حلقه طلایی اندیشه جعفری

فمینیسم روزمره- به حلقه طلایی دستش نگاهی انداخت یاد روزی افتاد که تصمیم گرفت حلقه اش، علیرغم تعجب اطرافیان، طلایی باشد تا شاید در دنیای قوانین نانوشته مردانه راهی باز شود برای لحظه ای امنیت بیشتر، یاد روزی افتاد که طلاساز به اوگفت:”خانم با قطر ۲:۳۰ میلیمتر که حلقه دوام ندارد! یک ماه که پشت سرهم بندازی، مثل قوطی حلبی قُر میشه” پیش خودش فکر کرده بود که کی حالا قُرشدنش را میبیند؟! مهم طلایی بودنش است که کسی فکر نکند بدلی است، تا شاید وقتی از پله برقی های مترو بالا می رود، وقتی راه پیاده رو باریک می شود، وقتی در صف نانوایی یا صندوق فست فود و سوپر مارکت ایستاده، وقتی از اتوبوس پیاده میشود و صف زنانه و مردانه به هم گره میخورد، شاید آزارگر با نگاهی به دستش، فکر کند حلقه واقعی است و پشیمان شود و دستش را پس بکشد٬ شاید به خاطر این حلقه درباره سینه ها یا باسنش دیگر چیزی نشنود!

اما باز هم اتفاق افتاد، مثل تمام چهارسالی که حلقه را یدک می کشید، مثل تمام روزهایی که گذشته بود تا انگشتش به حلقه عادت کند، مثل تمام خاطرات مزخرفش از نوجوانی تا امروز، در پله های برقی مترو دستی از داخل کاپشن به هوای برداشتن چیزی از جیب، باسنش را لمس کرد، این را وقتی فهمید که برای بار دوم برگشت تا از عمدی بودنش، مطمئن شود . مرد کاپشن مشکی٬ خودش را زده بود به آن راه و کج کج به جایی در امتداد شانه اش نگاه می کرد. پله ها که تمام شد، گوشه ای ایستاد تا مرد کاپشن مشکی برسد و از اوعبور کند. از آخرین باری که اعتراض کرده بود و مزاحم پیر او را پتیاره خطاب کرده بود، سه ماه می گذشت. دندانهایش را از شدت خشم به هم می‌فشرد. کیسه خرید را بلند کرد و با تمام قدرت به شانه مرد کاپشن مشکی کوبید.
– هی چکار می کنی خانم؟
– وقتی بلد نیستی رو پله برقی مثل آدم وایسی، غلط می کنی سوار شی
– چی میگی؟ دیوونه شدی؟!
– همین که گفتم (صداش رو دو پرده بالاتر بود)، شنیدی احمق بی ادب؟!

چند نفر در ورودی مترو با شنیدن فریاد او متوقف شده بودند. مرد کاپشن مشکی از صدای فریاد زن، جا خورده بود و خشکش زده بود. چند ثانیه به زن خیره شد و بعد متوجه نگاه عابرانی شد که او را نظاره می کردند٬ کلاه کاپشن اش را سرش کشید و با قدمهایی سریع در بین جمعیت ناپدید شد. بقیه هم انگار که نمایشی به پایانش رسیده باشد، هر کدام به سمتی رفتند و ورودی مترو خلوت شد.
کیسه خرید را برداشت و نگاهی به درون آن انداخت، بخت با او یار بود، خریدهایش سالم بودند، از سرپیچ مترو که به سمت خیابان پیچید، کیسه خرید را کمی در دستش جابه جا کرد. حلقه زیر بار کیسه خرید، انگشتش را می فشرد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: