از مشکلات زنان کارگر ماهی پاک کن در بازار ماهی فروشان

zanan mahi pak konاز مشکلات زنان کارگر ماهی پاک کن در بازار ماهی فروشان که از اذان صبح مشغول بکار می شوند، بخوانیم. کاری که به نقل قول از آنان، علاقه نمی خواهد بلکه از سر نیاز و کمبودهای شدید مالی انجام می گیرد؛ بویژه وقتی مردان خانواده بیکار ، معتاد و فراری از پذیرفتن تعهد و مسئولیت باشند، به تبع آن و نیز قانون و عرف های حاکم غلط، مشکلات و دشواری چنین زنانی در اداره امور زندگی و فرزندانشان صد چندان می شود

مشکلات دو زن برقع پوش، پشت سر زن فروشنده نشسته اند که ماهی های فروخته شده را به سفارش مشتری پاک می کنند. زن ماهی فروش که اسم اش زینب است هر از گاهی با چند پک به قلیان خستگی در می کند. می پرسم: “خاله ممکنه باهات حرف بزنم؟” می خندد و این یعنی اعلام رضایت!

-از چی بگم خاله؟ همینه که می بینی، بپرس تا بگم…

و اینطور کم کم سر حرف باز می شود. زینب ۴۹ ساله به گفته خودش از ۷ سالگی با مادرش کار می کرده، از اذان صبح که ماهی ها را از قایقرانان می خرند تا بعد از ظهر که همه ماهی ها فروخته شوند. الان هم که با شوهر و پسرانش کار می کند. می گوید : “این کار ما که علاقه نمی خواهد خاله، نیاز دارم که از بچگی جون کندم و عمرم تو این بازار و بین این ماهی ها هدر رفته. منم خیلی دلم میخواست دیگه اقلا الان استراحت کنم، خانم خونه ام باشم، به خونه زندگی ام برسم…”

به طرف زنان برقع پوش می روم. روبروی یکدیگر نشسته اند. تا شروع به پرسیدن میکنم اولی که بعدا می فهمم اسمش فاطمه است، با ناراحتی می گوید: ” الان برای تو بشینیم حرف بزنیم که چی بشه؟ همینه که می بینی دیگه! همش بدبختی، سختی، نکبت زندگی.. برات از چی بگیم آخه؟ مگه فایده ای هم داره؟ مگه قراره چیزی عوض بشه؟…”.

همین طور که غر می زند، فلس های ماهی را با نوک چاقو می ریزد، شکم اش را باز می کند و …

می پرسم: ” چند سال داری؟” با بی اهمیتی و قدری حرص جواب می دهد :”پنجاه!”

-نه پنجاه سال نداری، از چشمات کاملا مشخصه خیلی جوانی.

زن روبرویی می خندد و می گوید: “از من بپرس، فاطمه حوصله ندارد. بپرس تا من برات بگم خانم! ” و با خنده ادامه می دهد “من سی و پنج سالمه، فاطمه سی سال. دیگه چی؟”

کلثوم سی و پنج ساله از درد دل اش می گوید. از اینکه شوهرش معتاد و بیکار است و او باید یک تنه بار زندگی را به دوش بکشد. او بخاطر فرزندان اش حاضر به جدایی نیست. می گوید :”البته خرج اعتیادش را از من نمی گیره، یارانه را برای موادش کنار می گذارد. ولی خب اگر هم می گرفت باید خرج میدادم دیگه. چاره ای نبود.”

-اگر کافی نباشد یا اگر یارانه نبود؟

-نمی دونم! وقتی کم بیاورد، خودش یک کاری می کنه!

-مثلا چه کاری؟

برای چند لحظه دست از کار می کشد و با نگاهی

سرشار از ناراحتی به چشمانم خیره میشود و سکوت!

فاطمه ادامه می دهد: “اگر شوهر منم نمی رفت، خرج اش را میدادم. بابای بچه ام بود، اگر بود همون سایه اش بس بود برای من و دخترم….” رو به او برمی گردم تا ادامه بدهد. انگار که ناخودآگاه نظرش عوض شده و دل اش حرف زدن میخواهد.

-وقتی دخترم را حامله بودم رفت و دیگه هم برنگشت. خیلی دنبالش گشتم. حتی روزنامه اش کردم اما خبری نشد که نشد. معتاد بود ولی بودنش از نبودنش بهتر بود. چی فکر کردی خانم! وقتی سایه مرد بالای سرت نباشه مگه مردم دست از سرت برمیدارن. سخته بخدا! رفتم ملایر از خانواده اش سراغ اش را گرفتم. گفتند اگه تو خبر داری ما هم داریم. گفتم اقلا کپی شناسنامه پدربزرگ بچه ای که تو راه دارم رو بدید براش شناسنامه بگیرم. ندادن. مثلا از اضافه شدن ارث خور ترسیدن! با کلی دوندگی بالاخره با قباله ازدوج براش شناسنامه گرفتم. الان کلاس ششم درس میخونه. با عکس باباش روز رو شب می کنه. ندیده دوستش داره. کاش بود، کاش نمی رفت…”

گفتم: “نمیخوایی دوباره ازدواج کنی؟” با خنده تلخی جواب میدهد: ” اگه قرار بود خوشبخت بشم با همون اولی می شدم. نه خانم، باید نشست و زندگی کرد. وقتی کار کنی، بشینی و زندگی کنی سرت هم بالا نیاری می تونی جلو حرف مردم رو بگیری. فقط باید از خودت بگذری، زن نباشی، توقع نداشته باشی، فقط کار و کار، شدنیه… شوهر میخوام چیکار!”

-از پس هزینه های زندگی بر میایی؟

-معلومه که به سختی. من کلی نون خور به جز بچه ام دارم. دوتا برادر نانتی ام. خواهرم و بچه اش. میشه بچه من بخوره اونا نخورن؟!”

-خواهرت چرا؟ همسرش فوت شده؟

-نه، شوهرش با یه زن دوست شد. افتاد تو کار خلاف. به جرم قاچاق مواد مخدر با اون زن زندانی شد. الانم خواهرم با تنها بچه اش اومده پیش من.”

-از خودت بگو. دلت برای زنانگی کردن تنگ نشده؟

-چرا که نه! منم آرزو داشتم یه زن باشم. کار هم که میکنم کار باشه نه این! مثلا معلمی، پرستاری، دکتری… وقتی هم سن و سالام رو می بینم، اصلا می شکنم. چرا نشد درس بخونم اونم من که عاشق درس بودم. انگار که نسل به نسل واسه من بدبختی بوده و هست. با اون وضعیت زندگی و پدر معتاد باید به جای درس خوندن از بچگی کار می کردیم. بعدش هم که شوهر معتاد. میدونی خانم! اینجا درد همه ما مشترکه. حتی زینب که ماهی فروشه نه ماهی پاک کن. اونم شوهرش معتاده. روش نشد بهت بگه شوهرش معتاده و این خودشه که همیشه باید سخت کار کنه. رنگ و لعاب میده به زندگی اش … همه زنایی که اینجان همین درد رو دارن…

-نهادی، مسئولی به شما کمک نمی کنه؟

-من که طلاق گرفتم ماهی ۳۵ هزار تومان کمیته امداد بهم میده. به جایی نمی رسه. کمیته امداد هم معلومه نمی تونه برسه. اینهمه بدبخت داریم تو این مملکت!

کلثوم حرف اش را قطع می کند و می گوید: “به من که دیگه هیچی کمک نمیشه. چون مثلا سرپرست دارم! دیگه نمی گن این سرپرست معتاده، بیکاره. میگن شما سرپرست داری بهت تعلق نمی گیره.”

فاطمه آهی می کشد و ادامه میدهد: “خدا رو شکر بازم تن مون سالمه، کار می کنیم. اما این درد و دل با شما یا بقول خودتون مصاحبه جز مرور بدبختی های گوشه دل ما چیزی نبود. با این حرفا چی برای منِ ماهی پاک کن درست میشه؟! هیچی”

گزارش از سمانه موسوی ـ شبکه ایران زنان
۱۸ فروردین ۱۳۹۲

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: