن‌ها معتقدند برای از بین بردن سوگیری تحریف‌کننده در تفکر و اندیشه، باید ویژگی‌های زنانه را هم وارد علم کرد.

بوردو و کلر معتقدند تمایز قاطعی که در علوم جدید میان عالِم و عالَم، یا ذهن و طبیعت و یا به تعبیر دیگر میان فاعل شناسا و موضوع شناسایی وجود دارد مربوط به دوران مدرن است و تا پیش از این دوران سابقه نداشته است. همان طور که ذکر شد، جهان در دوران ماقبل مدرن همچون ارگانیسمی در نظر گرفته می‌شد که خود انسان‌ها هم بخشی از آن در نظر گرفته می‌شدند. بنابراین تفکیک قاطعی میان انسان و جهان وجود نداشت. علاوه بر آن ارتباط آن‌ها بر مبنای جنبه شناختی طبیعت توسط آدمی تنظیم نشده بود. جهان به صورت روحانی و معنادار درک می‌شد و جنبه شناختی و عاطفی ارتباط انسان با جهان در هم تنیده بود. این تصویر مبنای معرفت شناختی خاص خود را نیز به همراه دارد. بنابر این نوع نگاه به جهان، ادراک حسی نیز قابل اعتماد است، چرا که این نوع از ادراک چنان در نظر گرفته می‌شوند که در فضای بین فاعل شناسا و موضوع شناسایی قرار دارند. این امر به آن معناست که معرفت امری صرفاً درونی و متعلق به فاعل شناسا نیست، بلکه سهم جهان نیز به صورت قابل توجهی در معرفت آدمی مؤثر است. از طرفی به دلیل وجود ابعاد روحانی در جهان، عواطف نقش مهمی در معرفت دارند؛ چرا که جهانی که متشکل از مواد بی جان نیست و موجوداتی روحانی در آن حضور دارند، ارتباطی همراه با احساسات و هیجانات مختلف در آن شکل می‌گیرد. بنابراین ارتباط عاطفی نه تنها مانعی در جریان شناخت محسوب نمی‌شود، بلکه خود جزئی لاینفک از این جریان محسوب می‌شود.

اما تصویر جهان در دوره مدرن دگرگون می‌شود. در نگاه دوران مدرن، جهان مجموعه ای از مواد بی جان است و از هرگونه جنبه روحانی تهی است. این تصویر نیز مبانی معرفت شناختی خاص خود را ایجاب می‌کند، که قائل به تفکیک قاطع میان فاعل شناسا و موضوع شناسایی است. این نوع نگاه معرفت شناختی، آشکارا در تقابل با معرفت شناسی دوران ماقبل مدرن است. بر خلاف آن دوران که ادراک حسی در فرایند شناخت قابل اعتماد بود، در معرفت شناسی جدید جنبه درونی می‌یابد و از این حیث که آیا بازنمود درستی از جهان خارج باشد مورد تردید قرار می‌گیرد. در معرفت شناسی جدید، چون جهان مجموعه‌ای متشکل از مواد بی جان تصور می‌شود، بنابراین عواطف و هیجانات نسبت به آن مانعی در راه شناخت محسوب می‌شوند. بنابراین، شناخت واقعی در نتیجه پالایش عقل از دخالت حس و عاطفه حاصل می‌شود و در این صورت است که دانش از عینیت برخوردار می‌شود؛ به این معنا که بی‌طرفی خود را حفظ می‌کند و ارزش‌ها و احساسات و عواطف خود را دور از جریان شناخت در نظر می‌گیرد. عینیت و شناخت مبرا از عواطف، نه فقط در میان فیلسوفان، بلکه در علوم مختلف وجه غالب را به خود گرفته است و دانشمندان در هر حوزه‌ای خواهان آنند که بر داده‌های خالص تکیه کنند و ارزش‌ها و علائق خود را در یافته‌های عینی دخالت ندهند.

ارتباط علم با سیاست:

هاردینگ برای طرح انتقاد فمینیستی به معرفت شناسی معاصر از آرای نسبیت گرایانی مانند کوهن و کواین و برنامه تندرو در جامعه شناسی معرفت کمک گرفته است که بنا بر آن علایق اجتماعی، نقش مهمی در علم بازی می‌کنند و تحولات دانش با توجه به عوامل اجتماعی که دانش در بستر آن شکل گرفته قابل تبیین است. طبق مفهوم تقارن در این مکتب، قابلیت تبیین و اثبات اعتقادها با توجه به علایق و روابط اجتماعی معینی ممکن است که برخی محققان در آن زمینه به فعالیت تحقیقی مشغولند و نه درستی و نادرستی آن‌ها.

برقراری ارتباط میان علم و سیاست، مساعدترین زمینه‌ای است که هاردینگ برای طرح انتقاد خود بر معرفت‌شناسی معاصر می‌یابد. او می‌کوشد اثرات مختلف سیاست در تولید دانش را با تبیین‌های علی توضیح دهد و معتقد است فضای سیاسی و اجتماعی علت تولید دانش است. و متناسب با هر فضای سیاسی و اجتماعی گونه معینی از دانش فراهم می‌آید.

هاردینگ با الهام گرفتن از ارای کوهن و کواین می‌گوید: «هر نظریه ای را می‌توان حفظ کرد، مادام که مدافعان آن قدرت کافی نهادینه برای توجیه تهدید‌های بالقوه نسبت به آن را داشته باشند».

برقراری رابطه علی میان علم و سیاست، زمینه مناسبی برای اتخاذ موضعی فمینیستی در معرفت‌شناسی است. چرا که بر اساس ان می‌توان فضای غالب را فضایی مردانه و به نفع اقتدار مردان دانست، و علم را یکی از راه‌های ابقاء و مشروعیت بخشیدن به سلطه مردانه محسوب کرد و نتیجه گرفت که علم تجربی با توجه به زمینه‌های معرفت شناختی آن زمینه ساز سلطه مردان بوده است.

عینیت ضعیف:

همه فمینیست‌ها در قبال فلسفه تحلیلی موضعی واحد و منسجم ندارند؛ چرا که برخی مانند بوردو با فیلسوفان تحلیلی از جمله کواین مخالفت می‌کنند و تجربه گرایی افراطی آن‌ها را مورد انتقاد قرار می‌دهند. و در مقابل برخی فمینیست‌های دیگر از جمله هاردینگ از فیلسوفان تحلیلی حمایت می‌کنند و از اندیشه‌های آنان برای بیان دیدگاه‌های خود استفاده می‌کنند.

نظر هاردینگ در این خصوص تا حدی متفاوت است. در حالی که او نیز مفهوم عینیت به عنوان بی‌طرفی و خنثی بودن از حیث ارزشی را نمی‌پذیرد و بر این نظر است که علم همواره جهت‌گیری سیاسی داشته و خواهد داشت. او علم معاصر را نه از حیث گرایش به عینیت، بلکه از این جهت که به قدر کافی از عینیت برخوردار نیست مورد انتقاد قرار می‌دهد. «مشکل تصور رایج درباره عینیت، چنان که برخی ادعا کرده اند، این نیست که بیش از حد دقیق یا بیش از حد عینیت بخش است؛ بلکه در این است که به قدر کافی دقیق و عینیت بخش نیست.»

به نظر هاردینگ گرایش‌های سلطه جویانه جنس مذکر بر علم، مانع از آن می‌شود که علم بتواند دقیق‌تر و عینی‌تر به مطالعه مسایل انسانی بپردازد. به نظر او آن چه همواره عینیت علم را تهدید کرده گونه‌های مختلفی از سلطه جویی بوده است که سلطه جویی مردانه یکی از شکل‌های رایج و فراگیر آن است و سایه‌های آن بر علم مانع آن شده که عینیتی به قدر کافی دقیق فراهم آید‏، و افزایش عینیت در علم در گرو مهار گونه‌های مختلف سلطه‌جویی است.

«تعهد بر ضد اقتدارگرایی، نخبه‌گرایی، و ضد گرایش‌های سلطه طلبانه، عینیت علم را افزایش داده و همواره چنین خواهد کرد».

منابع:

باقری، خسرو (1382)؛ مبانی فلسفی فمینیسم؛ تهران: دفتر برنامه ریزی اجتماعی و مطالعات فرهنگی
زیبایی نژاد، محمدرضا (1382)؛ فمینیسم و دانش‌های فمینیستی: ترجمه، تحلیل و نقد مجموعه مقالات دایره المعارف روتلیج؛ ویراسته اسماعیل آقابابایی و علیرضا شالباف؛ قم: دفتر مطاعات و تحقیقات زنان
لوید، ژنویو (1381)؛ عقل مذکر: مردانگی و زنانگی در فلسفه غرب؛ ترجمه محبوبه مهاجر؛ تهران: نشر نی
نبویان، سید محمود (1384)؛ معرفت‌شناسی فمینیسم؛ فصل‌نامه شورای فرهنگی اجتماعی زنان
نصر اصفهانی، مریم (1387)؛ معرفت‌شناسی‌های فمینیستی به روایت سندرا هاردینگ؛ پایان‌نامه کارشناسی ارشد به راهنمایی دکتر عبدالکریم رشیدیان؛ گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

نسرین قوامی

ghavami.nasrin@gmail.com

منبع: انسان شناسی و فرهنگ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: