بچه بيشتر، يارانه بيشتر؛ منطق بارداري بسياري از زنان استان فرزانه قبادي

روايت «اعتماد» از زير پوست سيستان و بلوچستان
تصاويري واقعي از سرزمين افسانه‌ها
صبح آرام شروع شده. خورشيد بي‌سر و صدا از پشت لنج‌ها بيرون مي‌آيد، تنها صدايي كه در ساحل شني چابهار به گوش مي‌رسد صداي برخورد آرام موج‌ها بر تن شني ساحل و بدنه چوبي لنج‌هاست. گوشه ساحل دو زن با چادرهاي سياه چند قدم مانده به مرز دريا و ساحل، روي پاهاي‌شان نشسته‌اند. رو به دريا و پشت به آدم‌هاي تك و توكي كه در ساحل رفت و آمد دارند. لنج‌ها كم‌كم از ساحل دور مي‌شوند تا در دل دريا تور پهن كنند. خورشيد نارنجي بالاتر آمده. زن‌ها شروع مي‌كنند به كندن زمين، با پنجه‌هاي‌شان خاك مرطوب ساحل را كنار مي‌زنند. تنها مشت خاك‌هايي كه از گودال به بيرون مي‌ريزند از دور پيداست. گويي گودالي حفر مي‌كنند. با چه هدفي؟ دفن طلسم يا… نزديك‌تر. صداي ضعيف گريه كودكي از نزديكي دو زن بلند مي‌شود و توي صداي موج‌ها گم مي‌شود. ساحل صداي گريه كودك را مي‌جَود. نزديك‌تر. زنان بي‌توجه به گريه‌هاي كودك چاله‌اي اطراف بدن او مي‌كنند. نزديك‌تر. كودك را دفن كرده‌اند توي خاك ساحل. نزديك‌تر. كودك ناي گريستن ندارد. صورتش خيس اشك است و نگاهش پر از التماس. زنان به كارشان ادامه مي‌دهند. نزديك‌تر. كودك تا سينه توي خاك ساحل مدفون شده. دو زن با دست خاك‌ها را كنار مي‌زنند تا كودك را از خاك بيرون بكشند. نزديك‌تر. سايه غريبه روي خاك ساحل حواس زنان را پرت مي‌كند. يكي جوان‌تر و آن ديگري مسن. زن جوان روبنده بسته. فقط چشمانش پيداست. كودك توي چاله ايستاده و نفسش از گريه بند آمده. هنوز اشك مي‌ريزد.

– چه كار مي‌كنيد؟

زن جوان گله‌مند، گويي شكايت به كسي مي‌برد، با صدايي خسته و مستاصل، نفس زنان به كودك اشاره مي‌كند: «يك سال و نيمشه، هنوز راه نميره.» كودك دمي آرام مي‌گيرد و چشم مي‌دوزد به دهان مادر كه در پشت روبنده سياه تكان مي‌خورد. زرينه دو كودكش را با بيماري عجيبي كه توان راه رفتن را از آنها گرفت، از دست داده. حالا محمدرضا سومين كودك اوست كه پاهايش توان كشيدن بدنش را ندارد. به زن پير اشاره مي‌كند: «دو تا بچه خاله‌ام هم با همين مريضي مردن.» مادرش هم سه كودكش را قرباني بيماري ناشناخته‌اي كرده كه به جان استخوان‌هاي فرزندانش افتاده بودند. زرينه با گوشه چادرش اشك‌هاي صورت كودكش را پاك مي‌كند: «اون دو تا بچه ديگه‌م راه ميرفتن حالشون خوب بود، يهو تو ۵ سالگي دست و پاشون شبيه كبريت شد. بعد هم آنقدر ضعيف شدن كه مردن.» حالا هم محمدرضا نگراني را به دل مادرش آورده. زن مسن هنوز سرگرم كنار زدن خاك‌هاي ساحل از اطراف جسم نحيف كودك است. دومين بار است كه از سرباز به چابهار مي‌آيد تا كودكش را با شن‌هاي ساحل درمان كند: «خاك ساحل براي بدنش خوبه، ٢٠ دقيقه ميگذارمش تو خاك بمونه، بعد ميارمش بيرون، چند نفر اينجوري نتيجه گرفتن.» كودك برهنه از فشار خاك ساحل رهيده، اما هنوز هق‌هقش مجال نفس كشيدن نمي‌دهد. زرينه چادر سياهش را روي شن‌ها رها مي‌كند، آستين‌هاي سوزن دوزي شده لباسش را بالا مي‌زند، كودك را زير بغل مي‌زند و مي‌رود به سمت دريا. آب كه به زانوهايش رسيد، تن كودك را به آب مي‌سپارد. خاك‌ها از تن محمدرضا جدا شده‌اند، صورتش ديگر اشك ندارد و مبهوت و آرام نفسش را بريده بريده تازه مي‌كند. كودك برهنه و خيس در آغوش مادر آرام گرفته. مادر از دريا بيرون مي‌آيد. حالا محمدرضا لاي چادر زرينه پيچيده شده. پاهايش از تنش نحيف‌ترند.

– چرا دكتر نمي‌بري بچه رو؟

دكترا كه چيزي حاليشون نميشه، بردمش زاهدان دكتر گفت نمي‌دونيم مريضي بچه ت چيه، چند روز بيمارستان بستري بود. خوب نشد كه.

كمي آن‌سوتر، روي ميز دكتر بهداري اسپكه پر از پرونده است. انگار زمان اينجا متوقف شده. ابزار و در و ديوارها در چهل سال پيش متوقف شده‌اند. پزشك بهداري نفس عميقي مي‌كشد و مي‌گويد: «ما آخرين جايي هستيم كه وقتي مريض ميشن بهمون مراجعه مي‌كنن، اول ميرن پيش مولوي و فال‌گير، وقتي به ما ميرسن كه كار از كار گذشته. هنوز اعتماد لازم به پزشك ندارن، اگر هم بيان پيش ما نه به توصيه‌هامون عمل مي‌كنن نه نسخه‌اي رو كه براشون مي‌نويسيم تهيه مي‌كنن. خيلي بايد روي فرهنگ بهداشتي مردم كار بشه.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: