افزایش جمعیت-مرتضی منادی

jamiatدر مقاله ای از ناصر فکوهی (1389) می خواندم که در فرانسه تعداد حدود سی درصد کمتر از جامعۀ ما دانشجو دارند. در حالیکه، فرانسه هفتاد و پنج میلیون جمعیت داشته و یک سوم خاک ایران وسعت دارد و هیچ منابع طبیعی مانند، نفت، گاز و معادن مختلفی به مانند ایران، ندارد. ولی همین فرانسه یکی از پنج کشور عضو اصلی سازمان ملل است که حق وِتو دارد، و یکی از هشت کشور صنعتی و ثروتمند دنیا محسوب می شود و تقریبا از نظر منابع غذایی نه تنها نیاز به خرید مواد غذایی از خارج از کشورش را نداشته، بلکه به کشورهایی نیز صادر می کند.

این در حالی است که فرانسه جزء پیشرفته ترین کشورها از نظر دانشگاه از گذشته تا به امروز بوده و در عرصه هایی مانند مطالعات اتمی و ساخت نیروگاه های اتمی حرف اول را در دنیا می زند، در پزشکی و بخصوص پزشکی هسته ای و مطالعات و معالجات سرطان مقام والایی دارد، در علوم انسانی از دیرباز بخصوص در جامعه شناسی مهد این رشته بوده و می باشد و جامعه شناسان قدری همچون امیل دورکیم و امروزه پی یر بوردیو و ریمون بودن و الن تورن و غیره را دارد. در فلسفه، حرف هایی جدی داشته و دارد و فیلسوفانی همچون رنه دکارت، ژان ژاک روسو تا به امروز ژان پل سارتر، میشل فوکو، ژاک دریدا و غیره را در کارنامه خود دارد که این افراد در دنیا، از جمله در جامعۀ ما شناخته شده هستند. در هنر صاحب نظر است. در معماری ید طولایی دارد به طوریکه به جرئت می توان گفت که کل پاریس یک موزه است، در موزه داری نیز با انباشتن همۀ این هنرها جایگاه ممتازی دارد، بی حساب نیست که در پذیرش توریست مقام اول را در دنیا دارد.

لازم به ذکر است که، تحصیل در فرانسه از مهد کودک تا پایان دانشگاه رایگان است، آنهم با کیفیت و امکانات خوب. به عبارتی، فرانسه صادرکنندۀ علم و اندیشه است و از فروش و اشاعۀ علمش به شکل مستقیم یا غیر مستقیم (در گذر از تکنولوژی و یا کالاهایی مانند دارو، عطر و پوشاک و غیره) درآمد شایانی را نصیب خود می کند. به عبارتی، در فرانسه به کیفیت آدمها، کیفیت علم، کیفیت تحصیل و کیفیت کالاها می اندیشند و نه به کمیت آنها.

بیش از صد سالی از تاسیس دارالفنون می گذرد. بیش از هفتاد سال از تاسیس دانشگاه تهران می گذرد. هر روز بر تعداد دانشگاه های ما افزوده می شود. همچنین، بر تعداد دانشجویانمان افزوده می شود که باعث افتخار دولتمردان ماست. هر روز بر تعداد مقالاتی که به غربی هایی که مخالفشان هستیم، پول می دهیم تا مقاله های آی اس آیمان را چاپ بکنند، این مقالات را برای خود افتخار تلقی می کنیم، با همین تیپ سربندی ها، دانشیار می شویم، یا استاد تمام می شویم و باز هم برخود می بالیم که تعداد دانشیارهایمان افزایش یافته و هر روز اساتیدمان بیشتر و بیشتر شده اند. هر روز دم از اختراع و اکتشاف می زنیم. ولی با چه روحیه ای، با چه علمی، با چه دانشی و با چه نظریه ای؟ اکثر اینها علم نیستند، مونتاژ کارهای غربی هاست، یا به قول استاد فرهیخته ای (خسرو باقری) «علم در ایران وصولی، مصرفی و انتقالی است، و نه علمی حصولی.»

