ملاقات با سرکارگر نه ساله (بخش دوم)/راوینا اوولاک / ترجمه شیما یزدانی

دختر بجه کارگر بنگلادشیترک تحصیل کودکانی از قبیل «میم» و وارد شدن آن ها به بازار کار، در میان خانواده های فقیر بنگلادشی – که جمعیت آن ها زیاد است – امری عادی به شمار می­ آید؛ اکثر افراد خانواده باید کار کنند تا غذایی برای خوردن داشته باشند. چند ماه قبل مادر میم که در «دانماندی» – نزدیک به داکا – خدمتکار خانگی بود، متوجه شد که باردار است و دیگر قادر به کار کردن نیست. در همان زمان برادر پانزده ساله ی میم – که به عنوان کارگر ساختمانی مشغول به کار بود – بر سر تقسیم درآمد ماهیانه اش با پدرشان درگیر شد. وی بعد از این درگیری ترجیح داد خانه را ترک کرده و جدا زندگی کند.

بعد از این واقعه پدر میم می بایست فکری برای تأمین معاش او و سه خواهر کوچکترش و همچنین نوزادی که در راه بود می کرد، به همین خاطر میم را به کارگاه حمید آورد و از او خواست تا کاری برای او دست و پا کند. حمید به درخواست پدر میم پاسخ مثبت داد: میم می­بایست روزانه دوازده ساعت کار می کرد و به همین خاطر دیگر نتوانست به مدرسه برود.

این موضوع نه به آن علت که والدین میم به او توجهی نداشتند، بلکه به این خاطر بود که آن ها انتخاب دیگری نداشتند. پدر میم نمی خواست تا دخترش را به کارگاهی به غیر از کارگاه حمید بفرستد، چرا که عمه ی وی نیز به عنوان خیاط در این کارگاه کار می کرد و می توانست از میم مراقبت کند.

حقوق میم مستقیماً به پدرش پرداخت می شد، او فقط می توانست ماهیانه یک عدد سنجاق سر و گاهی هم یک بستنی برای خودش بخرد. میم یک روز در حالی که دستانش را از هم باز می کرد به من گفت :«من تعداد زیادی سنجاق سر دارم؛ یازده عدد!»

«تانیا» – دختری سیزده ساله با موهای بلند و مشکی و لبخندی شرمگین – دوست صمیمی میم در کارگاه بود. این دختر همیشه لباس محلی به تن داشت: روسری و پیراهنی بلند به همراه شلوار. تانیا گاهی اوقات فوت و فن های کار را به میم یاد می داد. به عنوان مثال این که چه طور با تیغ برش گوشه های پارچه را برش داده تا بدون صدمه زدن به آن، بهترین نتیجه را بگیرد و یا چگونه در کمترین زمان ممکن، لباس ها را تا کرده و اتو بزند.

تانیا که برای چندین سال در این کارگاه مشغول به کار بود، به میم گفته بود که در بین خایاطان کارگاه کدام شان سختگیرتر هستند، تا در حد امکان از وی دوری کند.

تانیا و میم، «لطفه» – خیاطی لاغر و پانزده ساله – را بسیار دوست داشتند. او مهربان و شاد بود و اگر نخی اضافه روی لباس می ماند یا کوک لباس ها مناسب نبود، خودش آن ها را درست می کرد و به علی حرفی نمی زد.

«مونی» بیست ساله سه فرزند داشت. او همیشه دیر به سر کار می رسید و از بقیه زودتر به خانه بر می گشت. اگر دخترها بلند بلند و یا زیاد با یکدیگر صحبت می کردند، مونی به علی شکایت می کرد. تانیا و میم سعی می کردند تا حد امکان از مونی دور باشند و اگر او زمانی نخ می خواست بدون سر و صدا به قفسه نخ ها رفته و برایش نخ می آوردند.

میم و دوستش تانیا با دیگر دخترهای وردست خیاط ها سریع دوست می شدند، حتی با «شیما» و «شیخا»: دو دختر نوجوانی که چند هفته ی قبل به کارگاه آمده بودند و از این که زیاد صحبت کنند هراس داشتند. میم می گفت:«ما سعی می کنیم با همه دوست باشیم»؛ او دختر خونگرمی بود.

اگر میم متوجه می شد که کسی به آهستگی کار می کند، او را کمک می کرد. وقتی او از ناهار برمی گشت، همیشه چیزی برای تانیا می آورد؛ حتی یک تکه سیب. زمانی که شیخا از سنجاق سر میم خوشش آمد، او سنجاق سر را از سرش باز کرد و آن را در دستان شیخا گذاشت. حتی یک روز، زمانی که لطفه با موبایلش صحبت می کرد به شدت ناراحت شد و گریست و میم برای آن که از او دلجویی کند، یکی از سنجاق های سرش را به او هدیه داد. میم در مقایسه با دیگران بسیار باهوش و مهربان بود.

او به من گفت که بعد از گرفتن نخ های اضافی لباس ها و مرتب کردن شان، آن ها را به وی تحویل دهم و روی کپه ی لباس های دیگر نیندازم. من در ابتدا منظور میم را متوجه نشدم، اما بعد متوجه شدم که بعضی از کارهای من اشکال دارد. او با مهربانی کار مرا اصلاح می کرد و بعد روی کپه ی لباس ها قرار می داد تا علی متوجه اشتباه من نشود، چون اگر علی متوجه می شد به زودی باید از این کارگاه می رفتم.

من به مهربانی و سخاوتمندی میم نبودم. یک روز در وقت ناهار ساکت نشسته و به میم چشم دوخته بودم. ناگهان او موهای مرا از یک طرف کشید و گفت چه گوشواره های طلای زیبایی داری، آرزو داشتم می توانستم آن ها را به وی بدهم اما نتوانستم.

میم هرگز از سختی های کار و دیگر مشکلاتش شکایت نمی کرد. تنها کمتر حرف می زد، کمرش را ماساژ می داد و نوک انگشتان کوچک خود را می مالید.
کودکان اطلاعاتی درباره ی شرایط کار ندارند

مدیران کارگاه ها و کارخانه ها عموماً وردست های جوان را ترجیح می دهند. قدرت دید جوان ها بهتر است، انگشتان کوچک و ظریف آن ها بهتر لبه های لباس ها را قیچی می کند و از کمر درد و گردن درد شکایت نمی کنند. «اسمیت زاهد» – از داوطلبان فعال در اتحادیه ی مستقل کارگران صنعت تولید پوشاک مستقر در داکا – می گوید :«همه ی مدیران کارگاه ها و کارخانه ها چنین وردستانی را می خواهند. آن ها کارگرانی را ترجیح می دهند که توقعات زیادی نداشته باشند؛ مانند کودکان … به طور غالب دستمزد این کودکان را والدین شان تحویل می گیرند و آن ها چیز زیادی در مورد شرایط کار و پرداخت دستمزد نمی دانند».

با این وجود حتی میم نه ساله نیز می داند که پول شرایط زندگی او را بهتر کرده و می تواند چیزهایی را که دوست دارد بخرد. او می داند که این جهان، جهان خشن و دشواری است. اما آیا او نیز به اندازه ی کافی مقاوم است؟ او یک روز صبح به من گفت :«من دوست دارم در کارخانه ای بزرگ تر کار کنم، چون می توانم دستمزد بیش تری بگیرم». اما با ترس و وحشت چنین ادامه داد :«اگر در آن جا گم شوم چه؟ من شنیده ام که صدها خیاط در آن جا کار می کنند و حتی نمی توان نام آن ها را به خاطر سپرد. امکان دارد مجبور شوم برای همیشه در آن جا کار کنم، چون به خانه ی ما نزدیک است».

میم و تانیا نمی دانند که لازم است در حال حاضر در مدرسه باشند و درس بخوانند، چرا که اغلب دوستان هم سن و سال آن ها نیز یا در کارگاه ها و کارخانه های تولید پوشاک مشغول به کارند و یا خدمتکار خانگی هستند. آن ها در اکثر مواقع برای ناهارشان کاری، سوپ عدس و برنج می خورند و در مورد مسائل مختلف با یکدیگر بحث و گفتگو می کنند تا از تجربه های هم استفاده نمایند. تانیا، که از میم بزرگتر و عاقل تر است، به او گفت :«خانواده ام، به کمک دستمزد من می توانند بز، تختخواب و لباس های محلی جدید و بیش تری بخرند». او به میم می گوید اگر به اندازه ی کافی پول پس انداز کند، دیگر مجبور نیست با کسی که دوستش ندارد ازدواج کند. او می تواند با فرد غریبه ای آشنا شده و تشکیل خانواده دهد. حتی می تواند یک روز تلویزیونی رنگی بخرد.

تانیا سومین فرزند از خانواده ای شش نفره است و اکثر اوقات برای فرزندان خواهر بزرگش هدیه می خرد.

کالاهای ارزان مد روز، انقلابی اجتماعی در بنگلادش به راه انداخته است. زنان آزادی های بیش تری به دست آورده اند و می توانند تا حدودی برای خودشان تصمیم گیری کنند. زنان کارگر سبک زندگی خود و حتی خانواده های شان را تغییر داده اند. غذاهای بیش تری در خانه ها یافت می شود، مردم لباس های تمیز می پوشند، بیش تر خانه ها از نعمت برق برخوردارند و دستشویی های تمیزی دارند. ولی تمام این ها قیمتی دارد.

میم دوست دارد در باران بازی کند، یکشنبه ها و روزهای تعطیل تا دیر وقت بخوابد و با سه خواهر کوچکترش بازی کند. اکنون کارگاه همه ی زندگی او شده است. او باید تمام روزهای هفته را در آن جا کار کند و احتمالاً تا پایان عمرش محل کار او باقی خواهد ماند.
پذیرش بی سر و صدا

در نخستین روز کاری ام برای اضافه کاری در کارگاه نماندم و حدود ساعت شش بعد از ظهر به هتل خود در داکا برگشتم. آن روز کمرم درد می کرد، به خاطر گرمای هوا خون دماغ شده بودم و سردرد داشتم. گرسنه بودم، اما نمی توانستم چیزی بخورم. نصف یک پاکت سیگار را دود کردم و تا ساعت نه شب به تیک تاک ساعت گوش می دادم؛ یعنی زمانی که میم بالاخره به خانه برخواهد گشت.

در روز دوم کمردرد من بدتر شد و این خیلی ناامید کننده بود. در روز سوم نتوانستم سر کارم حاضر شوم، نمی خواستم دیگر آن روز – حتی هیچ روز دیگری – میم را ببینم. فکر می کنم که میم به دوازده ساعت کار روزانه، نشستن روی زمین بتونی و کمر درد عادت کرده بود و ناراحت به نظر نمی رسید؛ او شرایط خود را بدون اعتراض پذیرفته بود.

اغلب اوقات با دیدن میم به دختر نه ساله ی دیگری به نام آرشیا – دوست دوران کودکی ام – می اندیشیدم. او مانند میم اندامی استخوانی و لاغر داشت، با موهایی ژولیده و لبخندی محو بر لبانش. هر دوی آن ها باهوش و مهربان و شوخ طبع بودند. آدمی با دیدن آن دو دوست داشت تا در آغوششان بکشد.

آرشیا بهترین دوست دختر من بود که در همسایگی ما در جنوب دهلی نو زندگی می کرد. او به مدرسه ای خصوصی می رفت که دانش آموزان آن مدرسه به دو زبان مسلط بودند و به عنوان زبان سوم به آن ها زبان آلمانی نیز تدریس می شد، تکواندو یاد می گرفتند و نواختن پیانو را نیز می آموختند. او سال گذشته قصد داشت تا خلبان هواپیماهای غول پیکر شود و امسال نیز می خواهد یکی از دانشمندان سازمان ناسا شود. من او را در آغوش کشیدم و به طعنه به او گفتم :«حتماً می توانی، تا وقتی که مثل همیشه در ریاضیات نمره ی قبولی نگیری».

یک هفته بعد من میم را دیدم …

دختری که به مدرسه نمی رفت، وقتی برای بازی نداشت و بزرگ ترین رؤیای او خیاطی در کارخانه ای بزرگ بود. همانطور که میم می گفت :«همه چیز رو به راه است». اینطور نیست !؟

—————–

این گزارش ترجمه ای است از «I got hired at a Bangladesh sweatshop : Meet my 9 year old boss» به قلم راوینا اوولاک که در تاریخ یازدهم اکتبر ۲۰۱۳ در سایت Thestar منتشر شده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: