ناموس و مردسالاری

somaye-rostampourناموس و مردسالاری
NNS ROJ: در این مقالەی پژوهشی خانم «سمیە رستم پور» سعی دارد مفهومی به نام «ناموس»، روند پیدایش و بسط آن در جامعه، تاثیرات آن بر روابط میان فرد و جامعه – خصوصا کُردستان- و ارتباط ساختاری و بنیادین آن با خانواده، سیستم مردسالار و قدرت را واکاوی کند.
این پژوهش زنان مختلفی را با سطح سواد و تعلقات ذهنی و خواستگاه طبقه ای متفاوت از نظر اجتماعی را هدف قرار داده است. نگارنده با توجه به دید و روابط اجتماعی موجود در خانواده این افراد، از زاویه های مختلفی تاثیر ناموس و فرهنگ مردسالاری را بر جامعه موشکافی کرده و با بدست دادن تحلیلی جامعه شناختی، سعی می کند آن را آسیب شناسی کند.

مقدمه:
مسئله اي که اين نوشته قصد پرداختن به آن را دارد، از مفهومی آغاز می شود با عنوان «ناموس»(Namus) که در زندگي مردم کردستان نمودهاي بسياري دارد. «ناموس» در يک تعريف کلي يکي از عوامل مهم نگهدارنده ي نظم جمعي و همبستگي گروهي به جاي مانده از نظام خويشاوندي و قبيله گرايي موجود در گذشته است؛ پاسداري زنان از عفت و شرفشان به عنوان موضوع مبادله، در واقع پاسداري از شرف گروه، اجتماع، خانواده، طايفه يا قبيله است که در نظام خانوادگي کنوني اندکي تجلياتش مدرن تر شده است. نکته ی مهم این است که نظام ناموس در خاورميانه پيش از همه به واسطه حضور و همدستی مردسالاری (male-dominated) خود را بر جهان امروز تحميل کرده است؛ مردسالاری، نامی است برای نظام و ساختاری که از راه نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ِ خود، زنان را زیر سلطه دارد (پاملا آبوت و کلر والاس: 1385). در جامعه ی ما مردان به امتيازات قدرتي که به واسطه ي آن حاصل مي‌کنند، وابسته اند و زنان نيز با دروني کردن قواعد ناموس و تنظيم ناخودآگاه کنش هايشان بر اساس آن، تحت لواي نظام پدرسالاري (patriarchy) حاکم (که ترکیبی از نظام خويشاوندي قبيله اي و اقتصاد پيشامدرن و همچنین مردسالاری است) زندگي روزمره ‌ي خود را تداوم مي بخشند. شايد به جرأت بتوان گفت که نظام مبتني بر ناموس در کنار ساختار مردسالارانه، سيستمي است که در جامعه هيچ کس از نفوذ و تأثير آن در امان نيست، لذا خود اين سطح از تأثيرگذاري پرداختن به موضوع و تحليل ابعاد مختلف آن را ضرورت می بخشد.

ساخت پدرسالاري از يک جا به بعد تا امروز بر تاريخ اجتماعي غلبه داشته است. اين ساخت در در ترکيب با نوعي نظام خويشاوندي (Kinship system) و قبيله اي به مرور زمان نظامي سلسله مراتبي (Hierarchy) را شکل داد که وبر آن را پاتريمونياليسم یا همان پدرشاهي (patrimonialism) ناميد. به بيان هشام شرابي اين ساخت نيز بعدها در کشورهاي اسلامي با «نوسازي» حادث شده، تغييرکرد و نظامي با عنوان «پدرسالاري جديد» (new paternalism) در اين کشورها شکل گرفت. اين نظام در تلاش است تا سنت هاي به ارث رسيده را حفظ کرده و قواعد مدرن را نيز براي تحقق اهداف خود، مصادره به مطلوب کند. هم مردسالای و هم نظام ناموس در چنین اجتماعی بازتولید شده و تداوم حیات می یابند.
از آنجا که در نطام ناموس پرستي حاکم بر کردستان و ديگر کشورهاي همسايه، زنان فرمانبران بي چون وچراي اين نظام‌اند و در تداوم روابط اقتدار با مردان همدستي ناآگاهانه دارند، ناموس را بايد زيرمجموعه ي اقتداري (Authority) دانست که بر زنان تسلط پيدا کرده و در فرآيند اجتماعي شدن به جزئي از آنان بدل شده است طوريکه آن را نه برساخته، بلکه نطامي «طبيعي» مي پندارند. يکي از ضرورت هاي جدي، نشان دادن فرآيند شکل گيري ناموس همچون وجهي از سلطه مردانه (Masculine domination) است تا بدين ترتيب ابعاد اجتماعي آن که ناديده گرفته شده، برجسته و مشخص شود. همچنان که وبر هم تصريح مي کند «در رابطه با اهداف جامعه شناختي، دقيقا همين احتمال جهتگيري به سمت اعتقاد ذهني به اعتبار يک اقتدار است که خود اقتدار معتبر را پديد مي‌آورد» (وبر، 1385: 91).

ناموس با همدستی مردسالاری تاریخی برساخته در کردستان، سیستمی از قدرت (power) را شکل می‌دهند که در آن انواع خشونت چه در سطح نمادین (Symbolic) و چه در سطح فیزیکی نمودار می‌شود؛ بيکرو کسيدي اشاره مي کنند که «ناموس بايد بخشي ازهر گونه مفهوم سازي اخير ازپدرسالاري درتحليل هاي تطبيقي و بين‌فرهنگي باشد و سيستم هاي مرتبط با ناموس بخشي جدايي ناپذير از روند قتل زنان توسط خانواده و يا همرازشان هستند، بدون درنظرگرفتن اينکه آن زن کجا زندگي مي کند» (به نقل از واچمن و حسين: 9). خشونت های جنسیتی زیادی از جمله چند همسری مردان، خشونت خانگی و قتل ناموسی (honor killing) به میانجی ناموس در کردستان روی می دهد که بدون حمایت ساختار مردسالاری، امکان تحقق ندارند. در واقع ناموس همچون يک «نظام»(system) از سوي مصاحبه شوندگان معرفي و تعريف شده است، و اين نوشته از طريق مقوله ها و مفاهيم مختلف در صدد است که عناصر مهم اين نظام و حلقه هاي رابط آن به مردسالاری را به مخاطب نشان دهد، سيستمي پيچيده و تودردتو از انواع مناسبات که همچون يک زنجيره ي به هم پيوسته و قدرتمند عمل مي کند و خشونت هاي مختلفي را که به واسطه ي این پیوند بر زنان اعمال مي شود، به تصوير مي کشد.

روش تحقیق:
مصاحبه شوندگان این پژوهش شامل زنان متأهل 30 تا 45 ساله ي کرد سني ساکن در شهر سنندج مي شود که از طريق نمونه گيري نظري (Theoretical sampling) انتخاب شده اند. اين بازه ي سني به اين علت انتخاب شده است که زنان در اين طيف سني، هويتشان در نسبت با انواع مردهاي خانواده (پدر، برادر و خصوصا شوهر) شکل گرفته است در حاليکه در زنان کمتر از سي سال احتمال شکل گيري اين تجربيات کمتر است. مصاحبه شوندگان هر سه طبقه ي اجتماعي بالا، متوسط و پايين را در خود دارند تا بتوانيم اين مفهوم را در هر سه طبقه ي موجود استخراج کنيم. از طرف ديگر به صورت هدفمند نيمي از مصاحبه شوندگان از ميان زنان تحصيلکرده ي دانشگاهي و نيمي ديگر از گروه زنان ديپلمه يا کمتر انتخاب شده است. در اين روش در مرحله ي نمونه گيري از نمونه گيري نظري، در مرحله ي جمع آوري داده ها از مصاحبه ي نيمه ساخت يافته اپيزوديک (Semi-structured episodic) و مشاهده، و در مرحله ي تفسير و تحليل داده ها از کدگذاري (Coding) در نظریه ی زمینه ای (Grounded Theory) استفاده شده است.

مصاحبه شوندگان 11 نفر بودند که مشخصات کلي آنها به شرح زير مي باشد:

سروه: 30 ساله، ازدواج در 25 سالگي، ديپلم، خانه دار، شغل همسر لوله کش، طبقه ي اجتماعي متوسط
پرشنگ: 45 ساله، ازدواج در 16 سالگي، بي سواد، خانه دار، شغل همسر بازنشسته، طبقه ي اجتماعي متوسط
فرميسک: 31 ساله، ازدواج در 20 سالگي، دانشجوي ليسانس، خانه دار، شغل همسر مغازه‌داري که بيکار شده است طبقه ي اجتماعي متوسط
کژال: 32 ساله، ازدواج در 28 سالگي، ليسانس، معلم، شغل همسر کارمند شرکت، طبقه ي اجتماعي متوسط
سرگُل: 45 ساله، ازدواج در 19 سالگي، ديپلم، خانه دار، شغل همسر کارمند دولت، طبقه ي اجتماعي متوسط
شيلان: 38 ساله، ازدواج در 21 سالگي، ليسانس مامايي، شاغل در بیمارستان، شغل همسر: مدير کلينيک ترک اعتياد، طبقه ي اجتماعي بالا
زارا: 33 ساله، اولين ازدواج در 19 سالگي و جدايي در 21 سالگي، ازدواج دوم در 28 سالگي، ديپلم، تا 30 سالگي آرايشگاه داشته و بعد از آن تا به امروز مستخدم بيمارستان شده است، طبقه ي اجتماعي پايين
روناک: 31 ساله، ازدواج در 19 سالگي و جدايي در 28 سالگي، مطلقه است و فرزند ندارد، ديپلم، آرايشگر حرفه اي، طبقه ي اجتماعي بالا
گشين: 27ساله، عقد در 25 سالگي و جدايي بعد از 6 ماه، ديپلم، کارمند شرکت بين‌المللي و همچنين کار در آرايشگاه، کار از 17 سالگي، طبقه ي اجتماعي بالا
چيمن: 40 ساله، ازدواج اول در 17سالگي، جدايي در 19 سالگي (شوهرم جانباز بود و خمپاره بهش زده بود ولي قبل ازدواج نمي دونستم، ازش جدا شدم)، ازدواج دوم در 22 سالگي، بي سواد، خانه دار، طبقه اجتماعي پايين
چنور: 39 ساله، ازدواج در 20 سالگي، سيکل، آرايشگر، شغل همسر: بيکار، طبقه ي اجتماعي پاييين

ناموس چیست؟
ناموس مفهومي فرهنگي است که بسياري از معاني مختلف در فرهنگ ها و زمينه هاي متفاوت را منتقل مي کند. از آنجا که مفهوم ناموس واضح ترين بيان از تعصب مردانه است که به اصلي ترين نمود آن هم بدل مي شود، در زير به برخي از معاني آن در زمينه‌هاي مختلف اشاره مي‌کنيم:

واژه ناموس از واژه هايي است که صدها معني براي آن گفته شده است و ريشه ي آن همچنان نامعلوم است. برخي گفته اند اين واژه از يوناني (Nomos) وارد شده است. در جامعه به خواهر و مادر و همسر(زن) ناموس مي گويند، واژه ناموس را براي وطن هم به کار برده اند، ناموس را به معناي قانون و شريعت و احکام الهي هم گفته اند. مفهوم ناموس در ادبيات و همچنين فرهنگ لغت فارسی به معاني آبرو، شرم، راز، تدبير، خودپسندي، نيک نامي، عصمت، شرف، حيثيت، بانگ و صدا، شهرت، خداوند منزل، تزوير و زوجه و زن هاي متعلق به يک مرد، مثل مادر و خواهر و دختر و جز آنها هم به کار رفته است که اکثریت این معانی با مفهوم «مردسالاری» پیوند معنایی و اجتماعی دارد.

در زبان هاي کردي و ترکي کلمه ناموس گاهي اوقات به معناي پاکدامني و عفت زنان (ناموس) استفاده مي شود، در حالي که «شرف» به هنجارهاي اخلاقي در جامعه از جمله مهمان نوازي، شهامت، و مواردي از اين قبيل اشاره دارد. (Wikan، 2008؛ Akpinar، 2003). ناموس به طور کلي به عنوان محفلي در بدن زنان و تماميت جنسي آنها ديده مي شود که توسط کدهاي غيرت تنظيم مي شود (ترمن، 2010).

در «هه نبانه بورينه» (Hanbana borina ) بزرگترين و معتبرترين فرهنگ لغت کردي – کردي و غيرکردي که توسط استاد بزرگ کرد عبدالرحمن شرفکندي معروف به هه ژار نوشته شده است هم، ناموس به شرف و آبرو ترجمه شده است؛ ناموس: شه ره ف، ئابرو، ناموس (هژار: 886)

مصاحبه شوندگان نیز هر یک تعریفی از ناموس داشته اند که در یک جمع بندی مجموعه‌ آنها را «کدهاي ناموس» مي‌نامیم و به اختصار مي‌توان گفت شامل موارد زير است:

زنان (مادر، خواهر و همسر) که ناموس مردان و کل خانواده به شمار مي‌روند، آبروي زنان در نسبت با خانواده، حيا و شرم داشتن، رعايت حجاب و پوشش در برابر مردان، خودداري از ارتباط با جنس مخالف، آلوده نشدن به گناه در زمينه‌ي جنسي، تعصب و غيرت مردان روي زنان خانواده و حتي تعصب روي کل زنان کرد به مثابه يک اجتماع، بدن زن که تقدس ميابد و بايستي با نظارت مردان خانواده کنترل شود، ترس و دلهره‌ي زنان در مورد بدن و جنسيتشان، و …

همانطور که مي‌بينيد هم‌پوشاني زيادي ميان تعاریف وجود دارد‌ و همه باهم از «نظام ناموس»(System of Namus) سخن مي‌گويند. نظامي که در آن ناموس «مقوله‌اي جنسيتي» است، به اين معنا که فقط زنان‌اند که ناموس مردان خانواده محسوب مي‌شوند و بالعکس آن صادق نيست. اين نظام از قواعد جامعه‌ي مردسالار پیروی کرده و بر اهرم پدرسالاری سوار است، يعني در آن مردان فرادست و زنان موقعيت فرودستي دارند به همين دليل است که مردان خانواده نوع رفتار زنان و حتي سبک پوشش آنها را مشخص مي‌کنند، بر زنان نظارت دارند و اين مردانند که در صورت تجاوز زنان از قواعد مقرر شده پيرامون ناموس، آنها را مجازات مي‌کنند.