باری، هر روز هزینۀ تحصیل در دانشگاه هایمان افزوده تر می شود. کیفیت علم تنزل می یابد. خرید و فروش کتاب، مقاله، رساله، پژوهش بیشتر می شود و از تابلوهای مقابل دانشگاه ها تا تبلیغ به شکل مجازی شاهد آن هستیم. دزدی علم بیشتر می شود. اختراعات کپی شده با کپی ناقص بیشتر می شود. نه تنها در خلال این چندین دهه نظریه ای را حد اقل در علوم انسانی علم نکرده ایم و نتوانسته ایم علم غرب را فهم کنیم، غرب را نکوهش کرده ایم. هر روز جلسه روی جلسه، همایش پس از همایش، غرب را سرزنش می کنیم و سخن از علوم اسلامی، دانشگاه اسلامی، علم بومی و غیره می کنیم. به قول مصطفی ملکیان در یکی از سخنرانی هایش می گفت، «ما در حوزۀ فلسفه با سه مرحله، یعنی، با فهم فلسفی، نقد فلسفی، و فلسفه ورزی روبرو هستیم، ما هنوز در اولی هم مشکل داریم، چه برسد به آخرین مرحله.»

اینها را گفتم که ما همیشه کمیت برایمان مهم و ملاک بوده و هست و هیچ وقت به دنبال کیفیت نبودیم. در حالی که، ما اگر به دنبال پیشرفت واقعی و توسعۀ پایدار و وفاق اجتماعی و انسجام اجتماعی هستیم، باید تعداد دانشگاه هایمان را کم کنیم، تعداد کمتری دانشجو جهت کسب علم بپذیریم، تعدادی از اساتیدی که نخست، جامعه و مردم خود را دوست دارند، دوم واقعا با علم مانوس هستند و شیفتۀ علم بوده و علم زندگیشان است، نه دکانی برای تجمل زیستن، و نه سکوی پرتاب برای احراز پستی، و نه عنوانی جهت کسب اعتباری اجتماعی، به عنوان استاد بپذیریم. ما از این نوع افراد به عنوان دانشجو و به عنوان استاد باید بهره ببریم. اینها را گفتم زیرا باز در زمینه های مختلف از کمیت سخن می گوییم، و من به عنوان معلمی و پژوهشگری که دل مشغولیش، هم و غمش، تنها کارش، مسئلۀ آموزش و پرورش جوانان جامعه و مسئلۀ خانواده است، به خاطر توانمندی هایی که در این مرز و بوم سراغ دارم، نگران آینده ام.

چندین سال پیش فردی مسئول که در اوج قدرت بود و در عرش بود و فرمان می راند، از مردم بینوای ایران خواست که سرباز اسلام بسازند و مرد و زن دست بکار شدند، شب و روز زحمت کشیدند و سرباز اسلام درست کردند. چشم بر هم نگذاشته بودیم که با مشکلات متعدد از جمله کمبود شیر خشک روبرو شدیم، هنوز نفسی نکشیده بودیم با کمبود مدرسه روبرو شدیم. مدارسمان دو شیفته و چند شیفته شدند. تازه خانه هایی را اجاره کردیم و بر سر درش تابلوی مدرسه غیر انتفاعی (ولی با شهریه بالایی که از مردم بینوا میگرفتند) زدیم و بچه هایمان را در اطاقهایی که صدای اطاق بغلی یا به عبارتی، کلاس بغلی می آمد، درس می خواندند. (منادی، 1392) به قول دبیر ادبیات خوش ذوقی می گفت، «از همین کلاس های بدون پنجره و تاریک که روزی، روزگاری مطبخی و آشپزخانه ای بوده و تا نصفش هنوز کاشی است و هنوز بوی غذا و ادویه جات در فضای آن آکنده و احساس می شود، دکتر و مهندس بیرون می آید و می خواهند و توقع دارند که به مملکت عِرق داشته باشند و به مردمش عشق بورزند.» و می بینیم که چندین و چند سال است که بر اساس گفته های روزنامه های داخلی (ایران، 1382) و نه غریبه های بد طینت، حتی آخرین گفته های وزیر علوممان (در روزهای گذشته) در فرار مغزها، مقام اول را داریم که این فرار مغزها چه سرمایۀ عظیمی است و چه کادوی گرانبهایی به همان غربی های فاسد و بی دین است که از قبِل آنها چه سودهایی که نمی برند.

باری طولی نمی کشد که این تازه متولدین دستوری، بعد از اتمام تحصیلات شان، دانشگاه می خواهند، ساختمانی را در شهری اجاره می کنیم و بر سر درش تابلوی دانشگاهی می زنیم. به طوریکه وقتی وارد شهر می شوی، اگر بپرسی قنادی مثلا یاس کجاست؟ مردم بهتر و زودتر می فهمند تا آدرس دانشگاه را بپرسی که بر بالای قنادی یا در روبروی قنادی مزبور است. آنجا به بچه های ما علم می آموزند، آنهم با فارغ التحصیلان لیسانس و فوق لیسانسی که براستی فارغ از تحصیل شده اند، آموزش می بینند. بعد می گوییم چرا بچه هایمان از علم زده شده اند و می شوند؟ تازه بگذریم از اینکه تاسیس این دانشگاه ها در آن شهر سنتی کوچک، چه عوارضی و آسیب هایی را بدنبال دارد که خود مجالی دیگر و حوصله ای خاص می طلبد. باز هم بماند که حقوق اعلای اساتید و دخالت های بجا و نابجا و خط و نشان کشیدن بر آنها و تعیین و تکلیف برای آنها، از هر کسی که هیچ ارتباطی با علم ندارد، از چگونگی علم و چگونگی استاد سخن می گوید و این استادی که هیچ وقت در هیچ جایی و مجمعی که می تواند به عنوان کارشناس واقعی مفید واقع شود، حضور ندارد، زیرا محلی از اعراب ندارد. این هم مزید بر علت که جوان ما بی انگیزه تر از گذشته نسبت به علم می شود و آنهم که وارد دانشگاه می شود نگران، دودل از انتخاب خود است.

بگذریم. اینها را گفتم که بعد از آن واقعۀ کارخانۀ انسان سازی، چقدر مسئولین بعدی ما، صاحب نظران، متخصصان، وقت گذاشتند، زحمت کشیدند و نقشه کشیدند تا این ساخت و ساز فرزند سازی را کنترل و مهار کنند. زیرا آخر اینها نان می خواهند، پوشاک می خواهند، آموزش می خواهند، کار می خواهند، مسکن می خواهند و غیره و بابت این فعالیت خستگی ناپذیرشان در همان دنیایی که روزی قبولشان داریم، روزی ردشان می کنیم، جایزه گرفتند و ما از دریافت این جایزه ها بر خود می بالیدیم. و اینک، مجددا آهنگ جدیدی را برایمان کوک کرده اند و از زمین و زمان ادله می آورند، به یاری تلویزیون، متخصص والامقام، صاحب نظران در همه زمینه، متفکرین بدون فکر، به قول بوردیو جامعه شناس فرانسوی، متفکرین فسفودی (1387)، همراه با بنرهای تبلیغاتی که از چراغ هایمان و پل هایمان آویزان هستند، در سطح شهرهایمان، با دیوار نویسی، با سخنرانی از هر تریبونی، خلاصه هر چه به دستشان می رسد تبلیغ این کارخانه بچه سازی را می کنند، و احساسات مردم را با عکس های کودکان زیبای غربی تحریک می کنند، هیچ نگران فردای این بچه ها نیستند، نگران این همه اعتیاد، بیکاری، فحشا، دزدی، بی عدالتی، طلاق ها، زورگیری ها و فرار مغزها، بی مسکنی و غیره نیستند. وقتی از ده میلیون تن گندم مورد نیاز همین هفتاد و پنج میلیون نفر به قول رئیس جمهور منتخب (در صدمین روز ریاست جمهورشدنش)، هفت میلیون تن و اندی را باید از همان غربی های نجس بخریم، وقتی با کمبود آب روبرو هستیم، وقتی این تهران برای این جمعیت جهت جابجایی از نقطه ای به نقطۀ دیگر در روز چند ساعت را در ترافیک می گذرانیم، وقت را از بین می بریم و می سوزانیم، آلودگی شهرهای بزرگمان از جمله تهران، غیر از تولید سرطان که به قول پزشکی مسئول، «ما در آیندۀ نزدیک با سونامی سرطان روبرو هستیم،» چند روز در سال مملکت را به تعطیلی می کشانیم، یعنی چرخ حرکت جامعه را می خوابانیم. و با هزاران مشکل دیگر دست و پنجه نرم می کنیم، ولی باز از رو نمی رویم، فریاد می زنیم که غربی ها دشمن ما هستند و نمی خواهند جمعیت جامعۀ ما، یعنی مسلمانان افزایش بیابد. برای اینکه ما فقط و فقط به کمیت می اندیشیم. تعداد جمعیت برایمان ملاک است، نه کیفیت ایرانیِ مسلمانِ واقعی که هر یک منادیِ ایران و دینِ ما و آبرو و افتخارِ ما در بیرون از مرزهایمان باشند.

و در این میان عصر ارتباطات را نمی توان و نباید نادیده گرفت و جهانی که در آنسوی مرزها، مردمش در رفاه، در آسایش، در شادی، در آرامش، در آزادی، در پناه اخلاق، در سایۀ قدرت و در جوار امنیت زندگی می کنند را به این جوانان ما نشان می دهند. و این جوانان نخست، بیزار از جامعۀ خود، فرهنگ خود، مردمان خود، حاکمان خود و نظام خود شده و سپس یا راهی آنسوی مرزها شده، یا برای داشتن یک زندگی افسانه ای به شرارت و دزدی به شکل های مختلف کشیده شده، یا نهایتا در رخوت، سستی، بی خیالی، در غم و اندوه و افسردگی و بهم ریختگی روانی پناه به اعتیاد برده و خود و خانواده و جامعۀ خود را به خطر می اندازد.

بنابراین، آیا ما نباید به آیندۀ این بچه هایی را که با دستور و بر اساس تفکراتی سیاسی به این دنیا می آوریمشان، بیشتر، عمیق تر، کارشناسی تر و علمی تر بیاندیشیم؟ آیا ما نباید مسئول فردای این جوانان باشیم؟ آیندگان چه گناهی کرده اند که ما بدور از عقلانیت و بدون تفکر منطقی و بدون آینده نگری و بدون برنامه ریزی برایشان نقشه می کشیم. البته در این شکی نیست که باید نگران پیر شدن جامعۀ فردا باشیم. ولی با نگاهی تخصصی و با رویکردی منطقی و با برنامه ریزی دقیق علمی و نه با دستور و نه با القای ترس در افراد و نه با تفکری سیاسی و نه با دشمنی با دیگران، اقدام به افزایش جمعیت بکنیم.

اگر با این نگاه سیاسی و با این نوع تفسیر از آیندۀ جامعه، از مردممان بخواهیم که به فرزند سازی بپردازند، فردا چه خواهد شد؟ فرزندان فردا چگونه بزرگ خواهند شد؟ در چه دنیایی و با چه امکاناتی و چه شرایطی زندگی خواهند کرد؟ شاید فردای بچه هایمان با مجازی و به شکل مجازی اداره شوند، با مجازی سیر شوند، گرم شوند، آموزش ببینند، کار کنند، ازدواج کنند، عشق بورزند، محبت بکنند، طلاق بگیرند، اعتراض کنند، فحاشی کنند، حمایت کنند، تبلیغ کنند، تفریح کنند و مجازی زندگی کنند و شاید مجازی دعایمان کنند، و فرجام کار، مجازی بمیرند.

– ایران، روزنامه (1382). عنوان مقاله : بر اساس گزارش برنامه توسعه ملل متحد، ایران رتبه اول جهانی را در فرار مغزها دارد. سال نهم. شماره 2615، سه شنبه 29 مهر ماه. صفحه 17.

– بوردیو پیر (1387). در بارۀ تلویزیون و سلطۀ ژورنالیسم. ترجمۀ ناصر فکوهی. تهران، انتشارات آشتیان.

– فکوهی ناصر (1384). چشم انداز فرهنگ عمومی و نظام دانشگاهی در جهان و در ایران. برگِ فرهنگ. فصلنامه مطالعات فرهنگی دانشگاه تهران. شماره 21، بهار و تابستان.

– منادی مرتضی (1392). جامعه شناسی آموزش و پرورش. تهران، نشر آوای نور.

ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ»
http://www.anthropology.ir/node/21139

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: