مبادله!

مبادله!
( شهناز نیکوروان )
چشمانش چون شب سیاه و براق بود، موهایش مشکی و نازک و نرم بود و غم نهفتۀ درونش گواه آرزوهای دست نیافتنیش بود كه چون خاری به جانش خلیده بود، در خانواده ای روستائی و بسیار فقیر به دنیا آمد، پدرش بی كار و وامانده بود اما مادرش زن زحمتکشی بود که با کار در مزارع و خانۀ خان ها شکم بچه هایش را سیر می کرد، دختر بزرگ خانواده بود، ساکت و آرام و زیبا مثل همۀ کودکان اما غمگین، همیشه از نگاه های بقال ده وحشت داشت به خواندن ادامه دهید

Advertisements