ناموس بيش از همه به زنانگي (Femininity) افراد مونث جامعه اشاره دارد آنگاه که درخدمت نظم نظام پدرسالار قرار مي‌گيرد. این زنانگی در تقابل با مردانگی که سهم اصلی قدرت ازآن اوست، تعریف می شود. ناموس کنش زنان بر اساس جنسيتشان را تقويت مي‌کند و راه را براي غيرجنسيتي کردن زندگي زنان دشوار مي‌سازد. در واقع همانطور که در مصاحبه‌ها هم مشخص است ناموس بيش از همه به خواهر، مادر و همسر اشاره دارد آنگاه که در نسبت با مردهاي خانواده و کل آبرو و حيثيت اجتماعي آن قرار مي‌گيرد. گويي زنان (و به خصوص در بحث ناموس بدن زنانه‌ي آنها) مايملک و دارايي جمعي مردان خانواده‌اند و هر چيزي که آبروي زنان و وجهه‌ي آنان را در جامعه تهديد کند، دارايي خانواده را تهديد کرده است. اينجاست که اهميت زيادي که «نهاد خانواده» در چنين اجتماعي دارد به وضوح خود را نشان مي‌دهد. اين مسأله خصوصا آنجا که به تعصب و غيرت مردانه گره مي‌خورد در واقع به پساماندهاي خويشاوندگرايي و تداوم حضور سنت‌هاي گذشتگان در جامعه اشاره دارد. در چنين اجتماعي جايي براي بروز فرديت زنان باقي نمي‌ماند زيرا آنچه بيش از همه تجربه‌ي زيسته‌ي زنان را شکل مي‌دهد تجربه کردن خود همچون يک زن(woman) است نه يک فرد (Individual). زني که جامعه به طور پيشيني تعريف کرده (و ناموس هم بخش مهمي از اين تعاريف است) و عدول از قواعد مقررشده هزينه‌هاي زيادي را در سطح فردي و اجتماعي براي آنها به دنبال خواهد داشت. در زیر ابتدا به نقش خانواده در بازتولید همزمان ناموس و مردسالاری می پردازیم و اهمیت بدن زنان را در این مجموعه مورد بحث قرار می دهیم و در ادامه مفهوم غیرت به عنوان یکی از تیپ های اجتماعی مهمی که بیانگر پیوند میان این دو مقوله (ناموس و مردسالاری) است را در کنار دوگانه های جنسیتی مقوم ناموس از نظر خواهیم گذراند.

خانواده و همنشینی مسالمت آمیز ناموس _ مردسالاری
در ساختارهاي پدرسالار، خانواده (family) از مهم‌ترين و تأثيرگذارترين عامل بازتوليد وضع موجود و انطباق سنت‌هاي گذشته با وضع کنوني است. در جامعه ی کردستان هنوز خانواده مهم‌ترين جايگاه را براي فرد دارد. اين مسأله خصوصا در مورد زنان، که فرديتي در اينگونه جوامع ندارند، بيشتر صادق است. آنها هويتشان (identity) را به واسطه‌ي خانواده تعريف مي‌کنند، خواست‌هايشان را بر قواعد آن منطبق مي‌کنند و ساختار سلطه‌ي مردانه و هنجارهاي جنسيتي مترتب بر آن را در خانواده دروني مي‌کنند.

«من خانواده‌م برام مهم‌ترين چيز زندگيمه. يعني الآن شوهرم خيلي وقتا اذيتم ميکنه ولي چون با خونواده‌م خوبه تحمل مي‌کنم. من پدر و مادر و خواهرم از هرچيزي برام مهم‌ترن تو دنيا. شوهرمم اينو ميدونه. اشکال نداره اگه گاهي به خودم فحش ميده ولي کوچکترين حرفي به خونواده‌م بزنه ديگه نميتونم باهاش زندگي کنم.»(زارا)
«هميشه به ما حسودي ميکنن، ميگن شما خانواده‌پرستين»(روناک)

در اين نوع نظام‌ها روابط در خانواده سلسله مراتبي است، پدر در رأس امور قرار دارد و محوريت خانواده با اوست. بعد از پدر مادر يا در بعضي خانواده‌ها برادر بزرگ است که جايگاه دوم را دارند. دختران در رديف آخر منزلتي در خانواده قرار دارند. در واقع موقعيت فرودستي (Inferior position) زنان از همان ابتدا در خانواده فرم و شکل مي يابد. اين روابط سلسله مراتبي موجب شده تا پدر فاصله‌اش را با ساير اعضاي خانواده حفظ کند و اين همان چيزي است که نظام پدرسالار مي‌طلبد. در چنين نظامي است که زنان با قرارگرفتن در پايين‌ترين رتبه مي‌توانند آلت دست مردان شده و در اين مورد، ناموس مردان خانواده تلقي شوند. فرهنگ ناموس، از دل روابط طبقه‌بندي ‌شده‌ي خانواده است که ظهور و تداوم مي يابد.

ويژگي اساسي رواني_اجتماعي نوع جامعه پدرسالاري جديد، سلطه ي پدر (پاتريارک يا پدرسالار) است. مصاحبه‌ها اين جايگاه خاص پدر را، در کردستان نيز مورد تأييد قرار داده‌اند، هنوز نهاد خانواده و حتي ساختاهاي کلان‌تر جامعه نيز از روابط سلسله مراتبي و طبقه‌بندي شده پيروي مي‌کند. مصاحبه شوندگان در صحبت هايشان همواره پدر و برادر را در جايگاه خاصي معرفي کرده‌اند، جايگاهي که نقش خدايي پدر و موقعيت فرودستي ساير اعضاي خانواده را همزمان تثبيت مي کند:

«دختراي من حرمت پدرشونو برادراشونو هميشه نگه داشتن. باور کنين جلو برادرشانون تو خونه هم روسري سر ميکردن…»(پرشنگ)

«نظر پدرم تو خونه خيلي مهم بود هميشه، تو ازدواجامونم پدرم تعيين کننده ترين فرد بود…»(سرگُل)

» من دوست ندارم مثل مادرم باشم. تمام زحمتاي خونه رو مادرم مي‌کشيد ولي هميشه تصميم‌هاي مهم با پدرم بود. دستوراتو اون مي‌داد. البته گاهي هم از مادرم مشورت ميگرفت ولي نهايتا اون کاري رو ميکرد که خودش ميخواست.»(شيلان)

در اين سلسله مراتب در جامعه‌ي ما، «برادر» نيز همانند پدر جايگاه خاصي دارد که خود نشان از حضور پررنگ مردسالاري در اين جوامع است. بسياري از مصاحبه‌شوندگان به اين مسأله اشاره کرده‌اند که برادر در کنار پدر نقش نظارتي بر خواهر و حتي مادر را ايفا مي‌کند. اين جايگاهي است که فرهنگ مبتني بر ناموس به برادر مي‌دهد، زيرا در چنين فرهنگي است که اعضاي مونث خانواده، آبروي مردان خانواده و دارايي (Property) آنها به شمار مي‌روند به همين دليل طبيعي است که بر روابط برادر و خواهري نيز سلطه‌ي مردانه حاکم باشد.

«نقش اول رو تو خونه ما برادرام ايفا مي‌کردن، سلطه‌ي کامل رو ما داشتن هرچند من اکثرا زير بار نمي‌رفتم…براي راه رفتنتم بايد از برادر بزرگ اجازه مي‌گرفتي»(فرميسک)

«تو خونه ما پسرسالاري بود و معمولا تصميمات خونه‌رو برادر بزرگم مي‌گرفت…خيلي کنترلمون مي‌کرد منم خيلي جاها نمي‌رفتم بخاطر اون…»(کژال)

مادر در خانواده رکن دوم خانه به شمار مي‌رود. در واقع مادر در کنار پدر و پس از او در منزل نقش محوري را ايفا مي‌کند. حتي گاهي مادر موازي با پسر خانه در جايگاه دوم بعد از پدر قرار مي‌گيرد، يعني مادر و پسر ارشد در يک رده قرار مي‌گيرند:

«پسرهام همون نقش خودمو تو خونه داشتن، همون نکاتي رو که من به دخترام ميگفتم اونا هم به خواهراشون ميگفتن ، مثلا ميگفتن ميريد دانشگاه يا محيط کار حواستون به خودتون باشه…»(پرشنگ)

مادر بودن متفاوت از زن بودن است، در مادر بودن به فرد حرمتي مي‌دهيم که در زن نيست، تعهدي با خود دارد که فراتر از تعهد زن است. مادر بودن زن را غيرجنسيتي مي‌کند. زن‌ها وقتي مادر مي‌شوند وجوه اروتيک خود را از دست مي‌دهند، به همين دليل مثلا مي‌توانند بدون محدوديت اجتماعي خاصي، حتي در اماکن عمومي و در انظار مردان غريبه هم به بچه‌هاي خود شير دهند؛ سينه‌ ي زن در اينجا ديگر آن بدن اروتيکي که مي‌تواند محرک مردان باشد نيست. بلکه، بخشي از سيستم توليد مثلي است که قرار است در خدمت نظام پدرسالار قرار گيرد. همانطور که فوکو اشاره مي کند: «خانواده ي زناشويي سکسواليته را تصاحب کرد و به تمامي در کارکرد مهم توليد مثل ادغام کرد» (فوکو، 1383: 10)

اما زنان پیش از مادرشدن، ناموس و ساختار مردسالار الحاق شده به ان را در نقش دختری تجربه می کنند؛ بسياري از مواردي که مصاحبه شوندگان در تعريف جامعه از دختر خوب اشاره کرده‌اند، همان «کدهاي ناموس» است که فرهنگ ناموس بر اساس آن شکل گرفته است و تعدي از آنها را تهديد براي آبروي خانوادگي و تغيير در معادلات نظام سلطه مي‌داند؛ هرچه همسازي دختران با قواعد جامعه و سنت‌هاي آن بيشتر باشد، شانس انتخاب شدنشان براي ازدواج نيز بالا مي‌رود به همين دليل ناخواسته سعي مي‌کنند منطبق بر هنجارهاي جامعه عمل کنند. و از آنجا که بسياري از اين هنجارها بار جنسيتي دارد و در خدمت مردان و نظام مردسالار است، دختران کارگزاران عملي چنين نظامي مي‌شوند و نقشي موثر در بازتوليد آن ايفا مي‌کنند. بورديو با عنوان «خودطردي» از اين فرآيند ياد مي‌کند؛ در واقع زنان براي ترقي و پيشرفت در جامعه‌ي مردسالار مجبورند تن به قواعدش داده و «خود»(self) را به نفع هنجارهاي جامعه فدا کنند. بسياري از آنها بدون اينکه نياز به کنترلي عيني و اجباري بيروني داشته باشد، خودخواسته و با تمايل شخصي (که البته نفي سوژگي(Subjectivity) آنهاست) در رفتارها و طرز فکر خود بر اساس کدهاي ناموس عمل مي‌کنند. 7 نفر از مصاحبه‌شونده‌ها در اشاره به رفتارشان زماني که دختر بودند چنين چيزي مي‌گويند: » من خودم چون رعايت مي‌کردم ديگه جايي براي تذکر بابام و برادرام نميذاشتم…» در واقع اين خود در اينجا همان هنجارهاي جنسيتي (Gender norms) و قواعد حاکم بر جامعه‌ي پدرسالار است که در فرآيند اجتماعي شدن در زنان نهادينه شده و آنها را از درون کنترل مي‌کند، طوريکه خود زنان هم گمان مي‌کنند اين تصميم شخصي آنهاست.

زنان در نقش دختری، حداقل مقاومت را در برابر نظام ناموس نشان مي‌دهند زيرا در اين سطح هنوز امکانات زيادي براي مواجه با آن ندارند. هرچند در مواردي سعي مي‌کنند نظام ناموس را دور بزنند مثلا در صورت پارگي پرده بکارت قبل از ازدواج سعي مي‌کنند پنهاني آن را بدوزند که مجبور نشوند هزينه‌های اجتماعی آن را متقبل شوند. و يا در صورت تمايل به داشتن رابطه‌ي جنسي قبل از ازدواج، سکس آنال (سکس از عقب) را انتخاب کنند تا هم بکارتشان (Virginity) را حفظ کنند و هم تمايلات شخصيشان را دنبال کرده باشند اما واضح است که در اين موارد در واقع مقاومت در برابر قواعد جامعه پدرسالار خود با ابزارهاي پدرسالارانه صورت مي‌گيرد. اين راه‌هايي که زنان مقاومت مي-دانند خود مبتني برقواعد مردسالارانه اند، موقيت انفعالي و فرودستي آنها را تقويت مي‌کند و اجازه نمي‌دهد آنها همچون سوژه‌هايي موثر عمل کنند. اين مسئله در دو مثال اخير مشهود است. ضمن اينکه اگربنا باشد اين راه‌ها به سلامت و بدن زنان آسيبي برساند، ديگر نه تنها مبارزه نيست بلکه مقوم نظام سلطه‌ مردانه‌ي حاکم بر جامعه است.

مشاهده می شود که زنان در جامعه ما به عنوان يک فرد نگريسته نمي شوند، بلکه با جايگاه و نقش هايي که در آن قرار مي‌گيرند، تعريف مي‌شوند و اين چيزي است که به بازتوليد نظام مبتي بر ناموس کمک مي‌کند. نقش‌هاي دختري، همسري و مادري در دوره‌هاي مختلف زندگي زنان با انطباق با نظام سلسله‌مراتبي پدرسالار و طبقه‌بندي‌هاي جنسيتي و مردسالار حاکم بر جامعه، زنان را مجريان اجرايي نظامي مي‌کنند که در واقع بر عليه خود آنها عمل مي‌کند؛ نظامي مبتني بر فرهنگ ناموس و متعلقاتش که خود نوعي از نظام سلطه مردانه است.

خانواده‌ها نقش دوگانه حمايتي/ نظارتي بر زنان دارند. از يک طرف مردان خانواده با نظارت بر زنان و تحميل خواست‌هاي خود بر ايشان، به بهانه‌ي اينکه زنان ناموس خانواده‌اند، آنها را محدود مي‌کنند. و از طرف ديگر زنان به علت اجتماعی شدن جنسیتی و مبتنی بر باورهای صاحبان اقتدار، اين نظارت را نوعي حمايت تلقي مي‌کنند که به آنها احساس تعلق مي‌دهد. نظارت خانواه و مردان آن امتيازاتي براي مردان دارد که دشواري خاصي در آن نيست، اماهمين نظارت زنان را در موقعيتي متناقض نسبت به آن قرار مي دهد، از يک طرف ناگزيرند همچون صميمي ترين نهاد که از مناسبات بازار بري است به آن اعتماد کرده، به آن تکيه کنند از طرف ديگر با محدوديت هايش از آن کينه به دل مي گيرند، از آن مي ترسند، در سايه ي آن خود را آزاد نمي دانند و به عبارتي خانواده آنها را دچار ازخودبيگانگي مي کند.

در جوامعي که خانواده تا بدين اندازه اهميت دارد، خانواده‌ها در ازدواج دخترانشان نيز سهم ويژه‌اي دارند. پارادايم ناموس در مورد ازدواج‌هاي اجباري (Forced Marriage) که از سوي خانواده بر زنان تحميل مي‌شود، وضوح بيشتري مي يابد. زنان در ازدواج فرديتشان را قرباني مصالح خانوادگي مي‌کنند و تحت فشار خانواده تن به زندگي‌هايي مي‌دادند که نمي‌خواهند. در مواردي هم از آن کسي که مي‌خواهند به خاطر خانواده مي‌گذرند. اين مسأله مختص به جامعه ي ما نيست، همچنانکه واچمن و حسين نقل مي کنند ازدواج اجباري تنها يکي از نتايج آن است، اما حالات ديگر شامل اجبار در ماندن در يک رابطه ناخواسته، و يا مجازات به خاطر ترک يک نفر (يا تلاش براي ترک)، يا گزينه هاي تمريني چه به ازدواج مرتبط شوند و چه نشوند، و اينکه با چه کسي ازدواج کنند نيز مي شود (به نقل از واچمن و حسين: 69).

ملاحظه می شود که ناموس با شرايط نقش‌هاي جنسي و خانوادگي اختصاص داده شده به زنان تعريف مي شود همچنان که با ايدئولوژي سنتي مردمحور هدايت مي شود. بنابراين، روابط قبل از ازدواج (چه شامل رابطه ي جنسي بشوند و چه نشوند) ، تجاوز به عنف، عاشق يک فرد نامناسب شدن ممکن است از موارد نقض حيثيت و شرف خانواده به شمار آيد. در برخي زمينه ها، طيف وسيعي از رفتار زن که به عنوان نقض ناموس و حيثيت در نظر گرفته مي شوند از رفتار جنسي (واقعي، بالقوه يا مشکوک) فراتر مي رود و رفتارهاي ديگر که کنترل مرد را به چالش مي-کشند را نيز شامل مي شود. به عنوان مثال ماندن در بيرون از منزل تا ديروقت و سيگار کشيدن. جرايم ناموسي به اين ترتيب ممکن است نقض طيف وسيعي از حقوق افراد و فراتر از آن «قتل هاي ناموسي» پارادايمي را شامل شود. مجازات های ناموسی در سه سطح کلي تخريب و طرد اجتماعي، خشونت ناموسي و قتل ناموسي صورت مي‌گيرد.

ناموس و سکسوالیته ی زنان
مصاحبه ها نشان می دهد که زنان مواجهه ای برآمده از دل ساختارهای مردانه با بدن خود دارند؛ تصور از رابطه ي جنسي (Sex) براي زنان همواره با سختي، درد، و حس فرودستي همراه بوده است، آگاهي آنها در اين زمينه کافي نيست، از بدن مرد مي ترسند و همزمان از بدن خود تنفر و انزجار دارند، احساس شرم مي کنند. رابطه ی جنسی را بيشتر «مردانه» تلقي مي کنند به همين دليل اغلب زنان نگاهی ابزاری به آن دارند و از آن همچون وسيله اي براي دست يافتن براي مقاصدي غير از خود رابطه ي جنسي استفاده می کنند مثلا برای تحمیل نظر خود بر همسرانشان، یا برای جلب رضایت و توجه همسر و حتی در مواردی برای در امان ماندن از قضاوت های جمعی جامعه. برای مثال:

«اولين رابطه جنسيم زجرآور بود، آگاهي نداشتم، شوهرم تا 10 روز به من نزديک نشد چون ميترسيدم. و شرم و خجالت داشتم، شوهرم تعجب ميکرد فکر ميکرد همه چيو ميدونم، ميگفت تو اين همه فعال بودي تو اجتماع چطور اينارو نميدوني!»(فرميسک)

» من از رابطه باجنس مخالف بدم نمياد ولي چون ميدونم ممکنه چنين انتظاري(رابطه جنسي) از من داشته باشه دوست ندارم وارد رابطه بشم، حتي دوست ندارم دوباره ازدواج کنم»(روناک)

اين نگاه‌ها از سوي زنان، از پيامدهاي مهم نظام ناموس در جامعه است، زيرا پاراديم ناموس براي بازتوليد طبقه‌بنديهاي جنسيتي موجود و حفظ جايگاه مردان، نگاهي ابزاري به بدن زن دارد. اين نظام با نظارت بر بدن زنان از طريق کدهاي ناموس و تقبيح و نفي هرآنچه که با جنسيت زنان مرتبط مي‌شود، موجب شده که خود زنان نيز نگاهي منفي و تحقيرآميز به بدنشان پيدا کنند. جسم زنانه و هرآنچه به آن مربوط مي‌شود را چون عيب و نقص مي‌دانند، از مواجهه‌ي با آن مي‌ترسند و سعي مي‌کنند تا حد امکان از آن بگريزند يا آن را مخفي کنند. آنها به دست خود خشونت نماديني (Symbolic violence) را بر خود اعمال مي‌کنند که حاصل طبقه‌بندي‌هاي جنسيتی در جامعه است. بورديو نيز در بحث از قبايل کابيلي به اين مسأله اشاره مي‌کند: «ﺳﺘﻤﮑﺸﺎن ﻣﻘﻮﻻت ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮان در راﺑﻄﻪ ﺳﻠﻄﻪ را ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ ، و آﻧﻬﺎ را ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺟﻠﻮه ﻣﯿﺪﻫﻨد. اﯾﻦ اﻣﺮ ﻣﯿﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﺧﻮد ﻓﺮوﻓﮑﻨﯽ وﺣﺘﯽ ﺧﻮد ﻣﻼﻣﺘﯽ ﻣﺪام و ﺑﺨﺼﻮص آﺷﮑﺎر ﺑﯿﻨﺠﺎﻣﺪ ، ﭼﻨﺎن ﮐﻪ دﯾﺪه ﺷﺪه زﻧﺎن ﮐﺎﺑﯿﻠﯽ ﺳﮑﺲ زن را ﻣﺜﻞ ﺷﯽ اي ﻧﺎﻗﺺ، زﺷﺖ، ﺣﺘﯽ زﻧﻨﺪه ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﻨﺪ (بورديو: 1389: 24).

از طرف دیگر سازمان ها و نهادها با تبديل کردن هرگونه رابطه ی جنسی به چيزي رازآلود، زشت و در عين حال خطرناک، وجهي مقدس به آن مي‌بخشند. با تقدس بخشيدن به بکارت و بدن زن، اين بدن از وجه طبيعي و فيزيولوژيک خود _که ميتواند مصرف روزمره (Daily consumption) داشته، و ابزاري براي لذت و سوژگي زنان باشد، همانطور که براي مردان چنين است_ فراتر رفته و معنايي نمادين پيدا مي‌کند؛ اين بدن در اختيار اقتصاد اموال سمبليک قرار مي‌گيرد. در واقع بدن زن، ابزار سلطه‌ي نمادين مرد در جامعه مي‌شود. مردان به واسطه‌ي بدن زنان است که شرافت، مردانگي و سلطه‌ي خود را بر جامعه تحميل مي‌کنند. بدن زن موضوع مبادله مردان قرار گرفته و هرکس نظارت بیشتری بر بدن زنان خانواده اعمال کند مردانگی اش بیشتر است پس بدن به چیزی دور از دسترس بدل می شود. مشخص مي‌شود اين تقدس بخشيدن به جسم زن، نه در خدمت خود زنان بلکه فریب آنان است که هرچند در ظاهر ميخواهد چنين وانمود کند که در پي حفظ «گوهر ارزشمند زنان» و عفت و پاکدامني (chastity) زنهاست، اما هدف غايي اين پاکدامني چيزي جز خود مردان و نظام سلطه‌ي در اختيار آنها نيست. اين مسأله خود از مصاديق بارز خشونت نماديني است که در جامعه‌ي پدرسالار بر زنان اعمال مي‌شود. مردان معمولا از درگيري در رابطه ي جنسي خارج از ازدواج آزاد هستند، اما زنان ممکن است در مورد مشابه و يا حتي اگر فقط متهم به داشتن آن باشند، زندگيشان را از دست بدهند. بقا و تداوم زندگي زن به «پاکدامني» او بستگي دارد.

حسن پور معتقد است که «در جامعه ي کرد مانند ساير جوامع، کنترل برجسم زنانه و جنسيت زن لازمه ي بازتوليد (Reproduction) مردسالاري مي باشد. زن خوب وايده آل زني است که اصولا جنسيت خود را در مجموعه قوانين «عام و مرسوم» قرار مي دهد، و در شرايطي که زنان «مناسبات» قرارداد اجتماعي را که مطابق با سنت پدرسالارانه تنظيم شده اند نقض کنند، به شدت مورد مجازات قرار مي گيرند. زنان چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند، در صورتي به عنوان اعضاي يک خانواده، قبيله، جماعت و ملت پذيرفته مي شوند که داراي ناموس و حفظ کننده ي آن باشند که اين کلمه با مشتقاتي از اين قبيل همراه است: آبرو، شرف، شرم، کمرويي و حجب و حيا، حساسيت، آداب داني، احساس شرم» (حسن پور، 2001: 101).

نکته ی حائز اهمیت دیگر این است که دولت (State) اکنون تمامي منابع قانوني، پزشکي و حقوقي و… مدرن را براي کنترل بر سکسواليته (Sexuality) زنان بسيج کرده است. آنان که دولت را بنا کرده‌اند، اين کار را بدين منظور انجام داده‌اند که اين عرصه را به پدران، برادران، عموها، عموزاده‌ها و اولياء امور مذهبي واگذار نکنند. «دولت با تقديس مفهوم ناموسِ خانواده (honour of family) در قوانين کيفري و بررسي شرايط دختران، اهميت آن را بيشتر کرده و به آن تقدس بخشيده است» (بارون، 2006: 9).

غیرت به مثابه سلطه ی مردانه
“غيرتي» در ايران تيپي است که معرف مردهاي تعصبي جامعه است. مرداني که ميل زيادي به نظارت بر رفتار زنان خانواده دارند و خود را مالکشان مي‌دانند طوريکه کوچکترين نگاه هر غريبه‌اي را هم بي‌مجازات نمي‌گذارند. مردان غيرتي تنها در جوامعي مي‌توانند ابراز وجود کنند که «فرهنگ ناموس» مشروعيت داشته و بخشي از فرهنگ عمومي مردم باشد. اين مردان اغلب بددل و شکاک (در زبان کردي «خانه‌گمان»)‌ هستند، يعني دوست ندارند زنشان زياد از خانه بيرون برود، در جمع‌هايي حضور پيدا کند که مردان هستند، به خود برسد و آرايش کند، با مردان ديگر صحبت و مراوده‌اي داشته باشد. گويي زنان خانواده کالايي شخصي هستند که فقط به آنها تعلق دارند و بايد از دسترس جامعه، خصوصا مردان جامعه، دور باشند درحالی که هیچ کدام از این محدودیت ها را بر خود روا نمی دارند. آنها اين اعمال مقتدرانه و حس مالکيت (Ownership) خود را با ادعاي حمايت و محافظت از زنان توجيه مي‌کنند، ادعايي که با تأييد ساختارهاي مردسالار جامعه به باوري عمومي بدل مي شود طوريکه خود زنان هم آن را مي‌پذيرند و نه تنها منتقدانه با آن برخورد نمي‌کنند، بلکه آن را نشانه اي براي دوست داشته‌شدن و مورد توجه قرار گرفتن از جانب مردان اطرافشان قلمداد مي‌کنند.

مردان غيرتي با اين تعبير در واقع نه حامي و حافظ زن، بلکه نگهبانان ارزشي هستند که خود به واسطه‌ي نقش مبادله‌اي زنان کسب مي‌کنند. غيرتي شدن آنها نيز در راستاي همين منافع سمبليکي است که براي افزايش و تثبيت قدرتشان، به آن نياز دارند. به واقع همانطور که بوردیو می گوید دربرابر زن که افتخارش اساسا منفي و چيزي جز حفاظت شده و زايل شده نيست و فضيلتش به ترتيب عبارت از بکارت و وفاداريست، «مرد واقعي» کسي است که خود را در موقعيتي مي يابد که با برخورداري از امکانات مي تواند با کسب عزت واحترام در فضاي عمومي حرمتش را ارتقا دهد (همان: 32-33).

بورديو اشاره مي‌کند وقتي که کسب سرمايه سمبليک (Symbolic capital) و سرمايه اجتماعي (Social Capital) تقريبا تنها شکل امکان انباشت محسوب مي شود، زنان ارزش هائي (Values) به حساب مي آيند که بايد از هر نوع توهين و بدگماني به دليل ارزش مبادله اي شان در امان باشند (همان: 32). به دليل همين نقش مبادله‌اي زنان است که هرگونه فحش توهين‌آميزي به زنان خانواده‌ي مرد، در اصطلاح عامه «فحش ناموسي» قلمداد مي‌شود؛ اين فحش‌ها از اعتبار اين ارزشهاي مبادله‌اي(زنان) مي‌کاهد و به تبعش مردانگي و افتخاري که از اين ارزش‌ها حاصل مي‌شود نيز، کم‌اعتبار يا بي‌اعتبار مي‌شود. از طرف ديگر قسم خوردن به «ناموس» که از جهت ارزشي در برابر فحش ناموسي است، از حيث علت و نقش، به همين کارکرد مبادله‌اي زنان اشاره دارد.

در جامعه ی کردستان يکي از مهم ترين اصطلاحاتي است که براي تحقير مردان به کار مي رود «بي غيرت» است که نوعي «ناسزاگويي» به شمار مي‌رود. مردان بي غيرت، فاقد سرمايه ي نمادين مردانه اي هستند که قدرتشان را تضمين مي کند. در چنين جوامعي، همانطور که زنان از انگ «بي آبرويي و بي حيا»يي ترس و واهمه دارند، مردان از ننگ «بي‌غيرتي» در هراسند. عزت نيز از نشانه‌هاي يک مرد غيرتي به شمار مي‌رود و البته اين ليست ادامه دارد. اينجاست که مشخص مي‌شود ناموس نه يک مفهوم جدا‌افتاده و در حاشيه، بلکه نظامي رفتاري است که با مجموعه‌اي ديگر تکميل و تقويت مي‌شود و حتي آيين و مناسک خود را دارد. به همين دليل است که اين نظام ته‌نشست‌هاي زيادي در جامعه و در ذهن زنان و مردان آن دارد.

مصاحبه‌ها نشان مي دهد که اکثریت زنان دوست دارند مردان اطرافشان بر آنها غیرت داشته باشند، آنها این را نشانه -ی مردانگی و وفاداری آنها می دانند. ملاحظه می شود که بسياري از زنان خودشان هم چنين نظامي را پذيرفته و با آن»همدستي»( Collaboration) دارند اما اين نه يک همدستي آگاهانه و مبتني بر سوژگي زنان، بلکه فرآيندي است ناشي از دروني‌شدن تفاوت‌هاي جنسيتي در قالب ساختارهاي ذهني و اجتماعي در درون زنان که حاصل اجتماعي شدن در جامعه‌اي است که سلطه‌ي مردانه بر آن حاکم است. در چنين جامعه‌اي زنان از «بحران مشروعيت»( Legitimacy crisis) رنج مي‌برند و به همين دليل سعي مي‌کنند با همدستي با نظام پدرسالار اين وضعيت را جبران کنند غافل از اينکه آنها باز دارند ابزارهايي مردانه را براي رسيدن به اين منظور به‌کار مي‌گيرند. اين مسأله چون به تاريخ کردستان و خصوصا جريان ناسيوناليسم (که بر سياست آن هژموني داشته است) هم پيوند ميخورد بعضي وجوه ديگر نيز به آن اضافه مي‌شود. مثلا مصاحبه‌شوندگان در صحبت‌هايشان به اصطلاحاتي چون «شرف کردي» يا «ناموس کردستان» اشاره کرده‌اند. به واقع در کردستان ناموس به استعاره‌اي سياسي (Political metaphor) بدل مي‌شود که در آن زنان وجهي ابزاري پيدا کرده و نگهبانان شرف ملت کرد در برابر «ديگري»هايي مي‌شوند که خصوصا جنبش مردانه‌ي ناسيوناليسم به طور مشخص در برابر خود مي‌بيند و اینبار غیرت مردان کرد با نظارت و مردانگی در برابر زنان کرد تعریف می شود. ضمن اينکه مقوله‌ي قوميت (Ethnicity) و مذهب (Religion) موجب شده که ما در کردستان با چيزي با عنوان «زن کرد سني» مواجه باشيم که هم با تعريف کلي «زن» تفاوت‌هايي دارد و هم با جريانات سياسي مرتبط با مقوله‌هاي قوميت و مذهب پيوند مي‌خورد و اين خود بر پيچيدگي تحليل‌ها و تعاريف مي‌افزايد.

ناموس و دوگانه های جنسیتی
تقسيم کار خانگی (housework) بر اساس دوگانه‌ي زن خانه_مرد بيرون از مهم‌ترين بنيان‌هاي بازتوليد نظام‌هاي پدرسالار و سيستم‌هاي طبقه‌بندي‌ شده‌ي جنسيتي از جمله نظام ناموس است. اين تقسيمات دوگانه فرادستي مردان و منافع سمبليک آنها را دنبال مي‌کند و زنان را همچون حافظان خانواده و در پيوند با ساختار بزرگ خويشاوندي در موقعيت فرودستي تاريخي نگاه مي‌دارد طوري که بسياري از آنها راهي جز تن دادن به اين وضعيت ندارند. اين‌ها همه بخشي از پارادايمي است که کدهاي ناموس را تقويت مي‌کند. نقش‌هاي گوناگون زنان به واسطه‌ي همين تقسيمات دوگانه است که به محتواي ناموس پيوند مي‌خورد. مصاحبه‌ها نشان مي‌دهد که زندگي زنان و مردان در جامعه کاملا بر طبقه‌بندي‌هاي جنسيتي رايج که در خدمت منافع مردان است، انطباق دارد. هنوز تقسيم کار خانگي بر اساس دوگانه‌ي اندروني-بيروني که زن را در خانه حبس مي‌کند و بيرون را به مرد مي‌سپارد، استوار است.:

«من چون متأهلم تو دانشگاه همش حواسم پيش خونه بود. يک ثانيه هم بعد کلاس با بچه ها واي نمي-ستادم حرف بزنم، سريع ميومدم خونه، حواسم به خونه بود، به بچم، شوهرم، خوردوخوراک، مهمون، از اين جهت زنا خيلا گناه دارن …»(فرميسک)

«زنا خيلي چيزاشون شايد عوض شده ولي بعضي چيزاشون هنوزم هست مثلا خورد و خوراک و کاراي آشپزخونه همچنان بر عهده‌ي زنه. بچه بزرگ کردن و شيردادن و چيزاي خداداديه ديگه هم…»(شيلان)

زنان در فرآيند اجتماعي شدن و با تثبيت هنجارهاي پدرسالارانه‌ي جامعه، اين دوگانگي را براي خود دروني کرده‌اند. از نظر زناني که با آنها مصاحبه کرده ايم، مردان تصميم گيرندگان اصلي و مدير خانه به شمار مي روند، آزادي عمل دارند که آنچه را مي خواهند انجام دهند، قوي تر هستند و هميشه اولويت با آنهاست. آنها آزادي هاي اجتماعي بيشتري نيز دارند، مي توانند برعکس زنان به راحتي در فضاي عمومي شادي کنند، دير به منزل بيايند، با دوستانشان به مسافرت بروند، آنها حتي مي توانند همسر دوم بگيرند و يا به زنانشان خيانت کنند بدون اينکه هزينه ي اجتماعي زيادي پرداخت کنند و اين همه امتيازاتي است که به واسطه ي جنسيتشان به آنها داده مي شود و در طبقه بندي هاي نظام ناموس جاي مي گيرد. برخی از نظرات را نقل می کنم:

«عقل کامل در واقع مرده، اونه که مدير خونس، از هرجهت فکر کني زن ظريفتر و ضعيف‌تره. بنظرم مرد بايد ارادش بيشتر باشه تا زن..»(سرگُل)

«مردا آزادي کامل دارن ولي زن نه، تصميم‌گرينده از لحاظ کلي تو خونه مرده، در نهايت مردا قوي ترن و براي همه چيز اولويت با اوناس»(پرشنگ)

«من اگر يه بار قبلا جدا نشده بودم حتما طلاق ميگرفتم هرچند ميدونم شايد ديگه کسي منو نميگرفت. ما زنا مثل مردا که نيستيم که هرچقدر هم زن طلاق بدن باز ميتونن سه تا زن ديگه بيارن، ما ضعيفه ايم، زياد کنار ميايم که شوهرمون و زندگيمونو از دست نديم…»(چيمن)

در بحث دوگانگي ها و تقابل ها به نظر مي رسد مردان نگاهشان رو به عقب(گذشته) و زنان نگاهشان رو به جلو(آينده) است. در واقع مردان که سنت‌ها و قواعد گذشته را به منافع خود نزديک‌تر مي‌دانند مي‌کوشند تا آنها را حفظ کرده و تداوم بخشند. در حالي که زنان در فرار از گذشته‌اي غيرمنصفانه که همواره بر عليه آنها رأي داده است، چشم به افق‌هاي آينده دارند به اين اميد که آنجا که جنسيت اين دوگانگي‌ها را در خدمت نظام سلطه قرار مي‌دهد، از پاي درآيد و فردا روز بهتري برايشان باشد. پارادايم ناموس قفسي است که اين دوگانگي‌ها را تنگ در آغوش گرفته است، هرچقدر زنان اميدهايشان در زمينه‌ي تعديل دوگانگي‌ها و تقسيم کار خانگي بيشتر متحقق شود، نظام ناموس هم کمرنگ‌تر شده و از قدرتش کاسته مي‌شود.

يکي دیگر از مهم‌ترين دوگانه‌هايي که در امتداد همان تقسيم کار و تقابل‌هاي جنسيتي شکل مي‌گيرد، دوگانه‌ي افتخار- عيب است. بسياري از رفتارهايي که براي زنان «عيب و عار» به شمار مي‌رود معمولا همان چيزي است که براي مردان نشاني از «افتخار و مردانگي» است. رقابت مردان براي به دست آوردن و تصاحب دختري که مي‌خواهند يکي از مناسک افتخار و غرور مردانه به شمار مي‌رود. هر مردي بتواند زنان بيشتري را تصاحب کند، امتيازاتش بيشتر مي‌شود. اين در حالي است که تصاحب يک مرد براي زن نه تنها افتخار نيست، بلکه عيب و عار به شمار مي‌رود و از بي‌شرمي دختر حکايت دارد. اين کار مايه‌ي آبروریزی دختران و خانواده‌هاي آنان است.

نتیجه گیری:
مصاحبه‌ها نشان مي‌دهد که نظام ناموس تمام امکانات و اختيارات يک نظام سلطه‌گر و مقتدرانه را دارد، اما از آنجا که اين نظام توانسته است همچون يک نظام مشروع خود را بر جامعه تحميل کند، اقتداري مشروع نيز حاصل کرده است. در واقع اقتدار مردانه بر جامعه‌اي که نيمي از آن را زنان تشکيل مي‌دند، تحميل شده و آن را در خدمت خواست‌هاي قدرت‌طلبانه‌ي خود قرار داده است. نظام ناموس اقتدار و مشروعيتش را نه به شيوه‌ي عقلاني، بلکه از هژموني (Hegemony) ساختارهاي مردانه و روابط قدرتي که از گذشته به جاي مانده، کسب کرده است. در واقع ناموس، همچون يک نظام سنتي، در دل ساختارهاي خويشاوندي و مردسالارانه ی گذشته ريشه دارد، اما همانطور که وبر مي‌گويد «قدرت واجب الاطاعه نظام هاي سنتي، برعکس نظام کارخانه اي که نهادي عقلايي است و براي اهداف عقلايي ساخته شده است، ناشي از اين است که آنها در پي هدف آتي نبوده، بلکه در پي امري که از قديم الايام وجود داشته است، هستند» (وبر، 1384: 390). هدف گفتمان سنتي به وجود آوردن آگاهي و بيداري، درک و شناخت و خودآگاهي نيست بلکه برعکس آن است _ يعني تقويت يک حالت عاطفي و غيرانتقادي ريشه دار در وابستگي بيروني و تسليم دروني.

ناموس در ايران از مفاهيم اصلي در تحليل مسأله مردسالاری حاکم بر زنان کُرد است. از آنجا که سطوح خرد و کلان تجربه ي زيسته‌ي زنان، و به بيان بورديو عادت واره و هبیتوس (habitus) زنان و دکساهاي موجود با پارادايم ناموس پيوند خورده است، نمي توا ن به مسأله ي مردسالاری پرداخت بدون اينکه تأثير پارادايم ناموس (Paradigm Namus) و ساير مفاهيم و ساختارهاي قلاب شده به آن مورد توجه قرار گرفته شود. اين پارادايم موجب شده زنان در تمام طول عمر خود تناقض‌هايي را حمل کنند که از درگيري ميان قواعد مردانه ي جامعه و خواست «فردي» آنها به وجود مي آيد؛ تناقض هايي که ترس ها، اضطراب ها و دردهاي رواني را به بخشي جدايي ناپذير از زندگي زنان اين جامعه تبديل کرده است و زنان جايي جز محافل خصوصي زنانه براي آشکارگي و عيني کردن اين وضعت ندارند. ضمن اينکه اين همه فرصت «عشق ورزيدن»، محملي که در آن روابط سلطه موقتاً به تعليق در مي آيد، را از هر دو جنس مي گيرد.
نظام سلطه، نقش‌هاي جنسيتي دوگانه، زندگي زير سايه‌ي نهاد خانواده، دين و سياست، اقتصاد اموال سمبليک و نظام‌هاي معنايي چون آبرو و شرف همه از نظامي حکايت دارد که در قالب نوعي آبژکتيويسم (objectivism) بر تجربه-ي زيسته‌ي زنان کرد سايه افکنده است. اين شبح از کودکي تا لحظه ي مرگ کنش ها و افکار زنان را دنبال مي‌کند و آنها را وادار مي‌کند تا با عمل تحت قواعد سلطه، خود در بازتوليد اين نظام همدستي کنند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: